رم

ازگت‌ار

الب عظار

.رم

ان تبرت : ارت ۱۹6۰

1

| اخن وان ساکن ی احشاهی از اصْع غی ثل جل ای

نان آشان واحد_آغشته ‏ والاأخر | آخسته فق الانباه

گر الفار کب

فورست کناب

مقدمه باشر 3 در مت سید الرسلین ملی له له وس ۰ در معراج حضرت رسالت عله الصلوة والسلام حکات در فضلت صدیق رمی ال عنه

٩‏ . واروق رضی اه عنه

۰ . دی اللورن رضی اه عنه

۰ . ملمی رمی اله عنه

اغاز کاب

لقاة الاولی ( درآمذن فرزند اول وآرزوی دختر پرین کردن ) جواب پدر

(۱) حابت [ زن صاله که شوهیش بسفر رفه بوذ ]

الفالة التابه

جواب بدر

) سلپان دود علما لام[ مور عاشق | ) امرالژمین عل کر اه وجهه با مور

۰ بوشروان عادل با بر بازیر ) « خواجه جندی بانگ

(۱) حکابت معشوق طوسی با سک ومد سوار (۸) ریخ سید موف نگ )٩)‏ حکایث اوالفضل حسن وکلان او در وت زء

۱ سژال ارهیم ادهم از مد دروش ۲) حکابت شخ گرگانی با گرب ۰ رسامه + پر که پسر صاحب ال داشت قوب وبوست علیما السلام پوسف وان بمین علیما ام ۰ جوان گا‌گار وملایٌ عذاب که بو مرکنند

۰ جوان صاحب ممرفت وبهشت ولفای حق تمالی سژال کردن آن درویش از نو که سال مر نو جندست ۰ < | آن منون که نب داشت |

(۱) ۷ )۳( (4) 9 (0) ۷ (۸) 0) ۳

لقاة ارابمة [ وال کردن فرزید اول که دختر بیان چه جیزاست )

۱) حابت سرانک هندی

۳

-

وزر که پم صاحب ال داشت اذشاه که از ساه بگرخت

سم

شپزاه که مد سمرهنگ بر وی عاسق شذد

۳ 1 ِ )

بر مد هرم‌فروش وسلطان مود

ساپ

لقالة اامسة ( در آمذن فرزید دوم وآرزوی حاذوی کردن )

آن بز ی

۰ مار عبسی علیه اسلا با دا

) ۰ رمان با شخ او انم [ مدا ] « مد تساک مسلمان شذ

)‏ * ام امن جر رفی ال عنه

( ۰ گر که پل ساخت

( ۰ سوال مد درویش از جمفر صادق ۱

۱0( حکابت غرراسل وسلمان علهما السلام وان مرد (۷) " آن جوان که از زخم سنگ منحنق منت (۲) * دوه شر بعر

+ فخر الدن گرگانی وغلام سلطان ومشیذن او * حبن متصور حلاج از سر داز

۱ ۰ غلهُ عشق نون بر بل

پر ماه‌روی با درویش صاحب نظر ۱ انا با مخ لوری ره ال

شخ اوالقاسم مدای

لاله اه جواپ بذر

(۱) (0

۱ برهیم علیه السلام با فرود

(0) « مد سا [وشیخ ازید) )4(‏ * دوه ک سر بر در کبه زذ )8(‏ < وب عله الم

(۱) « وسف هذان عله اارجه () ۰ [زیغا,

لشت‎ [ )۸( (٩) ۱

هافس حکایت | ابو بر‎ سلطان نود با دبوه‎ ۰ )۱۰( | درخت رنه‎ | * )۱۱(

(۱۷) ۰ حین بصری ورابمه رفی اه عپم (۱۳) ۰ موسی عله لام

۶ ۱« دوانه حاموش

5

)۱۸(

(۱8) سوال آن مد از محنون در باب لبلي (۱۱) حکابت موذْن وسژال رد از دوانه (۱۷) « شخ او سمد ره اه عله (۱۸)

۱۸ + ساطان مود ب از

الق اثاننة ( سوال کردن فرزند دوم که حاذوی جست ) جواب بدر

حکابت عیسی عله السلام با آن مد که اسم اعظم خواست

(۱) حکایت مه ابلس با آدم وا علیماالسلام )۲( 0 و باب او ۳

۳ * وف علیه اللام با ان یمن

۱

)( ۸ ۱ ۱

۱

) ۰ سلطان مود با از

۲ ۰ ملطان مود وایاز در حالت وفات ۸(

1

۰ سر صاحب حمال وعاشق شوزیده حال

۷

۸)

۰ آن دزد که دسنش بریدید 5 ورشک او ر خورشذ |

سوال کردن دی از محنون

(۱۰) حات | ایس ]

(۱۱) « سلطان مود | وآرزو خواستن بزرگن |

۱

۱

۲ * شل ره اه عله

۳ * موسی عله السلام در کوه طوز با بلیس

لا تایه [ در آمدن فرزید سم وآرزوی حام جم کردن )

جواب بذر .

(۱) حکایت سلطان ود با پیرزن )۳( ۰ لول وکورستان

(۳) ۲ شاه که ع جوم دانست (4) حابت

] شقیق بلغی وسخن گفی او در نوک‎ [ « )0( | دوان؛ که از حقکرباس سیخواست‎ | « )۱( (۳)

۰ )۸(

۲ ۰ دواه > انک ی رحت شبخ ابو بکر واسلی

۸

بت و

ال بت ول |

۲ ح

۱

(۱۰) ۰ [ آش وسوخه |

(۱۱) ۰ ابو علی فارمذی

(۱۲) ۱ | گاهگار روز حشر | (۱۳) « سلطان مود , وعرض سه |

القالة الماعرة

جواب بدر

(۱) حکابت سلطان سنجر با باس طوسی

(۲) مناجات مومی با حق تعلی ودر خواستن او یی از و (۳) حایت [ درحال ارواج پش از آفریشن اجام | )٩(‏ * |زان ینام |

(8) رابه رجها اي

(۱) ۰ [بود|

(۷) * [لیث وسنجه|

)۸) ۰ موسی ومد عاید

(٩‏ : پر حاری وت

۱

(۱۰) ۰ غرالی | وملحدا (۱۱) ۰ [ دما گوی ودواه | (۱۲) ۰ | دواه که مکریست ] (۱۳) مناحات دوه با حق تمالی (۱۵) [گنا

(۱4

تار بح در ( ر آمذن دوت

الالة احادی عشر

() عت 1 آن مد که دز اه حرید مکرد ] ) ۰ | آن دیواه که تلولی دطذ | (۳) گفتار بعامیر در طفل وزاذ ۱

۲

؟) حکات حسن وحستن رمی اه غپیا ۵ ۰ شل ا سائل رحه ال ۱ « سلطان ود ب از دز رده

۷

شخ بازید وان فلاش که اورا حد ی زذند ۸ ۱ عداله, مارگ علام

د [آن مر دکه عمروس خوذرا بکرنبافت | 3

۱ اسکندر وکلات حکم بر سر او

۱ ۱ ۱ ۱ ۱)

(۱) (۱۱) ۰ دواه

۱

لاة ای عشمر ( وال کردن فرزند شخ که حام جم, جیست ) جواب بدر

(۱) حابت [ کیخسرو وحام |

(0) ۰ [ مگ وگاوخ ]

(۲) * شل با آن جوان در باده

)4(‏ * [شوزیهدل ز سر گور]

(ه) , [ دواه که رازی با ح قگفت |

] سلطان ملکثاه[ با اسان‎ * )0(

تست يت

(۷) حایت شخ ابو سید | بامعشوق خیش

(۸) « اباز با سلطان نجود

0 ۰ ماه وشوق او با آفتاب

۰ * بازید با آن مد سائل | که اورا در خواب دیذ

۱

۱

(۱۱) وال آن درویش از شل (۱0) عبت ار اد

لقاة اثاث عشم ( در آمذن فرزید جهارم وآرزوی آب حبات کردن ) حواب بدر

(۱) حکابت اسکندر روی [ با مرد فرزاه ] (۲) حکابت

)۳(

| ؛ [ یفاب در شب معراج‎ )٩( ] مد حریس ومنک الوت‎ « )0( کشته شذن پسر مزبان حکم‎ * )0( 2

۸ ۱ ۱ زرحهر با اوشروان ۱ 3

1

ات وحراب داذن طاوس |

+ موعظه

۱

۱۱ ۱ آن مغ که در سالی جهل روز سضه نهذ (۱) * لول وحارا ورین

(۱۰ کرد ) سژال مری از حقی سحاه ونمال (۱۱) [ بند کمری . ۱

۲ مناجات آنبزرگ با حق تمال

۳ (۱۳) حکات شعی وآن مد که مر رن و ( زسور با مور ۳ « ینابر وکیزک حنی | ( 1 آن مد که بش فضل, ریم آمذ ) ۰ | لول | ) * [ مد نون ورعنابن ] الق الرابم عشر ‏ وال کردن فرزید چهار که آپ حبان چیست ) جواب بدر )۱( کون وروت او (0) حایت [ فرود | ( , آن مد که صدثه بدرویشان می داذ )٩(‏ ۰ لمهٌ حلال

۵ ۳

۰ تن

پپرزن با مخ ونصبحن او

۰ ابر امن مر خطاب رفی اه عنه | با جوان عاشق | ۰ آن دروش که آرزوی طوفان کرد

یر عاشق با جوان گازر

۰ محنون با آن سائل که سوال کرد

[ رویاه که در دام اتاذ

(۱۰) (۱۱) (۱۷) * مد عیبی با دواه (۱۳) (۱4)

بای

)۱۰(

) 7 ۱ (۱9) ۰ ود ورین پا (۱۸) ۰ عبی علیه الم با جهوذان (۱۱) ۰ آن دزد که گرفتار شذ (۲۰) ۰ دیوان | جوب سوار | 0۲۱ 0( (۲۳) (۲) ۰

۳ ,

القاة امس عثمر ( در امذن فرزید محم وآرزوی انگشتری سلمان کردن )

جخواب بدز

۰ سیخ ومع ای

ید رای با سلطان سنجر

۰ سلطان مود [ با آن مر که هنم و بوذ , سلطان مجود [ وگازر ]

حکم ب ذو رن

۱ باذشاه وانگشتری

۰ ارهیم ادهم با خضر عله السلام

ود با درویش بر سر راه

۰ * سنج که بش رکن الدین اکاف رفت

4 مسر سر سس سم سس ۳ سر ۷ سس خی "۳۳

(۱۱) حکایت آن مردکه ص 4 در میان دزمنهبافت (۱۷) ۰ سلطان مود با پپرزن القالة السمادس عسمر

جواب پذر

۱ ) حکایت پسمر هارون اارضد (۲) ۰ هارون با لول

(۲) «* سلیان وطلبکردن کوزه (4) ۲ اذشاه که از درویش در خثم شذ

)0(‏ * آن جوا که زن صاحب ال خواست وترد

۱) حایت [ گوسفندان وتاب ] ۰ بازبا مغ خانگی * آن ند هک از اخوال م‌دگان خبر می واز جواب آن شوریذه حال [در کار جهان| سژال کردن آن مرد دوه [ از کار حق تعالی | جهاز فاطمه رمی‌الّه عبا آن پبر که دختر جوان خواست | ۰ آن درویش با او بکر ورای ۰ | آن بر که خواست که اورا مان دو گورستان دف نکنند ] ( + سفیان نوری رحمه اه ۱ ۱ ۱ مسلمان شُدن بهودی وحال او

0

جت

القاة اثامن عشر ( سول کردن فرزند بنجم که خام سلپان جیست

هد جواب دز

(۱) حکایت [ لیا وعفان |

(0) « سلپن عله الم , واذرواش |

(۳) « مأمون خلفه با غلام

۱ اصمی با آن مد صاحب ضیف | وزنگی ۳ جبربل با بومف علما السلام

( بر حلوی سرخی * نيمود رها ( ۰ سح او علی روذباری )‏ * سلطان نود با مرد دوالک از ۱

۰ شخ او سعید با قارب

(۱) ۰ نون ولبل

لاتم عشر ( در من فوزند شش وآرزوی کیب کردن ) جواب پدر

(۱) حابت آن حبوان که آترا هلوع خوانند

() « عبی عله الا

(() ۰ اف عادل

(۵) « زمنننا

(8) ۰ ز در نم دیا

(1) کفتر عم طوبی[ در حق دنا |

اردثیر وموید ویر شابور

از ودرد جثم لو

جر جیس علیه السلام

وسف با زلیخا علهما السلام

ارهم ادهم در بایه ۱ ا مرفع بوشان ۱ میب علیه السلام

در اهل دوزح ۱

سلطا مود وا

نون ول

جواب بدر (۱) حکایت امبر بلخ وعاشق شذن دختر او القالة ای والشرون ( سوال کردن فرزند ششم

جواب پذر

(۱) حکابت | افلاطون واسکندر |

۷ 9 ۱ ۷ 1 ۷ (۸)

۳ ۰: )(

اه کتان

آنبزرگ با خواجه او ی طوسی

| آن دیوانه که ازو رسدن که درد حد خ ‏

آن طفل که با ماذر مازار آمذ وگ شذ

توسف عله السلام ونظر کردن در آنه امد رای

ابو عی فارمذی

مورال زرون تال رن

ایزید | مد مسافر

ود شخ خرقی

آهو که مشک از وی حاصل میشوذ

وی ی

۲

1

۱

(۱) گنا

(۳) حذبت آن مرد که از اوس سژّال کرد وان کر رون

(8) « مد خاکبیز

بار مد خدای رست

۳۳۹

)٩(‏ * شل ب بیس در عرفات

(۱) ۰ بازید وزتار بتن او

(۱۱) مناجات ابرهم اد

(۱۲) حکایت رندی که از دکیی جبزی میخواست (۱۳) ۰ عب اه بن سمود با کزک

(۱۸) ۰ بشر حا که نام حق نمی منک بوذ

ات برگزیده از رات دوم یاج ال مه در آغاز " رامه نت الني صلی علیه وله وه وس

هرست اعلام

هرست منتخب مپمات وموضوعات وامطلاحات لفلا وسی لسحیحان راجم هن

افافان وستدرکان وتصحیحان راجم محوائی

۰ م۱ وملطن)80

۳۸۳

وب ۰ ۰ تعتتا وه

رای تصحیح البي ام فرد این عظار که بدوستداران ادیات ابران نقدم ی گردد نسخ مشمروحةُ ذیل‌را بکار بردم :

۴ نسح کناماة سلطان مد فا استامول مر ۰۳۱۷۵ این نسخه عم ۳ ۶ ۱۵,۵ ساشمتر بشکل سامی جلد شده ومشتمل بر ۲۳۹ ورق است که در ریب آ با دم وتأخر وارد شده است » تریب حیح بر وجه ذبل است : ۰ ۱۷-۱۲ ۱۱ ۳۲-۷۸ ۳ ۳۸-۳۴ ۲۳-۸۰ رژ ۱۹۵ تکرر تال مهو ات بان :مرک ام ارت فبت قرف از اما بط دیکر خطوط است . قدعترن ومهمترن قسمت بحط نسخ بد ن ند ن الکما لک جندان خوشخط است توشته شده است وکتابت آن در روز سه شنه 4 جادی ای سال ۷۲٩‏ ری بامام رده است . در انن قسمت مصترعهای ابات در دو ستولی که اطرافی آ پا با دو خط سرخ جدو لکشیده شده وشته ودر یه ۱۱ بت گنجاد, شده ات .

ثمت دوم عارت است از اورائی ۲۸-۲۲ ( مطابق حنه ۲ بت ۲۵-۲ بت ۱۷ طبع خاش ان اورانی با خط نسخ خوب وحدیدر از خط فسمت اول وشته واطراف ستویا نز پتریب سایق جدول کشیده ودر هر جینه ۱۳ بت گنجانیده شده است . در این نسمت نز چنانمه در قسمت اول دیده ی شود حروف دال وائعه در کات فارسی بمد از حروف مصه با نفطه نوشته شده که از ایا متوان استفاط نود که ار ان ان فسمت حندان درر از ربم اول عصر نهم ری نی بشد .

فسمت سوم عبارن است از ورتهای ۲۱-۱ (مطایق ص ۲- ص ۲۲ بت ۱ طم حافر ) وورقی ۱۳۱ (مطابق مس ۲۰۱ بت ۳- ص ۲۰۲ بت ۱۲)

9 ور ۱۳۸ (مطایق ص ۳۱۵ بت 4 ۲۱۵ بت ۱۳)» ان ورنها مط نسح خیده که چندان خوب بت نوشته ودر هی یله ۱۳ يت پدون جدول گنجایده شدء وثها اطران منحات با خطوط سرخ کج وسوج خط کثی شده ومصرتهای ایا بواسطٌ دوایر کوچک نقط‌دار ازهم جدا شدء است . از له" اين ورقها ورق ۱۳۱ و ۱۳٩‏ ظاهیس تکه محای دو ورتیکه در نسخه اسل گ شده ود گذاشته شده است ول یدد بودن اوراق ۲۱-۱ شاید هم اساب دیگر دارد که تقصیل آن بمد ان خواهد آمد. علاوه رین اسات ذبل 4 از م۲ اسخ ثسمت اول افتاده وده سمن خط سوم در کنار اورای استدراک شده است : مس ۱۹۸ بت ۷» ص ۱۹۹ بت ۸ص ۲۱۰ بت ۰۷ مس ۲۱۱ بت ۵ ۲۱۷ بت ۱۸ »ص ۳۱۳ بت ۲ طبع حاضر, در ان قسمت دال بعد از حروف مصوّبه لی نطه نوشته شده است. از شکل خط متوان استناط کرد که ار کشابت ان فسمت پش از فرن نم بوده وی قرن دهم با زد احبل زدیکتر مد .

در همرسه قسمت اب نسخه ای حرف ای فارمی حرفی با ومحای جم جم ژاسم موصول بشکل ۶ که » دیده میشود

1 ح نسخهٌ کناانهٌ دوان هند در للدن 2684 ۱ ععتالل دن۵ها

اه انا ۱ و۱ کاممنممه موی ۱۰ ۵ عنومامادی6) ,۲۱۵ ۲۳۰) (1034 ۱۷۰ 618 ۱ ۱۷۵۱۰ ۵۱/۱6۶ من۵م) ع۲)

ان نسخه مجوعه ایست که الپینامه در آن ورقهای ۱٩(‏ ب - ۲۷۸ 7 را ال مکند واستشاخش محط مد یبن بای در رخ ۲۰ رمضان ۸۰۷ ام رسیده است . نستخه دو سنون درمبان ور ویک ستون مابل درکنار ور دار دکه در هي سنون مانی ۲٩‏ ودر سنون کناری ۱ مر ع گنجاید, شد, است . دز ستون کناری مصرعها در اورائی ] از لا سای ودر اورائی ب از پابن سالا وشته واطراف هس سول حدولکنی شده انتاحط ان لسج ترق ای نب

تتت سس

خوب ودال فارسی بمد از مصوّنه همه جا ی نطه وپای فارسی با سه طه وج فارسی بابک نقطه نوشته شده است. اسم موصول بشکل « ی ٩‏ دیده مشود , کلها در بعفی حاها عاما ی فطه مایده است .

رن فلت تبرت غاوی رت رز دم وتأخر رح داده ود واز نت که در نسخه | از وری ۲۷۳ سعد در ریب ولوالی مان اختلاط بددار است . ریب یج اببات در ان قمت گوعه از و ار ذلت :

۰۶ درون سس ۱ - 1۲۳۰ دروی س ۲ ب ۲ س ۱ ص۱۵۰ سس ۷ ۵ اه اه ۲ لآ اه ها ۱۱۵ ۰۱۱0۲۰۱ ۱۱۰ ۰ ام و ۳ - ۳۷۳ 9 ۲۷ - ۱ ۱۵۲ ۱ ۱-۱1۱ ۳۵ ها ۷ 1۳۷۹ دا و ۵ - ۷۷آب « ۵ ۳۵۱ ۸ ۳۱۲۱ ۱ ۷ ۵ ه ۰ ۲ - وه ۲۸ ۸۰۳۱۲۱ ۳۱۳۱ ۰ ۱۲ هه « ۰ 1۲۷۹ و و و ۳۹۵۱۰۱۳۰۳۱۴۰ ۰ ۲ ۱۱)

۷ب و و ٩‏ ام ۱۲۷۵ و ۱ بر ۳۹۵ ۳ ۳۹۹۱ ۱ ٩‏

انس است : . ۷ ۴ کار سي ۲۱ - ٩۷اب‏ درول ه ۸ م۰۳۱۱ ۰۳۷۱۱ ۱۰ ۴ ه ۰ ۱ ۰ ۷۴آي کار و ۲۰ ۰۳۷۲۰۱۱۱۱۳۷۱ ۱ ۷ درو «* ٩‏ س درون ۰ ۲۸ تب ۰ ۳۷۲ ۳۷۳۱-۱۵۰ ۰ ۱٩‏

انس احت: ۶ ۷ ۱۱ - ۳۸۳۱ ۰ ۱۸ ۷ درون سس ۲٩‏ - آخرکتاب بت « ۳۸۳ ۱۸۰- ۰۱۳۸۸۰۱ ۱

8 نخهُ کناانه رش موزم 27261 .۸۵۵ ۵و۵ ۱ 8۳۱۱۱5 او ۱ ما کامصمم مادم ۱ ۵ یماما ,۳6 0۳) (868 ۱ نیون

ان سحه گوعه ایست که در آن لپی‌امه کنار اورای ۳ ب ۱ اثنال مکند . ان نخهٌ هسه رای خزانهٌ کب سلطان جلال الدن اسکندر

(۱) در حواثی سپواً ان فسست‌را سقط شده ذکر کرده ام » ننه‌یداهای اب قسمت در من ۱۳۹ طبم حاضر اسندرا ک شده است .

ول مت

ان مر شخ که در سالهای ۸۱۳ - ۸۱۷ ری در فارس سلطنت مکرده است خط مد اعلوایی اعلالی الاسکندر یکه در ماه حمادی الاول سال ۸۱۳ از استساخ آن فارغ شده بوشته شده است (۱), در تمحیح هفت کر نطای هم این وعه استفاده کر ده ورم! 1 در ملد ان مجوعه نز دم وتاخیر رخ داده ۱ نت که ریب بح قسم یکه حتوی بر الپی اه اس بروجه ذیلست ( ما نارق آورویای راکه در سر ورئها زده شده است واز ارقام شرقی یک عدد بشتر است مر داش ۸۳ ۱۷-۱۰ ۹٩ ۱۰۷-۱۰۰ ۱۰۸ ۸-۱ ٩‏ ۱۱۲-۱۰۹

بعد از تصحیح یب اورای بتریب اصلی خطای دیاری نز در ان نسخه اه مردد وآن ان است که هرجند مظومهٌ لبل وحنون که مبان ورقها زا اشفال مکند از ورق ٩۸‏ ب بمد ر وفق جدول فوق در ورق 7۱۰۸ دواء ماد مستنسج در وشن ای امه در کنار اورا یک مقدار از مان را که نلا بوشته بود سپ دو باره استساخ کرده است . دو سطر اخبر کشار ورق ۸٩اب‏ طابق است باس ۳۳۷ بت ۲ طبع حافم در صوریکه سظر اولبن ور ۱۰۸ ۲ که سایق س ۳۳۷ بت ۴ طم میاییت ود مطابق ص ۳۰۲ بت ٩‏ است » بعد از از متن کناب منتظما ر وفق حدول فوق با اخرن سطر ور ۲۱۰4( مطابق ص ۴۳۲۱ بت ٩‏ طع حافر ) دوام دارد» در اغا ستتسح بپو خود واقف شده وباز در ورق ۱۰۸ ب سطر ۱ من را از آنحا ی که وا گذاشته ود دوام دهد

(۱) دو نسغه آاصونه مره ۳۹۱۰ (تاررغ استساخ ۸۱۸-۸۱۳) وآلاصونه ره ۳۸۰۷ ( برغ استداخ ۰۱ ۱0 ,جنامک ۵ ۵۵ ۱۷۰۵۰۱۵۵ ۲۵6۲۱ع0۱) نم از خزانه کتب ستلطان اسکندر مدکور است ونبز نسغه آا مونه ۸۷٩۲‏ که ومنش هد ازی بان خواهد شد احیال دارد که از کنب هن خرانه باشد . نسغهای آا سرنه ۲ ور ۳۸۰۷ م ندتری ل دوان حافط را حتویست وتات بت که اي نخها ک ۶ سال بعد از وا شاعر در وطنش شراز پرسم حکندار فارس آوشنه ۳ است رای صحبع من دوان حانظ «سندرن اساس ماشد

(۲) و0 م۱ مل مرا ۲۵۳۵۰۵۵ ۲۱ ,۲۵ ال 1

با یم از مس ۳۳۷ بت سوم طبع حاضر ) ودر ور ۲۱۱۲ [مطابق س ۳۹۵ بت ٩‏ ) مان کتاب منقطم شده وکتاب ناقص مایده است .

در ان ننخه جناجه گفته ام الپیامه درکنار وشته شده واز فسمت سای بدو خط واز کنار خی بدو حط سم زدگار حدا شده ور گنه ٩۰‏ مصرع گنجاید, ونسخه با خط نع کوچک لیف که در اکثر نسخهای شبرازی آن دوز دیده میشود توشته شده است » حرف دال بمد از حروف مصوّبه له دار ؛ چم فزسی بایک تقطه » ای فارسی با سه نقطه واسم موصول بشکل «ک " آمده است . عکمهای اورای فست اول ان نسخه بعد از طبع شش جزه کتاب بدست مصحح آمده واز ان رو ننخهبدلهای این قسمت در ذیل طبم حاضم من ۳۹-۳۳ تزا ک ده اس

۸- نسخه کناانه با صوفه مره ٩۷۹۲‏ .ابن نسخه یک مجوعهُ فسه ات بط اسعد ن احمد ان مد الکاتب که وی در سال ۸۱۳ در شبراز از استنساخ آن فارغ شده واحال قوی مپرود که ان نسخه شسه نیز برای اه کلب سلظان امکندر وشته ده است . فطمش ۲۲,۵( ۱۲,۵ ساشمتر وعدد اوراتش ۷۹۵ است که از اما الپی ناه کنار اورای ۹ ۲ - ۵۵9 ۳ اشعال منز , دو سئون دروی ویک ستون کذاری دارد ؛ در ستومای درولی بت ودر کنار ٩٩‏ مصر غ گنجاند, شده وورتهای اب - ۱۳ حاوی دو عنوان مذه ومنقش است » خطش لمح کوچك شبرازیست » حروفی دال بعد از حروفٍ معتونه قطه‌دار. چم فارسی با ی طه ؛ پای فارسی با سه نقطه واسم موصول بشکل که ۲ دیده میشود.

لاه کتاانهُ ملطان مد فا استاسول مره ۳۱۷۳ . ان نسیخه عم ۲ سائیمتر ودارای ۲۲۸ ورفست که در هي تحیفه ۱۵ سطر محط نتملیق گنجاید, شده ودر سال ۸۱۳ ری استنساخ آن باام رسیده است .

کت از ان نسخه که نس جدیدر از نسخهای سایق است فقط رای دساجه ای نامه ستعانت کردم زرا سل که ۳۹ ر خواهد شد شد استفاده از له د! ر ان

مت مکن تشد .

دساحه الهی نامه که عبارت از ماحات وئعت ومعراج است [ < سس ۲۱-۲ بت ۱۰ طبع حاضر ) در دو صورت روایت مشود » روابت اول بعنی روای که در طع حافر بت کردم باين بت از مکند ‏

نام کردگار هفت لاک ک بدا کرد آدم از کی خاک سخهای ۸و [ و 1 ان روات‌را دازید .

روات دوم با بت :

شام آنگ ملکی ی زوالت.. وسفش نطق صاحب عفل لالت

شروع ودر ننخهای ۲ و 8 دده مشود » در این روایت بعد از فصل اول صل شروع میشود که اولبن بتش ایشت :

البی اه را آغاز کرده. نات باب مه باز, کردم

در نسخه * مت یفامبر این شروع میشود :

گد مقتدای هي دو عال ."مد هر اولاد . ادم

ودر نسخه 8:

ند و سر افراز یب بوذ وجودش_ در دربای طلب . بوذ

نام نسخهای که دارای شکل دوم دساجه اند ان داجه‌را نز تمامی حاوی نياشند » بعفی نسخ قسمت اول را یکلی از بن بر داشته با *الهی نامه را از کردم " شروغ میشوید » نسخه | روایت اول دساجه‌را دارد ولی از ومف سخه که ۲۱04 در فهرست خود داده است معلوم سرد که در ورق ۳آس - ۲۸۹ مان نمسخه بد از بللابه مورت دوم دساحه لپی امه ن موجودسن » ولی عکسهای ان فمت‌را در دسترس ما سود .

و

در نس ۶ شکل غربی رخ میید . چاه پشتر گنتيم ورف ۲۱۳۱ ان نیخه حط جدیدی غر خط اصلی کتاب وشته شده است وان خط در جای که اختلافی ای دو روابت متبی مگردد یمنی در ابشدای فصل ۱ فصلن صدیق ؛ صته در عام نسخها مشترکا وتطاف روات مشود ختام میاید ونها نج بت از متن «شترک « فضیلت صذیق ٩‏ در ور ۱آب دیده مشود . ان حالت زا بگم شدن تصادنی ان قسمت نسخه عطب وان کرد بل تادر بقل آنت که مستسخ سوم زوابت اول دساجه‌را ندیه وآ را از بین بر داشته محای آن روایت دومن را که امروز در نسبخه موجودست گذاشته است وب انکه از اوابل نسخهٌ ۲ حند ورق از دساجه شکل اولن نتاده بوده وستسع حدید رای اکال آن نخه د. ی که حاوی روابات دومن بود مراجمت کرده واننای ا-تنساخ باختلای روایت آن دو نسخه واقف شده ورای ازاله اخسلاف عام اورای را که در اسل از دساحه اول بای منده بود ر داشته ومحای آن روات دوم دساحه را حنانکه در آن یه دگ بافئه ود گذاشته است ».یداعم که مستداع سوم از نسخة اص که نحط ستنستع اول بوشته بود حند ورق دیده ودر دست داشته است » در آن وفت که او اورای ۲۱-۱ را حدید کرد مرمه حال اورای ۲۸-۷۲ نوشته حط دوم موجود بود» ابا معلوم بست که اورق ۲۱-۱ در آن وقت بحط اصل قدم موجود با اما نم حط مستنسع دوم لویند؛ ورق ۲۸-۲ مدید نوده شده ود ,

در ابندا در نظر داشتّم که روایت دوم دساحه زا ای در آخر گنان تصورت ذیل واحاق طم مایم ول حاسفاه نه‌های موحوده در استاسول که متوانستم از روی ]ما مت ان روایت دوم را تمحیح عم پیت احوال حاضره دز دسترس نود , وهي چندکه نسخهُ ۲ بر این دساجه حط مستسخ سوم نوی است متش ۲ نقدر سقم ومفاوط اس تکه تصحیح از آن مکن نبشد » نس 8 نز این دیاجه را اختصار کرده وان فسمت مهبی که

اه

۱ ی امه را آغاز کردم * شروع میشود ندارد. پدین سبب نبا اسان رگ بده از روا دوم دساحه از روی تسچهای ؟ و 8 در اب حاب شیر کردم ۳۹۵-۳۸۵).مع هذامتوان گفت که موجود نبودن ام روایت دوم دیاجه رای خواند؛ کناب مستلزم ضیاع مه نیگردد چون در رویت دوم دساحه حندان انکار گنه یافت شود وطول واطناب ملال اورش هم از قمت ال آن مکاهد ,ویکن دلب یکه در حت اسناد روایت دوم دج بعطار شا بر آنگزد هم در دست است » از دساحهٌ خمروامهاش استناط متوان کرد که عظار دیاجهای بعفی از کتب خودرا یر وتیل یددهاست ‏ ۱

زجب د اتکی از یات روت و دا یه در دماحه اسرارنمه نز یافت مگردد » واگر آ ار دیکر عطا رکه بر وزن الپی نامه گنه شده است بدفت قبم شود مکن است ش از ان ابات مشترکه مبان آید .

در آن نست کاب که امد از دساحه ماد نت سخها با بکدیگر را واسطهٌ محر ذیل یل میتوان کرد :

خط مولف ۱ اصل مشترگ نسخها

> ود

۱ ۳

150-1۰ ,25 ادا ۵2۵۲ مااوماه۸ ,۳۰۱۱۱6۲ (۱)

زد

در بعفی مواضع از ص ۱ بت ۱٩‏ مقر ع دوم [ رجوع شود اضاوان وستدرکان ص ۱۳۰) »اس ۱۵ بت ۱۷ معرع دوم ص ٩٩‏ بت ۱و۸ مصمرعهای دوم »ص ۱۰۸ بت ۱۷ مصر ع اول »ص ۱۰٩‏ بت ۱۱ مصرع اول» س ۱۸۲ بت ۱۵ , ص ۲۶۱ بت ۱۳ مصر ع دوم . ص ۳۳۱ بت ۱٩‏ مصر ع دوم » فص ۳۳۵ بت ۱۵ مصرع دوم روات جیح در هیچیل از سجها موحود سوده ونصحیح تاسی وحدسی مضطر دم , در ان مواضم احمال دارد که اصل مشترک نسخها حرف ومصحّف_ بوده است وئز خارج از احل ست که در موافم دیگری که در شکل حالی مان معنی واضع فده تیکندتحریف وتصحیف در اصل مشترک وفع باثه اشد ولیکن مصجع بتردد مانده است که آا من حرف است با اشکه حیح ومصحح مراد شاعی نی نبرده است . اگر در انده نوشن شرح ابن کتاب موفی بشوم دا تدفیقی آن مواف خواهیم پرداخت ۰

سرف نظر از ان رن نسخه از نسیخهای در این نشر بر برده شدده است مواضع فقط نسخه ۸ روایت معی‌دار وحیعی دارد وروالات نسخهای دی | هیچ مس ندارند وا سنائی ک چندبان ماب بنظر ید » رای اسان ان دعوی اینجا چند تال برجسته ذکر میکنم : ص ۲4۵ بت ٩‏ مصر ع دوم : قط در ۸ واو عطف ثیل از کل «منطق " واقم شده ات ولسخهای دیگر واورا ش از که + کشف » دارید که طاهي الفاد است » ص ۲۸۵ بت ۱۲

نهآ صوفیه (۸) ی باشد » وجننجه از حواشی همیفه معوم میکردد در بسیار

مصرع دوم : که دم اک تمی دم آهنگری باشد نپا دز ۸ موحود است رکه آنحا» موجوده در دیگر نیخها چندان خوش انظر یبد ,از ی ۲۸۹ پیت ۳ مصرع دوم : قط در ننخه ۸ دوکله فران ترم هیچ هل شده است » ص ۲۵۱ بت ۱ مصرع دوم : نپا روایت ۸ « که بابد خفت جند آری ماه » معی‌دار می باشد » باز ص ۲۵۱ بت ۱۱ مصرغ اول : نها روایت ۸« کان جز دامثان بست * منهوم میشود » س ۲۳۵ بت ۸: ۸ کله * سرا » دارد که

-

که « عدل » صنعت تضاد ( تطبیق ) وهم | که د درم » قانه تشکل سکند درک زواات دپ از فاد لهس دست م اقان من کته ص۲۱۰ بت ۷ مصترع دوم : لقب پسر هارون «سبی؟ بوده است که تبا در نسح ۸ موحود است : ص ۲۹۱۱ بت + مصر ع دوم نها ۸ که من " عری دارد لسع گر بحای آن که فارسی ۶ م ات اعا معی. بدارد .- میتوان ی کر صحبح مان الهی نامه نی ندازه مشکل وبلکه غبر مکن می شد » بر آن هم دز حاهانی که روات ۸ از رواات دی در فا فرقی دارد ولی در معتی بر مها مرری به ترجیح کردن روایث ۸ را دور از عقل ومنطق ددم . از ان رو اماس طبم این کتاب بطور موی ریخ ۸ است وهی جائی که در خواشی بعد از ذکر کل مان رم نستخه دید

شود مقصود نخٌ ۸ است با هه ار ی حارج از احبال شاشد که روابات ۸ 5 دارای معی حوب نظر مپرسد باز همه حا روایات اصلی سوده بلکه از تصحبح قدمی بظهور آمده است بطوریکه قسمتی از روایات ۸ 4 مت اصلی شاعي بلکه متن مصخح بعدی بوده باشد» معلرم وببن الما مشپور است که روشور مکلسون دز بسار جاهای مثنوی معنوی مولاا جلال الدین روی مالهای این نو ء تمحیح بعدی اما ت‌کرده اس( ولاز ناوت ک نع دی دی بهد شرا دردت داشت بر و حرد آمدن ان تمححان نمدی را بوعا ما در حال نکون مسوالست مشاهده ونم عابد » مشوی البی یامه عطار برای حنین کار حندات زمه ماعد مش زرا ٩‏ قدعترن نسخه موجوده (2) در سال ۷۳٩‏ ری یمن بش از مد سال لعد از نون شاعي وشته شده است وا ان نسخه (۴) را اساس گرته نخهُ ۸ راکنار ی گذاشستم 4 من اصلی غبر مصحح شاعی را بدست آورده بل در اسساا ر جاها الفاظ غبر مفهومه در من ببت کرده میودم . در حاهاگی که

۵5( ۶ ۲۲۵8 ۵۱۵0 ,اهنا م۵04۱ اافامادز. ابجفمطنم( 17 )۱( 5 ۱۱۲ ۷۵۸۵/۵ ط0ز6) ۱929 ۵00مما-صلما الا ۷۵۸ ... کاچزیکنامن ,6 5.۷ (3 ۱۷

۳ روایت تلفه مه معنی خوب ومفهوم ميدهند هم معباری رای تسین مودن اصل گفتار شاعي در دست موذ .نها در چند حا با خصوص حاهاای که در اما صنهای زبان فدم وا زبان خصوصی عطار ۱۱ در کار شده است بصورت فطی بتوان گفت که در نسخٌ ۸ تمحیحان بمدی بر وفق فواعد زبان جدید وتوع ئه اس . مثلا : ص ۳۰۰ بت ۵وص ۳۱۷ بت ۷ تا ۲ صینه * وذی* را که از خصایس زبان دم است دارد ودر ۸ محای آن صفه جدید بر « بوزتی» دیده مشود » ص ۳۱۷ بت ۸ نا در ۲ صینه دم اکردی » موجود است ) (ان قدر هست که ص ۳۱۷ بت ٩‏ صینه قدم «جتق »در ۸ هم دیده میشود ) ۰ ولکر بای شرهلی مربوط بصینهای حال در ص ۱؛ ببت ۱٩‏ مصر ع دوم ما * خواندیت » ید نوشت ؛ قرامت موی در عنام نسخ +خوایدت » است ) ودر ص ۳4۷ بلت ۸ مصمر ۶ دوم ( «مابذی ۲ فرامت مروی در تام سح «مایدی " است ) در هیچ یک از نسجها وی سود وما اسهارا تصحیح قباسی در مان بت کردم . در ص ۳۷۲ بت ۱۸ ها در ۲ صفت « ازین » معنی « جن " ۱۳۲ دیده میشود » ول مس ۱4 بت ۱۸ صفت * ازان » ی

دجنان » در تام نسجها مرویست .

غر از ان در بعفیمواضع فرادت حبحه نا در ؟ بافت مدشود. مثلا در ص۱۹۷ دوم ۴ بزم - بزم [ از مصدر پژهیذن > پژوهیذن در معق باز جتن ) روات مکند که نظر بکهنگی وندرت این کله وراست امدنش با فانه ۷ پس تک این رواب جح باشد» در ی ۱۸۴ بت ۱ معرع دوم نها 8 * بای ( از مصدر ربوذن ) دارد که هم در گجت آن حای شپه دست » رز اساس ماند

(۱) رجوع شود فده دگن اناولاه دعر 000۳06 .6 ومرزا نروی » لدن ولدن ۰ اف اول ص بط - کد ,

(۲) باتال ال در دیوان فرع بار برخورد مبشود ؛ رجوع کنید ملا بصحبفة ۲۲۸-طر ۲۲ از طبم عبد الرسرل طهران ۰۱۳۱۱

(۴) در دوان فرنی بان کله سی بر خورد همبود.

ی ان ملاحظات است که در مواضع منعدد رواات اسحهای درا ر روات ۸ ترجیع دادم که برای ذکر اسیاب موجه هی یک ازان آمحیحان شرحی مفصل وسوالی هه موی با ساحهُ قیمپای سی سخه‌بداها مبایست نوشت .

یه و اغلب مطابق ۲ است ولی بسار اغلاط جدا گانه دارد . دز جند جا 8 با ۸ زار است مثلا؛ ص ۱۵۱ بت ۷ ممترع اول ویت ۱۳ مصرع اول وس ۱۱۱ بت ۱۸ تصرع اول , ولکن ان افاقها ء اس ومستوجب مدیل در شجر؛ انساب نس مباشد. ۱

نخه 1 بضا با ۳3 وبا با ۸ مطابق است یعنی متنش از روایات حتاف حلوط است .

نخهُ »۱ و : طاهیاً از یک نسخهُ مشترک نقل شده است ولیکن فسمهای ان نسخه که ما مقابله کردم دلیل واضجی بر انکه 1 از | سر راست استنساخ شده است بدست نداد , در حواثی از روایات ۸0 تا آچارا بت کردم که طابق رویات | ست.

از ب جک ع‌نی فریق شده است » ویای بای حون در نسخهُ ۸ بدون دو طه وشته شده است در ابن طع هم بدون قطه ضط شد .

از نا که قواعد املا وحسن خملی در چاجانهای ترککبه (چنانجه در طابع مصر و سور به هنوز فراموش شده ودوحار امالکاری نگردده اس ان خطاهای خطلی که کنامای چاب حروفی امروزی ابران وهندوستان را ناسا نز بسار کنامهای شرفی را که در اوروا جاب شده ؛ است) ان قدر ایا میسازید , در جاپ حاضر برخورده نواهد شد . مان ما خودشان

پداند ک این اه این است «ینت )واه یستا است ؟

2

به + سیب ٩‏ ) اسر - صتر یه «سر- صر بر اب بر ۷ بیخبر ۷ به «پیخدر ۱6٩‏ بشتر ۷ » «ییشتر وبا ۱ بیشتر ۰۲ سیر -غیر ۷ به ۱ سیر - یر ) واه سیر - غبر ۲ ۱6اه " ۵ * له * «ين٩‏ ه دیین؟ وا «ین» وب پين ؟ اد چید . نبا کار بردن *ک» فارسی بحای « له » عربی تاج بیه علیده مصح ود. عاوه این در ین چاپ یک لد املای دیگ رکه در هم چا هواره ال مشود رمابت شده اس تک ان اعده عارث از آنت که ا گر بای چائی با دک از حروف دندلهدار چم شود بدو شکل دید میشود : اگر حرف دنداه‌داردارای قطه باشد بشکل * نی ٩‏ مثل در کل * ی ۲ واگر حامل هزه اشد پشکل « ی » مثل در که ۶ دربای » نوشته مشود .

عنوامای که مندرحات حکایات اشارت مکند نپا در نسخه ۲ یافت میشود» در نید ال لت »رده ده ست رامع ات ک در خط شاعی هم بش ازن سوده » اما رای سپولت خوانده عنونپا ی که را ای تن کردم وهای را که ما علاوه کردم در نهرست کتاب در مان دو لب مادم » وئز حکایرا باه گذاشتم » در اعداد عی مقالات از اشارت کرد شه‌باها صرف نظر ند .

حواثی کتاب متأسفاه جندان متصاوی الشکل ننظر ما بد » دز اول کار بت ان بودکه حواثی را قدر امکان غنصر داشته نها مهمترین نسخه‌بدهای حالف زر روات ۸ را غاب وبت کنيم » ولیکن در انای طم - که نی قصبر ممحح بی طول کشید - تفیر فکر کردم وفرار داد مکه بعد از ان پچ وجه در تمحیح ونر نحتین مشق فارسی از قید نام سخهبدلها خودداری نکنم ورم‌های لسح حاوی رواای که در من مطوع قول کرده شد در حواتی بش از دو فطهٌ که روایت مقبوارا از مردود جدا مبکند وضم کنم » زرا که

۳۳

عربه ابت شدک انجاب کردن نیخه‌بدلها واختصار کردن حوای در کار مصحح رخی‌صعویها تلد میکند ونیز وقوفی خواند را بر خصایص نسخهایتلف دشوار مبازد. از اساب مذ کور فوی است که حوائی حله در قسمت آخر کناب از فست تین تست وه در همه جا شکلش بر یک وال یت .

ما اذا ميکنيم که در همه فسممای این نوی خصوما در قسمی‌ای که شاعي درآن وف حال بشری مکند ودر آن فصلهای مبان دو حکایت که در آن معا سوق راد یدبک ما شاپ رده ثم ار دنه بش نا ان منوی موفنی شوم ان مواضع مفلقه محث خواهي راد ونجه را نهمیدم بانج تیش بر ما پوشیده ماد ان خواهم کرد .

لیب م دص ی - ۱ در میت عبارنت ان مقدهة فاربی دستباری الی عبد الوهاب عرزی معل زبان فاری

در داندگاه استاءول و لذ ما عبی گنجهل تصحجح زسیده أست »

سم ار اي گم

کردگار هفت افلاک خذاویدی که ذاش لی زوالست ۲ زمر وامان از اوست سذا مه وخورشیذ ور هستی اوست زوسنش حابا حرانی اند صفات لا زالشس کس بدانست دوعام قدرة ون اوست زکنه ذات ا وکی‌را خبر بت طبگارش حقیقت له اش

ف‌

حصی

جهان از ور ذات او رین زغا ک این هه اطهارکرد او ۱۲ زمنش آدم از گل رم شوذه زعلمش گنه آ مج صاحب انتراز ه کي زو زاذء » او زاذه ازکس ۰ زیکنای خوذ ون حنبت حفتن عا کل اوراست یی

1 بذا کرد آدم از کنی خاک رورت ی کات عوذ جم وحان از اوست سدذا تلك لا زمر در بسی اوست حرذ انگت در دیدان شایده هرآن وسنیکه گری بش ازانست درون حاپا در گفت وت جر او زیت ز ایذای او جله بنا صفات از ذان او بوسته روئن زدوذی زست برگار کرد او زژی هر لظه صذ پاسخ شنوذه خوذ ابدر دیذ ادم کرده دیذار یی ذانست در هی دو جهان پس درون برنه وبیرون حقیفت دهذ آ را که خواهذ دوست وفیق

(٩ب)‏ او ۰ در [ او در ۸۷ (۱۰ب) صفات از : صفات آ آب) شنوده ۷ لوذه ۸ (1۱۳) گنه و کرده ۱ آید کرده ۱۸ (۲۱3) خداوندی هه اوراست ۸

(۱۱) کرد او : کرده ]

دای حاجتٍ بوری دز اسراز شذء آش طب‌گار جلاش

زحکش باذ سرگردان بر ج

۰ مان دم حاجش ارذ بدذار دادم و گت از وصالش

گی در گَ وگاه ابدر 7

۱ زاطش آب هر حای روااست . زفضلش نوت روح وروانت زدیزش خاک مسکن اوشاذه .. ازان در عم وعکر اوتانه

زشوقش کوه رئنه بای درگل ‏ عایبه وله وحران ون دل ٩‏ زذوقش محر در جوش وفشانست... ازان بوسته او گرهی فشالست توذه صنم ‏ خوذ در پار؛ خاک درونش عرش وفرش وهفت افلاک

چاه گنج من در درزش ‏ بوی ذان کرده رضموش ٩‏ ۸ ینمرا زوکرده یذا ‏ نوذه عل او رجمله دا ک بوذ ادم کل فدرت او سا باشه ‏ اذ رفمت او

دو عا را درو بذا شوه ازو ابنی شور باغوفا موذه ۱۲ مال اه بق ی شل وماشد.. که خوانندت خذاویدان خذاوید وی ازل نوی آخر نسالی "نوی باطن نوی ظاهی سای

هزاران فرن عقل پر در اخت .کات در زر راه نشناخت ۱۰ بی کردت طلب ابا تفت فتاذ آلدر ی گفت وشنیذت ووری در ماب آفرش ‏ تو بدا حقفت عنر یش

مب یذای ونهان ناد درون حالی ول حات ایده ۱۸

مه حابا زو بیذاست ای دوست

نوی منز وحققت جلگی

۳

« «۳‏ سح (آب) وگاه اندر : کای بر | کاهی در 10 ۱ اب) زفضلش: کی وصلش | (۱۱۰) مه سغمتران: ات انیا | ۱۱۱ب) در آنجا اه مس رفت | (۱۲ب) با ۸۸۸ بر 1 (۱۸) تعالی : در آ نا |

(اب) کال ۸۸ ۱۹۱ب) فاذ انبر : قاده در 1 (1۱۷) ام : ای ۸ نات |

۸

۳

٩

8

۱

ٍ معزی در درون حات له ازان معزی که دام در درو دذت هحکس ظاهی در احا جهان ار ام بو وز و نشان 4 هان از عفل ویذا در وجودی زدیذت یاننه صورت شاب ۹ ذای صحه شا بداری دوی را ست در زدیک لو راه مکان وگو را موی نسنجی وی در حان ودل کج های دو عم از بو بذا وو در حان حشقت عفل رصف و بی کرد زهی غُوذه رخ از کافی واز نون زی گوبا زو کام وزبام زفی شا زو ور دو دیذه | مور زهی در حان ودل وذه دیدار و ور گم کرت ودکای و ذای در صفالی آشکاره

زی از ور 7

ازاز بذای ونهات جله مفان خوذ در آنحا رهنموی از آنی ال وآخر در اجا تو بشده عقل وو عان 4 زنور ذات خوذ عکی موذی ماد ار و مان جاوذاه نز حقبنت ذات باکت قل هو الق هه »۸ طلمند وو کنی و گنی کنت کنزاً هم و دای ی گوای مادم نها ۳ بابد | جایی بر از درد نگنده ور خوذ ر هفت آردون نوی م آشکرا م هام را در آدروت. رده دیده زعکی نان نو انم مصزر ال خویش راهم خوذطلب گار نو جوهی ی ندام کز چه کی هه جلپا ه سوی و نظاره

(۳) اعجا : آمجا 1 (۱۲ب) باید آخر ابا جآلی ۱ (۱۳ب) زر : درآ ()۱ب) در آشکارا ر 1 (۱۷ب) خودی آنجا جال خود 1 (۱۸ب) نو جوهی ی ندام کزجه کانی ] خداوند زمن وآسالی ۸ )۱۱٩(‏ صنات 1

رانا رف ودیدار مای دل عشاق ر خونت از و مه جوبی و و نز جوا مات روی در 1 ایداخت از اول ادمت اعا طلب کرد حو موذی ال خوذ اد رات داذش در آئنای هک دای سر 7 حون ۵ دای گی پیذا شوی در رفمت. خوذ گی بدا شوی ابدر صفائت کی یذ شوی حون ور خورشذ گی یذا شوی از عشق چون ما زیذای خوذ نها ان

بر کوة که مخواهی رآی

(اب) زو وکل یی : بنورت ( ور ۸6) جزو وکل 1 (۲۷۲) بر:در 1 ۱۳۱) نز : جله [

زو وکل یی رخسار نمسای ازان از رده پرونست از و درون جمل" از عشق گوا حروشی در باذ ادم ابداخت که ادم ود از و صاحب درد ان بوذ مر هل زورت يافت انا روشای کی یذا شوی اه بای گهی نان شوی در قربت. خوذ گی بنهان شوی در سوی ذانت یی نهان شوی در عشق, حاوبط کی نهان موی در هفت خرگاه زنهای خوذ یات بای

زهي هی صکه سخواهی عای

(ب) از : در 1 10۱) اعا ۸۱ آنجا 1 (۱ب) وذ : فن ]

۷ ای خن ,ودند ورفند

اکر زشت ار نکو در خاك خفنند

زجندان خلی کس آ که نکشنند ‏ ک جون بدا شدند وجون کدشنند

۸ سر آو جون : جون بدی آن | (٩ب)‏ در ] از ۸ (۱۱) ص[ (۱۱۳) از :

۲۱ ای | : ای ۸ 1۱0۱ 1 :

آو خورشیدی بان در پرده آنجا ‏ وسال خویتل ۲ کرده آنجا

دی در کل دی آدم مای

زدوری رده 1 نای

۳۳

گ

4

4

و جان جالی ای در جان حقبقت جه جبزی و که ای رخ خویش ۴ و آن نوری که اندر هفت افلاک بوآن بوریکه درخورشدی ایحا و آن توری که در ماه وامم

ز

وان ری اه ار و آن وری که از غرت فروزی

وان وری که اعبان وجودی

ی

نو آن نوری که جون آی بدیذار و آن وری که جان انیا نو آن بوری که شمع ره روا زورت عنل حبران مایده احا

جر در وئت پار ای دیدار

۳

یس

فروغ روت اندازی سوی خاک ۰ پار ونارن بدا ناد گل از شوی و خندان در بپارست هی بر فرق رن اج از زر ۸ نفشه خرفه وش حاشاهت جو سورسن شکر کفت از هم زیانت (۱ب) رده ان ؛ رده ۱

۱۱ روشتی هش ۰ روشنی در هي |

(۱۸) روبت | توری ۸ (1۱۸) ونترن : وکل زاو 1 (1۱۷) ناج | (ب) زار گوه :

در وکرم |

ان در رده‌ات نها حقبقت جو دم دم ی‌دهی مان پاسخ خویش می 9 بگرد کر؛ خاک ازان در حزو وکل حاوبدی ای‌حان زورت ماه رام ی‌شوذگ درون حان ودل دردی ودارو وجود عامْفان خوذ بسوزی ازان مدا ونهان وحودی بسوزالی زغبرت هنت برگار موذ اولیا واصفیای حشقت ‏ روشتی ‏ هي روای ز شرم خویش ادان مانده احا حفقت رده بر داری زرخسار جات شتها سازی سوی جاگ زرویت جوش گل غوفا سابذ از آنش رنگهای ی ثارست شای ر سر او زار کوهر نگنده سر بیر از شوق راهت

زان افراخت سر سوی جهانت

(۱۲۲ نوک ای : نا نو نغای ۱ (ب) جو |

۱۲۱ مایده اما : ماد انجا |

زعشقت لاله هي‌دم خون دل خورد مه از شوق و حبران بر آند همآن وس که گوم بش ازانی وی جبزی دگر انجا هام مه جاا بوی چه پست چه هست ز و سدارم وأز خویش غاثل سم از درد عشفت زار و روح ۳ حرات وس گردان ذت سم درز وسات را طلبگار درین دا سیم ی من رهم ای ا در وصمات نوی گوهر درون محر نی شک مه از بوذ تست ای جوهي ذات هه از عشق و حبران وزارید جات وآشکارای نو در دل دل اعا خانه ذات و آمذ دل ایا خاهٌ راز و باشذ

و کنی در دل عشاق حاا

ازان مادست دل برخون ورخ زرد 4 سوی خاک و رزان در آند هن دام که ی شک جان حایی ۲ جر ذات را کت دام دنم جز و در کون بوست ما ارب وای کرد واصل ۱ وی حاا حنیقت فوَة. روح فرو بایده . بدربای صفائت درن درا مادم گرفار 1 دارم جز بسوی لو دگل مب بدست آرم زدرای حلالت وی در عشق لطب وثهر لی نک ۱۲ که رخ عوذ؛ در مه ذزات جز نو در همه عا بدارید همه حای وی حای و در دل ۱۶ موذ خله ذزات و ایذ ازان در سوز ودر ساز و باشذ

هه رگم وشتاق جاا ِ

(اب) ورخ زرد | ور درد ۸ (۸) بدام : ۵ پم ] (1) اعا آانها ۸ (ب) را و ای | 1۶۱) چا : آنجا !اجه هت وچه آیست ] (ب) نجشم بود نو در عشی بکیست | () از : در ! (ب) ما اما ۱اعا۷) و باری کرده واصل 1 (ات) جابا :

۲ ۱ب بداست ارم : بام من | ۱ب ) » ی جابی مه جانی |

۸ سیی ده ز گنج خوذ گذارا گذای گنج عشق, نست عار ۳ و ی‌خواهذ زو ای حان حققت و م‌خواهذ زو هی دم بزاری 7 می‌خو اهذ زو در شاذمای ب بو ی خواهذ زو در هي دو عا تو ی خواهذ زو ارخ مای نوی خواهذ زو احا حنقت , و ی‌خواهد زو راز سذ نو می خواهذ زو در کوی دسا و ی‌خواهذ زو دز ک استزاز ۰ وی خواهذ زو ای ذات عون حنان در مایده ام در حضرت و شب وروزم_ زعشقت زار مانده ۰ طلبگار تو ام در ح ودر دل بو درحاتی همشه حاضر ای دوست دلٍ عطار پرخون ُذ درین راء ۸ کنون جون در شم و جز وصفت محواهم کرد ای حان

وای .ده بلطنت ی وارا / محشیدی ص اورا گنج اسمراز که در خویشش کي بنهان حقبقت ی کار او ای 1 آری ک سب آمذ دش زن زده‌گای زو گوذ و راز او دمادم ورا از ان ودل اسخ سای که ای بذو یذا حففت را درگنج جات او باز بنذ که بنذ روی و در سوی دبا که ای در ناش نو دیا بنذ ذانت ای جانپی‌چه وچون دارم اب دیق قریت. و بکرد خریش چون برگار ماد بائم یکدم از یز و غافل نوی منز ونم انحایگه بوست خذ از وال عوست | کاز ما انحا دلی آگاه داذی ک با مامم به عشقت فرد ای حان

(۱ب) بکن مهجور عثق خود دوارا 1 (۲۱۲-۲۳) تو ی ۸۸4 ترا [ (#ب) از زنده‌کانی] ((ب) زتویکوید انجا ک دمادم 1 (۷ب) از : در 1 (۸ب) ذو : خودش 1 (۱۱ب) اعجایشا

(۲اب) ای جان : انجا ] (۱۴ب) فریت * قدرث 1 (1۱0) از جان واز (1۱۹) هبه

حاضر : حفبفت دام ] (۱۷ب) با شُذ | باشد ۸ (٩۱ب)‏ زعشفت |

اگر کام مخوای داذ انحا مرا هم دادذء اقبلد فصضلات مان وسل, نو میخواهم من از و و خورشیذی ومن جون سایه باثم به» اخر سابهٌ خوذ محو اری د تور افت در دربای انذ بوصل خوذ دی محشایشمده و این من درگاء ویگاه و اقیذ مي در عبر طاعت ۳ یذ مق ابدر شنات و اتبذ نی آدر مراطم و اتید منی در پای زاف چاان در دست شم باز ماب 7 ان سس سترکش خوار کردست ی زن ۳ ابای ده درن راه 7 عشق و خوردم هم و دالی زدرد. عشق و زار وزوم

0 درای جاره لر. _ زن درد مارا

ز دست لو کم فریاز انا که نمای ما در عشق وصلت که گردانم دل وحان روشن از و در اجابا و مر ماه بائم جو ور جاوذای‌را و داری هایدم زار واروای اتیذ ز دردم حفس آسایشمده کنو از کرذها استعفر ال مرا محشا زور خوذ سعادت دارم گرجه حز درد ویدات فضل, خوسان نی ام لطلف خریش محشی جرم وعصیان چو گنجشکی دست با ماد شب وروزم انگار کر دست زدیذ خویشتن گرداش آ گاه شب وروز ابدرن دردم بو دالی ماد ادرن غرقب خوم زلف خوذ مگرداان فرد مارا

4

۳

ی

حی 4

ح‌ ف‌

حب <

() هم : تو1| ومك 1 اب) املث ۱ 4۱) شم ۱ 1۱)وما! (ب) توومن!

ا*ب) اور جاوذان جان | (۱ب) زار و 1 زار ۸ (1۷)شاینم! حتابنی۸ (ب)آسایتم ۱6 سایشی آ۸۵ (اب ) ما ده نو (۱۰ب) هیچ جز | ۱۱۱ب) بفضل ام 1 فضات در گذاری اباطم ۸ (۱۲) - 1 ()۱ب) وروزم زخود (محوذ ۸۸ ) نم خوار 1 (۲۱۷)زار : خوار [ ۱۸) دواده در اعا درد آ (ب) بکن از ات ۳۹ اٍ

۱۰

در آن دم کین دم از جان بر یز م۱ ددار حوذ آن ظطه مهای ۳ ,کردم بش آزا کاعا بیرم جراغی بش دارم ان زمان و و میدالی ک جز و کس بدارم ۱ وی بس زن جهان وان جهام لبی ر مه داای رازی ی حز درت حای بدارم البی مر کم انحا » گذاای

الپی ار کذا بس اتوانست

ما ان لظه دذار وب گرم پکارگم از کار بای درین سر باس بارب دسگوم که خواهی ردم از روی جهان نو مجز ذات بو ای حان پس بدارم وی مقصود کلی زین وم مضل خوذ زعله بی بازی عا ازع جوت پای دارم بان دوستات آشنای

در گاه رشق استخوالست

(آب) کره از کار من پکباره 1 (هب) ای جان : آنجا 1 انجا ۸6 (19) توئی بس : و دارم ] اب ) حر 13 بکام دل رسام | ۱ ِ:

من درویش ی دلرا حفیفت

۱ و دنت ۷ )

جهان‌چون بر من‌آزی سر بکبار

لفای خوبشتن کن روزم و 1۷۱ -+: المی کر بدی کردم دای

ای ند؛ موم راهم

ای کر نی کر برانی

(۸) ۱ +: ای رجنت دریای عاست اليی وان کل اسرار

۱۱۰۱ +-: المی ان کدا از فضل_نواز ای ان کدا طانت ندارد

من در فرانت و ادشای

ابی سوخم

ای حاکی

غابی اندرال دم دید دیدت و اءان من از شبطان نک دار حففت دوست ده بووزم و ما از <ود حرد را نو ای و مدای کی من مطلوم راهم آو خوای محش خراه ران تودانی وز اما نطره؛ مارا اناست مرا خر انوذ خود دید ار سوی آنش سوزان مبنداز درايی دنا دی راحت_ بدارد بان انش م زاشتانت

یکن حکمی ک آنجا کرد خوای

در ام سیدالرسلین "

البی حال عطارست حران دا خون شنذ ز مشتاق لو دای فای ما شای نست آخر

و اثی مرن بائم جاوذال

عجب در ۳1 بهر و موزاشی ما فآن کر _ وان و دای وی ر جزو وکل بوسته اظر ۲

امین برآخر م وا

در مت سد الرسلین صلي اله عله دس

تای گر بر ادا بش جد انکه ور جم وحالنست حیب حلق, هون ار زورش در خورشیذ وماهست فلک بل خرته وش خافاهش کات ایارا شوا اوست زود اوست اصل عرش وکرسی ظفل اوست دبا واخرت هم شذه در نور پاک عقل وجنگ حفقت خام بنبرانت زوذ افرش اوست متصود

ِ

9 و دا او دار ۲ ارش

سای صدر ویدر ‏ آفریش ٩‏ گر ری وهتر بعابرانت درون جزو وکل او شاه وسرور هه ذراترا شت وشاهمت ٩‏ بسر‌گردان شذه در خاک داهش حفقت ‏ عاشقارا رهبا اوست جه کزونی جه روحانی جه قدسی ۱۲ جهان از ور ذات اوست خزم زعکس ذان او هی دو جنگ زورش نز؛ کرت ومکانست ۱۰ در عر ال اوست موجود حفقت اوست لور عر بش

۱ + : المی جان او کردان و آزاد ‏ وصل خوبشتن کردانش دشاد می‌جز و من جزی ندارم زود وصل ایدی بر آزم (آب) بکن ( مکن۱۸) بای 1 1۳۱) نفای | (؛پ) آخر تو بانی | 10۱) کوم از ](۲۱۰) بك:شدا (۱۱) 1 1 : هنوز آدم بان اب وکل نود ک او شاه جهان ونور دل بود (۷) ال : ما 1۱:۱۱)ب کش : عتفش 1 (۱۷ب) عن لور ۱ ۱ ۲ + : در آدم بود آوری از وجودش .. وکرنه ک ملك کردی سجودش

-4

ف‌

ی

یی

۱ در نعت سید الرسلین

هزار آدم طفیل اوت آمحا طفیل خند؛ او آشابت مهاز شرم رخش هی مه گذازة دیده جثم عم هجو او باز زفی سل را ادیده عال چو و شای بکرد که خاک لفبل خاکپای نت دبا نوی صاحب قران عون هستی از سان دعون کل کرده نو شام ابا ان عم بددید و امل جوهری در اصل فطرت زذات خویش دیده لا بات زذی دم از عان لا مجکان

حنبتت واصل دو جهان و باثی

ماه سوی خبل اوست آحا حففت _ در او ماهت‌الست حو در راهش گذازذ سر فرازذ ازان امذ ری شام سر افراز داذه کس شا از عبد آدم که آمذ سالبانت هفت افلاک حقیقت را » جای تست دبا که بت با بتکده درم شکسی ر ائت دبادم خوردء و زود رفن را داذست ارزذ حاه وحرمت در آما وذ کل عور المیانت ی دی سکه گفی من رآ

مه حاند وحان, حارن و باشی

و خُرذ درراه توطفلی بشیرست . زحکم شرع نو زار واسپرست

ک دارد رف گویذ سحن باز سر سرعت ای شاه سرافر از

در و۳ کشاذسن عسق در زر داذ داذسی عسق (آب) ده او آتابت 10۱۱ -+: نو شاه و4۸ آفانی خبلد وی اسل وه عا/ طفبلند (۱۱۰) ام : عامت ۲ (۱۱ب) ابزد : آجا ۲ (۱۲ب) در آعا 1 در ۸۱۶۱ وز آنجا 26 (۲۱۳) زده | (1۱۸) کذا فی جبم الم (۱0ب) شرعت ابا که اسبرست 1 ۱۱ -: زبان عانلان خامرش ولالست ‏ را از جلي ی شك وصاامت (۱۱ب) زحکم شرعت انا ای ] (۱۷) تو نحفیق 1 | 1 : نو وسل شاه اما که داری زجله تو دلی آکاه داری وی ماصرد خود در دار دنا ک بدا شد زو اسرار عفی اک حه ایا رای ودند دری از وصل درآ نجا کشودند جو نو بکناد؛ اتجای در از نودی فم وضر وخ وشر باز

در مت سید الرسلیل ‌"

زی بهتر که شاه اببای چو جبیل آمذ ای جان چاکر و طرین مسطنی گر ودگر 4 حیفت جان با کش راه ببن دان باشذ ساه را خورشذ هرگز جو یک‌بین شذ شب معراج درذان مادم کلف اسرارش عبان بوذ معجز کرد نام مان شق ی دردست بذ سنکش سح نگو گمی از سنگ خی رد یف وس ابر ساید معحزاش حقیقت گشد موسی_ امت, او

ای نش از سر

ناه اولا وامسای

شرف دارذ ‏ زور گوه 7

"4

حتت را گزاو زاف ه دل, ار ور او جر مرن دان

وی خورشد او دارذ چنين عن

ف

ازان ر سر نهازش اج از ذات رون از کون جابش لا مان بوذ موذ از ذات ون سر مطاقی گیی زنهار از وی خواست آهو ک ان در حال بار آورد خریا

حص

4 شرح ادر بایذ ومف ذآش

ری 4

جو در ورت دیدش فربت, او

2

(اب) ین بت واه ایایی ۱ (۲۲) ای جان : آجا۱ ۰ (۲۳) حفیفت مصطن دان ] (۸) حفبنت داشت آا که ن دان ‏ ول در اور کش راژ بین دان 1] ۳: بکت آا زعرن امل جنان . ازان پربود کوی ول جلنان چنان کو بود در سر یت" بودش هیچ آنجا (ابجا 6() ک طیمت ازاش ساه اعا صصه رد او که کای دیده ما بود ود ار (*) نباشذ سایهرا 1 نبودش ساه جون 4-1۱۸:

فن ی دان که ذات ایا ود

اژان اما حنبفت ‏ بشوا ود

ک جز او حن ندید انجا کی از زحنی کفنند آناکه بسی از

ول او دید آمجا دید جانان

بی شد ی شك از وحید حانان

(اب) در عين مکان برد 1 (1۸) انجاک فر شن ۱ (٩ب)‏ ازوی خواست 1 ازو محواست ۸ (۱۰ب) اژان بر عم کل او ود دالا 1 (۱۱)-1 (۱۲ب) دذش آ]

دد ار ۵

(۱۴ب) ز من وحرح | ادم سودی ۱

ای در معراع حضمرت رسالت

زسس وامان مدوم وذی .. زرحت دو جهان روم بوذی جو لور ال اوست از رنو ذات ‏ نظر انگند سوی له ذرّات ۲ زتورش گشت یذا کرسی وعرش .ین هم لوح وجنت نز وهم فرش طلب می کرد ذان, خویش آن بور ‏ چوشذ مطلوب شُذ در جمله مشبور زهی صاحب ران دور گردون بوی ور دو ءا| ی جه وحون ۱ فرن دام که مئز حانا .. عبان ادر صفات ور ذای ها رئوی درل( انداخت .. خروثی در نهاذ آدم انداخت کی کر انشا شذ .در خر شک مه قاس ٩‏ وی واصل زوسل حاوذای ."را زد غری صاحب رای سب معراج دذی حق عبارن و رمدذی در خذاوند جهات و

در معراج حضرن رسالت عله الصلوة والسلام

ازن اریک‌دان خز وگذر ژ. بدار لاک ربان سفر کر.

(۱) - 1 (1۲) جو ورش کت مدا از سوی ذات ۱۱1-:

جر اصل جرهی آنجا که عبان شد حفیفت از زرش جوهر عبان شد و۱ (ب) وکرسی نز با ۱ (هب) دو فا : مامت ۲ (۱) 1+: کال نو ز دیدار خدایت ازان شرعت عامت رهبایست (1۷) برتوی : فنه 1| 4+۱: حلال تست آجا جاوداه ."وی در آفرنش ی باه (1۸) اعا : آغا | (ب) مد : ود ] از خود حدا شد 16| [ + ۰ ."وی وذ خدا در نسم اسرار آو دیدستی شب معراج دیدار (۱۰ب) در ۸۲۲ (۲۱۲) خرم : اعظم 1 (1۱۴) خم و [ یکدم ۸ | : گذر کن زین سرای شش جهانت .که اعبانت مشب نور ذانت

در معراج حضرت رسالت رل

بسوی لامکان اسب قدم زن

حهای هرت امشب در حروشند

بگر آن حلفهرا ور حرم زن هه کزویان حلفه به گوشند

ستاذه ایا وم‌سلند . که ااشب حات‌را ه نشد ۴ هلت وامان در ر تشاذست.. بی دلها زدذار و شاذست در مشب آمهمقصودست ازو خواه .که خواهی دیذ نی شک امشب اه نم ات در امشب خور که دای حقیقت له اسرار - نهایی ٩‏ راق بوذ جون رف آورینه . کهحق از نو پاش آفریل سرا پیش زور حق بذ ابلذ.- زتیزی خوذ سبی می بردی از از م بر وی سوار آندر زمان شدذ ."من بگذاشت سوی لا مکان شذ ٩‏ شاذه غلشلی درعرش اعظم که آیذ در ویدر هي دوع یگ ا طتهای شارش . ستاذه له از حان دوسندارش عم اییارا دشه _ در راهم اورا کرده از اسرار آ گاه ۱۲ توذ آدم_زاژل کل جمااش . حقبقت خلمی داذ از وصالش دگر توحش بکرد ازکل خمردار ‏ که ] شذ از عبنش صاحب اسرار زاره دیذ او خلت کل .که ]بر وی عبان شذ فربت کل ۱

جو استسل اورا ریت کرد

دگر اسجاش از جان تقوب کرد

۱ او سوی ۱ (۲ب) کرویانت حقه کوشند ۱ (*ب) امشب نی شک شاه ] (اب) لور خود بد آفریده ۱ (۸ب) > از نبزی گذر کرده وی از باد | )۹( صوار لامکان | (ب) برون از مکان ]|

۲۱ ؛ زینج حس وزجار ارکان کدر کرد زشش ببرون جال جان نظر کرد (۱۱۷) نام : نمای ۸ "مامت | | دیذ] (ب) بکا بك کرده از 1| (۱۸) دک م نو کرد |

(1۱۷) م ارهم دادش 1 (ب) که تا ی شك دیدش 1 ۰ (1۱9) اورا : دیکر ] (ب) اسعاق |

۱۹ در مرج رات رسالت

دگر هتوب کردش ازنمم آزاذ ‏ که ناش ذات او از عشق آب

۴ ومف صدق راز گنش ۳ جو موسی بوذش از الوار مشتاق گر داود بس از بات وت دگ عبی چو دذش ذات ولا یک ایارا دست جودش

ف

حوگشتآ گاء او از فربت دوست

حو سری سدره ببرون باخت اجد

ی

رفیتش آنکه جپریل امین بوذ در آ ما باز ماد وسطن شذ وال کار رل ارشا

خی

ما بشتر زن بست یک ذم سر نوی اک بر باعل ۰ را یذ شذت ا حضرت بار

روان مد سلد واورا رها کرد

زشوق, دوست شرحی با زگفش اورا کرد ادرعشق کل طاق لاش بی شرح وبا گفت م‌اورا کرد آلدر نقر یکتا هن تشریف داذ وره عوزش گذرکرد او 4 سوی‌حصرت, دوسن ز ذات دوست سر افراخت احد کیک بر زامپاش ا زمین بوذ ه سوی فرب ذات, اذشاشد جرا مایدی دم » ادرن راه اجازت بش ازم یت رفتار را باد شذت ای شاه عاز رم سوزذ زم اور تج را زبذ که داری قربت بر

دل, خوذرا زدون, حق جذاکرد

(1۲) بمدق : نود | نود و ۱6 (ب) شوق : ذات 1 (10) داود را راز ! (ب) سلماترا | (10) والا : بیدا ۲ (ب) فقر : عثق 1 (1۱) از مودش | (ب) از نود بودش [ (1۷) هه ۲ کاء کرد اژ ۱ (ب) کرد از برای ۱ )1٩(‏ رفقش : بصورث | (۱۰ب) زدید ود کل سوی فا 1 | 1 :

رسبد اندر عبان بود مود او ."برش جربل کنجشکی نود او (۲۱۳) مکان من جواعجا هست ان دم 1 /۲۱۸۱) زاعل 1 (ب) برم سوزم دران (۲۱۸) ۷ : در ۱ )۱٩(‏ - ]

در معراج حضرت رسالن ۱۷

بشذ حندان که حون دید از فروذ او هی شذ اازرن بز او گذ رکرد

ری جبریل گحشک توذ او

ورای رد غیی نظر کرد

4 حا دید وجهت 4 عقل وادراک .4 عرش وفرش ونه هم کر خاگ ۲ عبان, لامکان نی جسم وحان دید . در ۳3 خوشن‌را او نهان دید زن بگذشت وز ان هم سغ کرد جوعوذشذ زخوذدرحق نظرکرد چودر آفاز دذ اعبان احام "ای کل شنبذ از بر بیشام ۱ دا آمذ زذات کل که فان ای رها کن جم وحان ی جم وحانآی درا ای مقصد ونقصود ما و نظر کر ذات مارا اشاو دران دهشت زبانش رفت ازکار . ند از ند گشت ‏ بزار ٩‏

ند خوذ دید وجازر جان دیذ بوذ اد خذا بوذ الدر آحا خطاش کرد کای صدر, دو عم و ون مر اما خوذکه باثم وی وجز او چپزی نبست اعبان وی مقصود ما در آفرش د گفت ای دابای عونت

قای خل, کون وکا دیذ تبان ء ,فا بوذ ادر آحا

او چول, گفت عم درین دم ۱۲

جوو همق حقبفا مس چه باثم بوی عفل ووی ثلب ووی حان ادانن. له وسوذ هه و چه میخواهی واه ای عبن, نش وی سر درون وداز بروف

۱۰

(۱) -] (۷۱) جو در 4 رد؛ نی گذر [ (۳ب) وفرش دید وکر؛ [ (اب) را او : راز ] (۵ب) در حق : در خود 1 (1۷) يان [عیانی] : هان 1 )٩(‏ ب بل از ۸ (۱۰ب) درون خود فبن کون ومکان دید 1۱1 : در آجا بم اعد کل فا شد . تمد در عبان عبن خدا شد

(۱۷) صدر : شاه 1 (۲۱۳) خوذ : ک. 1 (۱4ب) عقل : چهم 4-1]1:

مه در نزد توشد ود ونانود ..."تون برجزو وگل سوسته سرد

آو یکنایی درون جله بیدا ."ول برجزو وکل ای دوست دا

او دای بپان وآشکاری . وکام هرکی بی شكث بر آری ۱٩۱ب)‏ زیان جله ول سوذ هه 1 (1)۱1 :

چه بخواهی غواه انب تو ازما. ک مفصودن کنم اين لظه بدا (۷اب) نو بدانر مه سری [سرل(] جه وجون 1 یی نامه۲

۸ دز بعراج حضرت رسالت

و یدای حقیقت سر رازم حشفت امتی دارم گنهکار ۳ خبرداربد از درای فضات خور نم از برای ان خویش ! حبقت ارت ما ی ثارست ما با نست کار ازکل افال نوی یکنا میان, آفرش + پس آنگ سر کل با او بان کرد خطابش کرد کلی محجوب. ون (اب) تو هس بادشاه ی نبازم (10۴.--: م ابثانرا عثای و ای دوسن شیف وق ماد وبانواشد راصل خود هه ازاد کردان (؛ب) هه ای شاه سرورا|]+:

ک اناد در بزدم کن ۹ ففل خرد رسام سوی چت

که هر امت. خوذ با مازم وی از فضل و حله خبردار چه باشذگرکنی اجه رهت کّ محشیذم سراسر ای مطهر که هست از جرم ایشان فضل ماش زخلوقان مارا با بو کارست را بگزینم وکردم ترا طاقن وی م‌قلرا جون جنم, شش سه باره سی هزارش ۲ عبان کرد ان سه سی هزاران در مکنون که او مفزی وابشان جلکی بوست

و 1 دستگری ی بداشد

زودن علی دشاد کردان

هه ازاد کر دم حلکی باه ۳ دهم انمام ورحت

نو اکنون مور ای شاه جله ؟ کردسم ۳ اه جله ((ب) مرا از جله با بود نو 1 (۸ب) رین مس هرا هم جان پنش 1/1+:

آو جرب منی درکل اسرار تون اما وبا با آو حیفت لامت مزده ده از وصام اکر تأمور ام ما شود با نوا ما شاد باش وخری کن حییب الق ماثی بی چه وچون هه از بپر و مدا نودم بکفت اسرارجانان سی‌هزارش

آوبی از ما حیتت کل خبردار ترا مجشیده ام سر ثریمن ؟ خواهند دید خود جله جام ما باشد ای شاه سرفراز بسن طاعت با شدی صکن

زمر نت کردان هفت کردون

را در ذات خود یکت کودم ک ود از دیذ صائم بایدارش

] مه اسرار کل | (ب) ز دید نود خود ا او بان‎ )1٩(

(۱۰) خطایش کرد سرم سی هزارست

جال ما را کل آشکارست |

در معراج حضرت رسالث ۱۹ بر ی ومگو سی بیش ات دگرسی خواهگوخواه مگر اش سر کو مصلحت دانی عان کر . وگره در درون خوذ نما نگر. جو رفت ان باز گنت ازلامکان او 4 سوی عال, سفلي روان او ۴ حوباز امذ ازان حضرة باشتاب .. هنوزش 1 وذ آن حامه خواب

حکات

ای بق گت ای سرافراز . ز معراج ۳ رمری گ پاز ٩‏

سا 1 سر معراخش که حون بوذ 3 او هم درون وهم رون بوذ

: [ )۳7۱(

کو نو عی هزارم بت انا حفیفت سی هزار دیکرش کوی ار خرای یکو آن دکر باز حنبفت سجده کرد وباز کردید بکدم باز شد سوی مکانش

())]-د :

جو دیدند روز دیکر پاورانش هه کنند از جنپا که صدن او دبدی حق ثامت راست دام حففت ی هراران سر رن علی دانت آن سرکس ندانت عل حون شد زسر دوست اه حبنت ه رکه شد از جان حرداز حفیفت مصطنی ذانش خذا ود عی فس مد ود در راز دوشاهی این ناروز حشر جر اد ذات بد شد با سوی ذات ول در شرع صاحت دعوت‌او ود یی ده زد دات ار دو 1

1۷( مان کن : مرا نا ]

درون خریدن درجان نکه دار زدید ما حبفت راز شان کوی وکر خواش مکو ایشت کل راز جو از شون صاحب راژ کردید عبان کته بان لا کاش

شنیداد جلی شرح وبانش و دیدی ای شک کل دید مطلق مان وسر زراهت ی ماع اا جدر یکت او پرجه وجون ز او هیچ کس این س‌ بدانث

ورا طافت نود وکفت ب حاه(ماه16)

حوحیدر کردد نج ساحي اسرار زان بر جزو وکل او بشوا بود زان کفت. مار مان از که پند در جهان يك نفس دیکر بی شد زد او هم نز وابات بکفت اسرار زان درفریت او بود ارانش جرئل آند دمادم

۳

۹

۹

۲۰ در معراج حضرن رسالت

یی بذ انم او در بوذ آمح مکاش در حشفت لا مکان بوذ هه او بوذ کر در حنیفت وه کر واقف اسرار گردی شدر خوذ وان دیذ عااف قدم از شرع او برون امه باز وی بر در هکس راز بایذ زی عطار کز ور مد ازو در حان ودر دل معز داری زان و ازو آمذ گهردار من کر خدت. او کام ای

قن ی دذ او سبود آحا جرا کابدر عبان او جان حان بوذ شذ او حابوس ودم زذ از شریت زشرعش لاین, دیفار گردی یک گردی نو با توحید خوأا کزو گردی مکر نو صاحب راز وان دری اورا گشانذ شدی سمود ومنصور ومژید ازان ان دزهای نفز داری زفعر جر عبت هی دم گهرار وزو در هي دو عا ام بای

(اب) ی دیذ : ی داند 1 (۲) وذ : داشت 1 (۴ب) شذ او : شدش!|1: چو اورا جربلش بود | خویش

آ+: وکر بان نو هم از مسطنی پاب

((پ) مکر و : در آا ]|]سد: دمادم او بی ی شد زاوحد

(۷) آ+: زتوجبد مد باز نکر

ازان یدید دیدار خدا بش (اب) چواو در جزو وگل دار ! (هب) یی شوهم نو در نوحید جان 1|

درون دل ازو ور صفا پاپ ]

نظر کرد در خود دیدهُ دید

درون خود آو بر دیدار بشکر

(1۸) زور : سر ] (ب) شذی از او تو منصور 1 | 1+ : کی بفزن کرد آنجا کاه کل بوست

(٩ب)‏ اسرارهای 1 (1۱۰) زات زو شد آا که کیرار (1۱۱) نو زو واصل

ازو با حثر آ نما دم زن ای دوست

شوی وکام آ(ب) ازو 4-1۱۱ راه ار شو ونترل عبان بل و ا دیدی موابش در وصال آو نداری حفیفت در دل سث دم او زن زرم او خبردار زنورش راه کن ۷ نصد ود هران کو راه او ورزید امجا ی شرا ورهرن اوست چه‌م داری چو اوین بثواییت

درون مرل اورا جان جان بن دمادم در نجل جلالی ( جال ) چهنم داری چرجوهی حاصل‌لت نو ورش دانا پش نظر دار جو اورا نی دیدی و مفصود شد اعا 6 کل نوحد آمجا بان ایا بغبرت ارست بان آو چر اوث رهیاببت

در فضلت صدیق رضی هه عنه ۲۱ رسولا رهر علار از نت زسر عشق ‏ رخوردار از تست زتو دزن رهای سای غز توکس تارذ ون تو دای بقرکز شاعرامنشبری نو منم شاعرام شگری و۲ نو بدا , چه گوم بش ازین من را یجنم احا بش ازین من جو دنم حضرن, پاک واجا ‏ شنم از مجز من خاک نو اجا و کر که نو از حق فبلی "نو دس ین صاحب وسول ۱ مان از حضرت, اع حقیقت ‏ ک من در حضرنت خاع حتبقت چ بش گر بچی ی بذن خاک که سر داری از حق جلاک

رک دل, عظار از خویش ...مر اوراکن‌نو برخوردار ازخویش ٩‏ حق جار بر ر گزن ؟ دورم نگل ای بور دو دیده در فم. فسات صدلق رضی اله عنه ۳ م‌دان دن صدیق ار امام صادی وسلار سرور ۱۲ هل رهب مهدان او وذ که در دن سابق, خران او وذ شب خاون قرین وید غارس ار راهش ال چل هزارست ۱آب) رن : هم ۱۱+: ک اوجان ودلش نت دایم ."نو دای کوشت. آنجای نام جر خواهم ک ومل کل نی میا از خویش امل کل نا و در آخر دست گیری از ام ای در عان عن البام (اب) اعا : آمجا | (ه) اعا : آ نا !| (1۸) کر نظر داری 1 (ب) کی از حن باقتسق | () -۱۱-د: ای صانم بروردکاری ...نون بوشك کی کل آمزکاری مق ان ند کین گدایت . کی در حضرت خود رهیابت فصل خرد بای و اورا ... عذاب خویش غانی و اورا (۰ب) ک چون ابتان کی هرکز ندیده |4-1: راسل کن دل عطار از خود ..."مورا کن آو برخوردار از خود ۱۲۱ از | عا نه ۲ | نغه ۸ و آ زار مرود ) رجوع کنید تقد مه (۱۲ب) وسالار "روز : واعاب حشر [] (۱۳ب) امیرات!۳ (۱۸])خلوت دوم هرمع آ(ب) نشارش روز اول ۲ شارش‌را زاول] |[ : 5 مپادست هیده اجر آش دست دادست

۲۲ در فصلت صدیق رضی له عنه

بدن بو بکر چون کردست آناز ازان اسان او در اصل خلقت ۲ب او درد دیدان داشت ده سال چو حقی گفت آن عبررا حفیق جرا با من نگردی یر حکایت ۱ کیکو دین حق‌زن سان نگه داشت هیشه وذ سگی در دهاش بان سنگ در گوهر شنیدم

ی

جنان ستفرق, حق بوذ حانش چو جاش بوذ مشفول الدر اب سزذ عال اگر ده هزارست حدیث او جو اصل ع/ اشتاذ

۳

یس

سین او جهعقل وجهبصر داش جو ا سای عاجزرا دما کرد مس هرز در افزونی آمی زذ حو هنگام وفات انذ فرازش زصدیق آن کین عا, راز ۸ زشوقش قفل چون زیر بگست

کی کاهن بصدنش مومن آیذ

ی

و گردذ هه اجر, جهان از ی جریذ بر اناپا زسفت غررا نکرد ۲ گه زان حال ذوگت ای جهان, حا مدق زحق گنشا نکو بوذ شکایت سر حان او جز حق که ره داشت که | گرهی نیفشانذ زباش ول سنگی بگوهی در دیفم ک ۲ رنی حدی بر ذاش ازو ده حدث امد رواب ک آن ده حدیش یذ گارست راهن حدرش کم افتاذ ک از آبسن وطفل خر داشت 4 پنایش حق حاجت روا کرد که دم جز در اقاولی می زذ 4 بش مصطنی دید بازش درش بگشاذ ول از برده شد باز اسفال او رده رون جست

دل, خصمش جرا جون آهن ایذ

(۱۳) ده : سی 1 (10) ج وکشت از حن مرا ۸ (ب) ع رکفنش ای درکار (اه۳) (1۷) یه : باذه ۲۱ (۰اب) که دم جز در اتلوی امی زد [8 که او در اقلوی دم هی زذ۸ (۱۷) - 1 (۲) لیذ ۲ کلم ۸ (۲۱۸) بشکت ۴۱ (ب) از رده راجت ۴ )]۱٩(‏ مومن : موم ۲

سین

در نصلت فارونی رضی افه عنه

چوشذ قفل از سر, صدفش سرانداز جو اجان اندر آن مشهد رسدید کي کو در گر مار پارست جو ینابر او بکر ومررا جون هي دورا سمع وبصرخواند

۳۳

0

جرا ففل دل, خصمش شد باز فرو برده کی خاکش پدیند وان گفن که این کس بار غارس بصر خواند ین یک وسممآن دگررا کسی کن دو بدارذ کور وکر ماند

در فضلت_فاروتی رفی له عنه

لام بطلق وشمع, دو عام جو حق را وفق ام او کلاست دلش حون دید حق‌را تناکا جو عتن, عدل ودل اتاذ باهم جو در درست حاودان سم را رب از وی فوی شذ اوّل, کار جو آهن گشت از صلی او موم دو راهن چنان خصم. بش بوذ جودر دین آمذ اویک پیرهن داشت زبس کوپرهرآن پبرهن دوخت

زبار هشنده اورا آثکار,

0 اخابش در ۲۲ | [۲.د؛

اکر کورش فرو برده یی فر

ابر الژنف فروق, اعظم زفرقاننت اروت ار ناست بدل برس عن عدل آنگاه زعدش موج‌زن شذ هي دو عم گشاذ از عدل خوذ مك مرا همه خلقی تم زوگثت دن دار گنانه 1 د ففل, روی روم ک در اسلام یک پراهنش بوذ چو آنیک رکنیذان ی کفن‌داشت رسد آمحاکه دلق, هفدهن‌دوخت

ژشل د, هزارس باره باره

شذیرد ( مدیرش ۴ ) زو کورش فرو بر

() کزید ۴ کزیده [ کز ند ۸(4 (ب) ان : آن ۲1۱۴ +:

ک ابر زهی نبوذ آن جنان مار

باید در گزید ( کزند 836 ) آن چنان بر

(۸) رن ام او : ر زبن او 81 (9ب) پدل 8 پذان ۸ ۱ب مك : صدر ۳1 (1۱1) آن : يك 8-۸1 (1۱۷) زباره | هند؛ او ۴۱ هفنده ار

-

ح

خی 4

۲۹ در نمیلت فاروق رفی 4 عنه

جو شذ ده هزارش کرد بر پاس حو آن یک برهن سامان او داشت ۳ نکر ونکر از دی وزورس چو باشد نب اروق, عال حو باشد محثسب در اص معروف ی چم خو خودش ز قدر جراغش کرده شرق وغرب دوشن جو او چلم وجراغ آمذ ز درگ ٩‏ ار سوذ را جشم وجرانی ۳ بوسته حتم خویش ببد که گر نبوذ جراغ وجثم در ره ۲ وی ان هی دو گر در راء ای چو او از مصطنی چشمی چنان پفت گر از کوران نُ نو هوش میدار * کی کال ور سوذ در دماغش جراغ چرخ خورشیذ, منیرسن زشخ صور فردا حاوذال ۸ ولیکن این جراغ جنت افروز

جرا از هفده من بوشیذ کرباس حلاو: لاجرم اما او داشت بارستند گشتن گرد گورش نکردذ هیچ کر در حوالی 4 چی, منکر اذ نیز موصوف جراغ خاه هم گفش زش مدر که 4 شرقدست وه رش روغن وی جثم وحراعش‌جون روی‌راه زگلخن فرق تون کرد نی چرامی نز دام پش ابید دای جاه از ره راه از چاه

زکوری تفت در حاه افی

زبااش لطق, جتار جهات بفت جنن جم وزبارا ۳ می‌دار

هشتق گر بوذ نبوذ چرافش حر غ خلد داروق, کر سًٍ فرو برد جراغ امال

وذ رخشنده‌ر از ور هی روز

(1۱) گرد ر ۴ » از ۸ (۲۲) آ : از 81 (۲۷) حرانی ۲ ۰ (۱آب) حاه از ره راه آ؟ کل زغار وراه ۸ (1۱۱) جرخ 1 جشم ۸ (۱۸ب) از تور : هی ماه و هی روز |

1۱۰

در فضلت ذی الورن رضی اه عه

اعامی کز جبا امان نهاذست تبث از بر عم او محماری جهان. معرفت حان, ممر چه ی گوم سه مفز آمذ زا نوار کی کر درحرم این سه تورست که گر خورشیذ نفد عو دارذ

جز او کس‌را نوذست این سای

ابر النن عبان هاذست زین ازکوه حا او نباری دو مفز آنگه زدو اون جر ازان دو ور واز فر آن زهی کار 8 را ۳

س روسن 4 شد حمم لورست مدد از ور و الورنس دارد زیغامر در فرژیم گرای

4

ای

جو بر اندوه ازل گشت فرآن ‏ کیرا کاهل آنست افست برهان ٩‏ که ر اندوه از دبا شوذ دور چنین بوست آن‌خورشذ ذو اور کی کو این کرامت از خذا پفت که دو چشم وچراغ. مصطنی بافت جوذوائورین هم از هدن بوذ چگوه مکی صدقش نوا بوذ ۱۳ کی کز آماش این دو تورست .مه وخورشید | اودر حضورست ۳ از بفضش گر از دلب بر آری مه وخورش‌فرا رگل می بر آری عصای او زاو آن شکت حوره در زارش اتاد بوست ۱٩‏

عصای‌را که در معی حان ند

5

ر اورا دشمی در کون اد

؟ نسان‌و ار حمم فان شتد باشذ » ابب, فرعون باشذ

جنل گفت اوکه در یعت مرا دست حجو با دس ی له بوست ۱۸

کرو بوذ آن دست‌را راه ۱۱ جا ۲ چان ۸ (۸) ندادید! (٩ب)‏ اوست آنست ۳1 (1۱۹) عمای ار ۲۷

(ب) 4 چون موسبش 81 (٩۱ب)‏ فرج خوذ نردم دست ‏ فرج وی (من ۱4 ) نبود ان دست ] |]۲ 1 ؛

کی کو حرمت دسنش چنان ( جنن] ) داش ان شذ زیر دسنش ه که جان (دین 1) داشت ۱ داشت : یافت ۸6 )

2 حرف دسلش از آنگاه

اش در لصات م‌تضی ری اله عنه

دش دریای اعظم بوذ ازع حقیقت جامع, فرآن دلش بوذ ۳ زحامم بوذ مت مداش جو در فر آن امام خاس وتاست مه مر او ۳ وموردی دران غوقا غلاماش سکار دیشان گفت هي ند ه که امروز چو شاهد بوذ فراش هبشه ٩‏ شبید قرب شاهد گشت آخر جوفران بوذ مشوقش زآفاق

۱ و سم جث بوذ فاروق

ن او کوم راسخ بوذ از ح مه اسرار عم حاصلش بوذ زفرتان فرق کردن خاس وعاش جرا در حکم خویشان مات اهر هی شي خی نکردی سلاح آور شذند از بهر مگار سلاح ابداحت آزاذست وپیروز ات زثرآن ات خوش طشت اخر شذ آخر حو فران شمم. عشاق

جو شمم او باخت سر در راه معشوق

7 در فطبلت ممرلفی رضی اه عنه

زشرق ]فرب گر اماست گ ثه ان مان زم, سناش ۵ حو در سر" عطا اخلاص او راست سه فرص جون دوثرص ماه وخور شید دراگ تم باراانی بر دواست ۳۳

چنان در ثبر دانش باب آمذ

ابر ال حبدر ماست گذشته زان جهان وسف سه ناش سه‌بان‌را هفده ای خاص اوراست دوع را وان بنشاند حاویذ عل هه ماست زیك بورم دو آفرذه که خت‌را محق زاب امذ

(۱۲) حفنت : ی او ۲۲ (۱۰ب) آخر بش فرآل شم آنان 1 (۱۱ب) سانش |

سنانش ۸ ندانش ۸ سانش ۳ (۱۸ب) سه‌نان‌را زثرآن ۸ (۱۷ب) لمله : عل حبه جنة

(1۱۸) گفنش ای : کفت جون ۲۱ | ۳۱ +: علی حون با ی بشد زيك ور

یی اشند هی دو از دوی دور

در فصیلت م‌تضی رمی له عنه ۲۱

جنان مطلق ذ او در فقر ویائه اجه سم وزر با حرمت امذ کا گوساله هگز ره گردذ جنر _ تست کورا جوشی بوذ ازان جون روی وذش پشت حوشن جان گفت او که گر مر نهندم بان خلنر عار جوذاه جوهرج اوگفت از هر بقبن گفت که آو کف الفظا داذست دس زی چم وزنی عم وزهی کار دم شبر خدا مبرفت | جر از گفنند مد داذ ود شو اسد کر ای خانه اتشابست خطا گذ هک از مشک خطاست اگر علیش شذی ری مور جر هبش طات مت موذی

کی گفتش چراکردی »بر آشفت

که زر وشره دادس سه طلاه ول گرساله ابر انت آمذ ک با شیری چنن هن گردذ ۲ ؟ بشت وروی حوشن روشی وذ ربنش بذان دام روشن بداستوری, حق داور ددم ۱ کم حکم از کناب چارگاه زبان بان روزی وحنان گفت حذارا | یم کی رسم ۹ زی خورشید عٍ وظرر زخار زعلمش بان آهر گت نکن زبترب عم حسن‌را بح شو ۱۲ ازاز آهو دش جون مشک است که او هم نافه وشبر خذایست درو یک قطره بوذی جر اخضر ۱٩‏ زهمن گت دور حهرذی بان بگیاذ جون غ وج گفت:

اامخر من ققل ایال.. اخب ای بر بان ارجلر ۱۸

(اب) داذش : بوذ ۲ (اب) جرشن :اورا ‏ ار چون | (10) بونی بت روشن ۸ (ب) ک آن بر پدت ززنش بوذ روشن ۳ که بر پشنش بذ آن اندام جوشی ۸ | ۳ : چنن کفت او کر خواهند کم ه پند هبچ کس در چنك بشنم اکر خاکش شوی حمن اوایست .که او هم وامحمن هم والترایست (۸ب) روزی : بك روز ۲۱ 1۱۳۱) ال ؛ جان 1 (۱۸)-۲

۳۸ آفاز کتاب

قول الناس لیف الکسب از

هشه چار رک عا ابا

نات مار نی ذل اسوال

زسی و بوذ ودو داماد

آفاز کتان

لا ای مشک حان بگشای اف جو روح ام رای و داری جهان هي دوم بک مشت خاکت مه عا کی بسته نت

ف

ح

بهشت ودوزخ وروز . فبامت بلایگرا ‏ رمی معرفت‌حش و چون سذ آقای گر شا

۲ جو ور افنات در م‌یدست

0

چه ی , خاص فّوی همبشه نب مرتی تبدام که جول ۰ جو 4 در امش 4 در زمیی مه حری بوی رصح م 1 بر ار از دل دی مشکن باخلاس

۸ وی شاه وخلفه حاوذاه

سین

پسر هی یک را صاحب قرانست

(۱0) حر ِ 1 (ب) ررحانی جاوذاتی ۸ (۷۲) نث : و (٩ب)‏ ازیهر : در جای

که هی ایب دار اخلافه سر ملک روحالی و داری فضای قدس دار الک باکست رم واسان موس است زدیله دور وادر ع دیده همه از هر ات بل علات خلایق‌را صذ صورت صفت مش کنذ هي ذزه‌ان صذ آفناد زذرائت یکی رش حیدست چه گرم من که موی هبشه که از اسان ون ما رو کای » زد رب االی چه گرم راسق وج هم و که شذ مر از دم نو جر خاس پر داری شش وهم یک باه

که آبدر فنم خوذ هی یک جهاست

(۱۱ب) ذر؛ ۴ (۲۱۴) جه لقشی : شریف ۴ جونق | (۱0ب) زد : بش

آناز کناب ۲۹

ی شست ودر موس جاش یی عقلست وسفولات گرذ بق فقرست وسدویات خواهد جوا هم شش هرمان رام ید جودام اد هسق خلفه صبه بوش خلافت شو جو ادم لدم جون خضر 4 در راه ردان مکانت ۳ وحست اي صدر صلمان وش ند باز 4 پشت جال بوسن‌را جاوءگر اش جو داود ی اب برده بنواز جو همردستی و با موسی, حرش دو بر در سابه سیمرغ کر از جو کردی جد وجهد ال عدد آو جو در دن حاصل آمذ ان کات ثم خرد نکر در خن هیچ اماس هي دو عم جز سخن بت سخن از حق تعای مازل امذ ۱ 1 موی کلم روز گارست

اگر عببی نوذی کلذ حق

یی شبطان ودر موهوم دایش یی علست ومعاومان جوز ی وحید وکل یک ذات خواهذ حور جارذات آنگاه اند زلطفت گشت عام زر لطفه

4

اس

سفر درسبنة خوذ کن چو عال ک گردت در یذ جرخ گرد زمات وی ولبة الفدر ول انگشترن کرده در انگشت

جوارهم هنت اعضا بمر باس

۳

جوعبی زن نس در عشق, دساز

هی ازجا جان خور آب حبوات ۱۲ ر ادرس نثن با ساز زور مصطن بل مدد و سیخن گگفتن کنون باشذ حلالت که خی نبست دوگ رن هیچ ک از ان هس تگشت ازلاکست که فخر اببای مرسل امذ کلم او کلام کردگارست ک بوذی زعرت روح مطلق

یی فك

ری <<

اب) شبطانت 1 (۲) کویان . . جوبان (1۱۲) دستی دی ۸ (۱۸ب) زنور : زجان []

۶ب) فخر ۱ بهر ۸

۳۰ اقالا الاول

ند ن زکو متموم کر بوذ سفن ند دو تام یش و هست بوفت . عرضر ذزان عشاق

4

ار بر وگر سبوع جوی ا ملموس رٌ موهوم گری وگر نسببت فکرت با خبالت مه محدود باشذ حز که ملفوظ

ف

۱ 1 موحود در مدوم باشد

حص

ازن هي فم در ذوق واشارت

ازن حت شوذ ر عنل بنا

سب معراج سلطان محر ود نکاحست وطلای وم هم هت سجن بوذست اصل عهد ومتاق وگر موس وگر معقول گوی وگر موس وکر مماوم گری حبط از لفظ امذ لوح محفوظ در اناشت سخن جون موم باشذ بمذ اوه وان کردن عبارت

؟ 7 سخر امذ زأسا

چوامل آمذسخن اکنون نو مگوی ‏ سخن‌خواهوسخنررس وسخنگوی ۱ ۳ الاول ها دبه که کر دهیاری .. ممراسنمه‌دلی آشفته گاری

خبر داذ ازکی کان کس خبرداشت ۰ هه هنت ند اقتاذه وذید پر علمی که باشذ در زماه جوهي بل ذو فون عالی بوذ ۸ بر بنشادشان روز با هم

که وی یک خلفه ثش پسر داشت زس گرد کثی _نهاذه بوذند مه وذند در هی یک گنه جو هي یک در دو عم آدی نود که هی یک واققیذ از عاٍ عا

(۲4) موم باشد ۲ (ب) مفول وکر نفهوم باشذ ‏ ۳ مفبول وکر نوم باشد ا (10) موهوم : مسبوم ۲ موس 1 (ب) مفهوم وگر موهوم 1 معفول وکر موموم | (11) فکریت نت کر | خجالت ۳ (ب) محالست 8 (1۷) مفوظ ۲ محفوظ ۸1 (1۸) وکر ۲۱ (ب) محبط از لفظ محبط قطه ۸ (۱۰ب) انیا : اسفا ۱ (۱۵ب) نباذه | (۱۷ب) آدی : حون یی ۲ حون کی |

اقلا الاو (۱) ۳۱ خینه زاه یذ وانشاهبد ."شا هیک زعال ی‌جه خواهذ گر صذ آرزو دارذ وگ یک ما هرذ هر یک

جر از هي یک بدام اعتقفادش . بسازم کار هي یک بر مرادش ۲ نطق آورد ال یک پر راز سکه نقلست از بزدگان سرافراز ک دارذ شاه پرین دختری بکر که توان کرد ملس مارا ذکر زسای عفنل واطت حاننت نکوروی زص وامانت ۱ اٌ ار ارزو بام عات ."مادم س وّذ ان ا ثات کی با اب جنن ما ال ورای ار کا حوید کال ۹

کی کو فریت خورشیذ دارذ قرب ره کی اثبذ دارذ مراد انست وگر ام ماشذ ‏ نز دوانگی دم ناشذ

حواب بدر

در گفتش ره سپوترسی ک از تبون رستی ست مسق ۱۲ دل مردی که فید فرج باشذ . هه ند وجودش خرج باشذ

رل هي زن که او م‌داله امذ از پوت بل مگانه آمذ

جان کان زن که از شوهی جذا شذ ‏ سر ردان درگاه خذا شذ ۴ (۱) عابت زن ماه که شوهرش سفر رقه بوذ زل وذست با مر وجمالی ."شب وروز از رخ وزلفش سای ۱۸

خوئی وخوی بسبار وذش صلاح وزهد با آن پار بوزش ۳ در همه عال عا وذ ملاحن دام شیرشش هم بوذ اب ) اسلت ۳ (+پ) مارا : دیکری )1٩(‏ وعقل ۶ (۷ب) تام باشذ ان خوذ ۲ ۶ ق بود این ۱ (1۸) :را ۲۱

۳۲ الا الاول )۱(

چر موی که در زلف آن‌صم داشت جو جثم وابروی او صاد ویون بوذ ۲ جو بگثانی عقیق در نشأرا صدذ گری لب خندان او بوذ جو مروارید زر لمل خنداش + زنداش چوسیمین سیب بوذی فلک از فش روی او جنان بوذ کای کز سخن دزی فشاندند ٩‏ زی وذی ک دود جرخ گردان شری کن تاشت اط: یی کهتر راذر داشت آن مد ۲ ومبت کرد ازبپر عبالش مج شذ مات چون این سخ نگفت رای حکم او بپاذ ن را ۰ شاروزی بکار او در استاذ نگای موی آن ژن کرد بکروز دش از دست رفت وسر نگون شذ ۶ جنان در دام آن دلدار اقا ببی باعفل خوذ زر وزر شد حو کار او ززان ی زر سامذ

(آب) که نون ] کنون ۸۱ (۱ب) زسییش: زسیش ] (14) وذ او ۱ (۱0ب) ساعي

خ از عه فزون وشست هم داشت دش نش اطع ه کون بوذ اب خفر کی سرکشانرا که مداریژش از دیدان, او بوذ گهر داری نوذی در دنداش زسش فم, خلق آمیب بوذی که سرگردان چوعشاقش مان بوذ نام اورا هی (م‌حومه » خوابدید شمردیش از ار بدا رای حج رواه گثت در را ولکن بوذ دی با جوامرد که ا مار ی دارذ عاش راذر مه فرموزش ‏ ذیرفت ببی بارداری کرد زف‌را و هی ساعتش چزی فرستاا بدیذ از برده روی آ دلفروز غلط کردم جه گوم من ون شُذ که صذ مرش یک دم کار افناذ ول هي ظه عشفش گردتر شذ دی با خون ی ر سامذ

(۲۱۱) نکاهی : یکافی ۲1| کرد : رفت 7 (۱۷ب) چه بکوم ۲۱

اقلا ااولی(۱) نش

حوفا بگشتعشق وشذ خرذ زوذ محوذ خوایدش زور وزر وزاری ذو گنت داری از خذا شره ۳ در ودات‌داری است رو وه گزن وب خذا کرد زن آن مدگگفت این دست سوذت

زنش گفت از هلاکت نیست با 5 رسیذ آن مد بذ افصال رفت آن شوم ودفم. خویشق را که با داذند آن شومان کواهی جو قفی‌را فسول افشاذ کارش

پرددش بسجرا بر سر را

جو مگ بی‌عدد بر زن روان شذ.

ای عبرت خلق, جهاش ذن ل جاره ر هانون مایده جو شب بگذشت وروز افتاذ اغاز ژادی وزاری نله مرکرد

۱

گناذه کرد با زن کار خوذ زوذ رون راند آن زن از شش مواری راذر را جن مداری آزرم براذر را امات‌داری اشست دزن ادیثه فاسد جذا گرد ما خشنوذ باید کرد زوذت را رسوا کم گرم 1 7 بکاری سهمک اندازت مر هلاک این جهان » زان هلا > بر گوذ براذر را زن آن حال زر بگرفت حلی چار تن را که کردست از زا ان زن سای معا کرد حالی سکارش روان کردید سنگ از چارس وگاه گمان افتاذ شان کز زن روان شذ رها کردند آی هم جناش بان خاک ری خون بایده زن آمذ وفت سبح ابدک محوذ باز زترگی ارغوان ار لاه مکرد

ِ آن روز ی آمذ زراهی

۱ ۰ب ژذ ۰ از ۱ (۱۲ب) ان : آن ۴ (٩۱ب)‏ بر : جون ۲

ای نامه ۴

4

ر ۳

۳ ۰

یی 4

ی ۰

ح‌ ح‌

فش شد خرذ ۴۱ (۲۲) وزاری ۲ زاری ۸ (ب) بر کرد ۴ بر راند |

۳1 القالة الاری(۱)

شوذ آن اه وعویشن شذ بپرسذش که ای زن کیستی نو ۳ زش گنا ؟ من ار وزارم تشادش بر شز بردش شجیل نهد کرد بساری شب وروز 1 در ره دلبرش اهاز اناد دگ ره بازه شذ گنار روش ززر سار او اشکرا 4 فرایی حون ال ار جنان دید زعشقی روی او ی خویشان شذ زن گفداکه شو حفت, حل ۰ زنش گفنا ما جون شوی باشذ جو از حد در گذشت آن مهربی زنش گفت ای زدن مجیذه سر نو ما از بر حسق مار بردی چو خبری کرد زبات ماور ک چون ان را اعبت ی نگردم 0 رت و نز ی خوالی بذم ار باره کی مد باره جمم رو از هر یک شهون که رای

فروذ آمذ زاثتر سوی زن شذ 6 هحون مرد؛ ی‌زیتی و عرال گفت من ار دارم بسوی خن خوذ کرد حسویل > با حل خوذ شذ آن دلفروز زسر در شدم رهراز اناد ز سر در حلشه زذ زار موش جنان آمذ که لمل از منک خارا ون خویش حکم او روان دذ زدردش پبرهن بر تن کفن شذ ؟ دم » زیده 3 دان از وصا/ چکوه شوی دیگر روی باشذ مجوذ خواند آخر آن زرا نهانی ی ترنی از خقير داذ گر و کنو فرمان دو خوار ردی خلل در که اما می‌اور بی دم با وسنگ خوردم می دای که من چون پاک‌دنم یذ در تن پاکبزه قمم جر حارا عذاب. حوذالی

(اب) سوی : پش آ (۱ب) وشراز : ودساژ ۴۱ (۷ب) زذ : شد ۴ 1۸۱) سنك‌سار او ؛ سنك‌خارا ۴ (۱۰ب) رت :سر ۲ درسم | (3۱۷) چون این را من اجابث ۴۱ (1۱۸) بر ۲1 (ب) حون ؛ حه ۲

اثقا4 الاری(۱) ۳۰

ز مدق آن زن باکز هگوهر شپان گشت ازان آدیشه کرد غلای_ داشت اعرانی سیای حو دط او روی زن دلرا بذو داذ دلش‌را وصل آن زن ارزو حاست زن گفنا شم من او چومای زشگفت‌ان نگردذ هگن راست جو او وس یافت آنگاهمه‌روی فلمش گفت ی‌گردام با رگ » حجلی سازم بردی نش گفت هخا یکن چا کت لام از وی بشایت خشمگن شذ شی ر خاست از کی ی که او داشت بکست آن طنلرا در کاهواره زد بش آن زن مان کرد سج ره ماذر آن کته زار دید آز طفل‌را رایله سر از فعالی وحروشی در حهان بت

گرفت آن مد ارایش خواهر 6 کار دبو بوذ آن بشه کردن در اند آلشس سه اه زراهی دل وحاش بسوخت ون فرو داذ رلک ی نشذ آن آرزو راست جرا با مر بیم بوذن محواهی که ازمن خواجه نو ان بسیخواست کاب نو آخر ای سیه روی زمر ری وا رهام باز 6 حالی زن وا آراره گردی ؟ ندبشم ار قسم هلاکت زبهر ار چنان بوذه چین شذ زن خواجه یی طفل نکو داشت پس آنگه برد آن خوئن کتاره که یمن خون زن, امهربان کرد زهر شبر داذن گشت ینار ر آورد از دل ر درد آواز دوگسورا ره بر مان پست چان ,چاره‌را بجان که کردسن

4

شب

ی

‌‌

ی ۳ ۳ ۱ «وی آن زن دل ذو ۴ (ب) بسرزذش دل وجان تن ۳1 (1۷) کفث ۰۰ هي‌کزت ۲۲

۲ نگردذت هرکز ان ۸ (1۸) نلذ حاسل مراد چند مه ( ومال من زهر 1) روی ۴۱ ۱ کاین خون ان ۳ (۱۸ب) بریذ و ا8 )1۱٩۱‏ آرا ۲۱ (ب) حن : جان 1 ۰ چاز طلی بران سکن ۲ : ۱

۳۹ القاله الاول(۱)

ززر باس زت آشکاره هه گفتند زن کردست ار کار ۳ غلام وماذر طفل آن جوا را عرانی آمذ وکفت ای زن آخر که کشن کوذی مان ماه + زنشگفت انکه در عا نان دا که ا عقل وخرذ را کار بندی

مین از جنم عقل ای پل دامن

رون آمذ یی خونورن کناره بکلت ان کار اورا حنين زار 4 جندان زذکه توانگفت آنرا چه بذ کردم ای او مس آخر نترسیدی زخون ی گنای خذایت ای براذر عفل ازان داذ که ا از عقل بل هره مندی

نو چدی نکوئی کرده (نس

+ گرته خواهي از هر خذام مکافات. و ان باشد شدش

بی انانها کرد ام زین کشتن چه گردذ حرم بش رای جون خرذند جهان بوذ بذان گفتار زن هم‌داستان بوذ ینش شذ که آن زن ی گناهست ری آمحا اش 4 زراهنت زنگنتا حو افناذ ان حنن کار را دثن بدل کرهست ازن بار زم جون مت ان بر توانگند ‏ زو باذ آیش هي دم زفرزند ۰ بر ساعت عم او ازه کردذ . مصیبت نز ی آمازه. رود زا یذ گوذ وتو تارذ وگر من دارمت یک او ندارذ را زا یابذ رفت آزاذ ."مان سیصذ درم حلی بوی داز که ان‌را هه کن در راه بخویش _. درم بستذ زن وآورد ره ش بدیذ ۱ رو گرد اذه مردم زهی حای

(۱ب) خوای | ۲۱آب) اي تاجوافرد آن جنان زار (10) کودک‌را همچو 1 (1۸) روی عنل | ۱۰۱ب) حه حرمت کردذم ۲1 (۱۳ب) ترا ردل بوذ زی خل صذ بار ۲ ۱ هر : جو در ۴ - ۱‏ (ب) من بك دارم ۳ (۱۷ب) وی : بو باو 1 )۱۱٩۱‏ نم دیده :نم کته ]

جو ختي رفت آن مدیده در راه کنار راه داری دید بای

الا الارل(۱) ۳۱

جوانی‌را دی زر خون جگرسوز پرسذ آن زن از رد یکه ان‌کلست

گر ر دار ی‌کردند آ روز

۳ آگاهکن ناجرم او جدست

پذو گفند ده خاس امپیست .که درب‌اة کردن ب‌نظیریت ۲ در ده عادن آنت ای منز که هی کو از خراجی گشت عاجز کنذ بردارش ان فا نگونسار - کنون خواهذ کشپذش برس دار زن اورا گفت خوذ جندش‌خراجست ‏ که آن ساعت انش احباجست ٩‏ و گفتدکن هی ساه یذاست . خراج او بوذ سصذ درم راست دل ی گفت زن جون مهرلی ‏ که اورا باز خر اکنون محانی جو لو حستی مجان ازسنگ وز دار ."مان از دار شو اورا خرذار ٩‏

ذیشان گفت اگر من دهم ین مال اشا وان ارت ره زر درم حون داذ زن حالی روان مد جو روی زن بدد از دور , خاش سراسمه شذ وراد ی گرد ک گر حان داذی بر دار نا گاه سی با زن بگفت وسوذ کی داشت بی با زن رفت وکرد زاری زش گفتا ماعان من انست حوان گنش دز ردی وحایی زش کنتا گر از من سر شا

فروشدس بر .گنند درحال ک باشذ آن جوان فارغ زنم زوذ حو بری از نی او آن جوان مذ ردو نذا که از دارم جرا آزاذ کرد بوذی هرگزم چون عشق, این ما که زن آنش نموذ آن دوذ ک‌داشت ب‌اوردش ازان جز شرمساری من ان کردم مکافات من اشست اه از و سر ام زان سر موی زوصل بر بای

ی 4

هی ‌‌

ی 2

9 ۱ کان : کهاو ۴۱ (1۳۱) کنتا | | امراست ۳۱ (ب) نظبراست ۴1 (10) کند :که | ۷۱ خودذ : ان ۲ » کر جندن 1 (1۷) سال ۴ (ب) او بوذ : او شذ از ۲ اوست از |

۲-۰۱ (1) وبثان ۱ ۱۵۱ب) ان : آن

۳۸ القالة الاولی(۱)

ذان ساحل ی یکشتی گران بوذ

۳ حون از زن آن جوان ومد درناند

ف‌

یی

ک دارم یک گرگ هجو مای دنم کس نانرمای او اگرچه یسکس لش بدیذار بی کوشیذه ام | چند کوثم نان بزارگان زن گفت زبار که شوهي دارم وازاذم آخر سخن بازادگان نشنیذ از وی بمذ سختش در کشت نشاندد خرنده جون بدیذ آن فد ودیذار دراب درا دش در شور آمذ زن زک ُذ آن زن بفتاذ سلمایذ وین هنم سلباشی من آزاذم مرا شوه محاپست

شارا ماذر وخواهی وذ نز

۸ کی ان بذ گر ابدیشذ ر ایشان

جو سندذ ابشارا در کار ریب وعورة ودرویش وخوارم

؟ اه دو دریای رسیذید مه بر رخت ور بازار کان وذ یک بزارگانرا بش خوذ خواند دارذ جز سرافرازی گنای ما | ی زسر ردان او م خوی بش را من خرذار کنرش گر نو خواهی ی فروشم ما از وی مشو مرگر خریدار رسید از دسر او فریاذم اخر دناری صذش رید از وی وزاغا در زمان کی رادند زب برده از جان شذ خریدار هنک شهوش در زور امذ 6 فریاذم رسیذ ای خلق فرب ار ابایذ ومن هسم بر ابا کرام ادف این دم خذایت زد رده در دحتر وذ بز شوذ حال ثا بی شک پریشان ما ازچه پسندید اپين چنن با

مسب ویاجز وزار وزارم

(۱۸) زن آن بازارک ۲۱ (۱۲ب) شد از جان ۲ (۱۷ب) در : هم [۲] 1۱۸۱) کی کن

ید ر ابدیشد ] ز٩۱۱)‏ رکر رای ناشد انبران (اي!) کار [](ب) اي حنن زار ۲ آتری از [

الا الاولی(۱) ۳۹

م‌حانذ اين جلن‌صوزرا بش چو بوذ آن زن نک وگوی ونکودل یار اهل, کشت بر گشتد

که فرداست امی‌وزرا س‌ بسوخت آن اهل کشت‌را بذو دل نگ دار زن حخوار کشتند

ول هکس صه روی او دی _. صذ دل عشق روی او خریدی اخر اهل آرن کشت مکار . شدد الفسّه ر وی عاشق زار

بی ا بکدگر گفتند از وی جو هی دارا بدو بوذ اشتباق که آن زرا فرو گرند نا گاه جو زن ازحال آن شومان خبر یافت زبان بگشاذ کای داای اسرار دارم از دو عا۸ جز و کس‌را اگر روزی کن مگ وی خلامی ده ۱ ا مرگ امروز م ا جند گردای ون در چوگفت ان فه وین خویدتن شذ رآمذ آتتی زان آب سوزاف یکلم اهل وزرا سار ِ خاکستری گشتند در حال یی بای در آمذ از کرانه

بسی آن عشسق نهفتند از وی سک ره هل کرد اشاق رارید آرزوی خوذ باگراه هه درا زخون دل جگر نت مرا از شر این شومان نگه‌دار ازن سرها رون بر ان هوس‌را ک مدن به ود زن زندگانی ک من طافت دارم ابدرن سوز ۳۳ بات از من سر نگون ار ازان زن آب دربا موج‌زن شذ که درا گشت چون دوزخ فروزان را راز ویک ناد بای جسلهرا مال

4 شپری کرد حنشي را رواه

4

ز۳

۳

ی ۹

جوم ‌‌

۱۸

(آب) 1 / (آب) نگهیان ] ۱۱ خر 2 پس آن6 1 بکباز ام کنیرا کار ۴ "با نی دارم درن ۴ نمی آرم درین 1 ۱۱ب) چون دوزخ : ازان آنش 8 چون آنش | ۷ب نکرنار ۶۱ فك وار ۸ 0۸۱ - ۲1

۳

ف‌

۳

۱۸

۰ القالة الاوی(۱)

زن آن خاکتر از کشت بنداخت که | برهذ زدست عشن بازی بی خلق امذید از شپر در راه بای دراز کش نشسته پرسیذدد ازان خورشذرخ حال بذبشان گفت اشه ایذم بش خبر داذید ازو ثه‌را که امموز بای یی کشنی بر از مال را ی خواهذ او ]| حال گربذ نمی کرد شاه وشذ رواه قح کرد حلش شاه هشیار مشق در اشستم وبی راه چو یادن آن کشتي دفند زحق در خواسم | حق چننکرد در ابذ آتثی وخهرا سوخت بین انک یی ر جبگاهت زین عبر آمذ بدذاز هه زر مال ی شهارست که سازی بر لب این حرم امروز بکوی کز پلیذ وراک دار

(11) نبا وذ در ۴ (1۱) ابنان ۱ مار : آ گاه ۲ اب) ببار : ناه 8 (1۱۸) مال ۴ )۲۱٩(‏ بازی ۲1

حوم‌دان خویشان‌را حامهٌ ساخت کنذ بر شکل میدان سرفرازی غلاعی را هی دیدید حون ماه جهای بال | وی سک بسته ک نها آمذی با ابر هه مال بکرم بادگر کی نَ خوش غلای در رسد الق دلفروز باورده نی کوذ دگر حل حدیث کشت وآن ال گوذ سامد ش‌ ار ماه زماه جن گفت او که ما بوذم بسیار سوم .دام گاه دیگاه شهره مر من گزیدد ک دفع شز ی یذ کمان کرد ما برهاید وحام‌را ر افروخت که دم بست انگکت سامت عم من ال دبارا خریار ولی یک حاجم از و بکارست عجادت‌را یی سسد دلفروز بائذ هچ کیدا ار ام

(۱3۸ ب از : هه 1 (۱۰ب) یش : تردن

اقلا ااری(۱) ۱

که | جون داذ دست انا نشسم نه ولشکر ح و گفتارش شنیذید

شباروزی خذارا ی رسم کرابات وشاماش . دیدید

جناش سقد گشتد یک > از عکش ه یدنه یک سر ۲ جنانش سدی کردد بر پای ‏ ک گفی خن کبه‌ست بر جای در آما رفت ومد مشغول طاعت.. پنمر می رد ری در قتاعت جو در دام اجل تاذ آن شاء ‏ وزیران وسهرا خواند آنگاه + یشان گت آن آذموام .> چورت من رو از دنا با ادا ار جوان زاهد آنگاه وذ بر حای مر فرماده وشاه ک ‏ آسوذه گردذ زو رعتت . محای آریذ ای قوم اين وسنت ٩‏ بگفت این ور آمذ جن پاش فرو برد ان زمن در زیر خاکش کار آن وزران جمم گشتند رعا! وامراف جمع کشتند 7 آن زن شنند وراز گفند زشاهش آن وصت از گفتد ۱۲ بذو گفند هی حک یکه خواهی . توانی جون تراست ان پاذشای نکرد النّه زن رغت نذان کار که زاهد کی توانذ شذ جهاندار ذر گنند ای عادشاه جهاداری گزن جند از باه ۱۰ یشان گفت زن چون نبست چاره .مرا باب زنی جوز مار یی دختر ود تفت حلا. اه ی آیذ زئهای ما زرگاش جان گفند کلی شاه . زا هکس که خواهی دختری خواه ۱۸ ۱۱ دست داذ ۴۱ (۲۲) دیدید ۲۱ (ب) شندند1 ۰ (۲0) وشذ : آن ۲ او ]

ااب) وسپه‌را : وبزرکان ] (۱۰ب) فروشذ کالید ۲ (1۱۱) مك ره اي ۲ (۱۱ب - ۲-۲ ۱ب زشاهش آن آ زشاه اورا ۸ (1۱0-] (ب) جهاندار اي جرا آری ۲ ۱ بان ۴۱ ۲۱۷۱)ک آن دخنر ] کنا آن زن ۴

اقلا الاوی(۱۱) 1

ذیشان گفت صذ دختر فرمتبذ اس بر هي یک را جبم ۳ زدگاش مشق دل مان روز مه با ماذر خوذ بش رقتد موذ آن زن پذیشان خویشن‌را + یذ این سخن با شوهمان با زان سر گنه ض راه کرد ومه یکی کان ی شنوذند ٩‏ فرستااد بش او زل از ۷ کی‌را برگزیذ از جه ول ۰ بدست خویش شاه کرد بر پای و بالی ای پسر از هر ای یذ از رای ملک یک زب ۰ شنذ آوازء ان زن جهای نظپرش مستجاب العوه گس بست بی مفاوج از آفاسش چنان مد ۸ بی ذ در حهان اواز؛ او حو از حج باز امذ شوی ان زن سک ره کذخذای دذ ورات

۱ راو » دست ی حنیذ » بای

ویک جه ب مر فرستیذ زج آنک خوام رگزم فرستااید صذ دختر دلفروز زشرم خوش بس عویش رفند که شاه چون بوّذ شایسته زنرا رهاینم ازین ار گران با زرگاا ازان آ کاه کردند زحل زن اجب ی نوذند جون هستی ولی عهد. سرافراز رکره با شایکن جو مدا وزان پس مد بکار خویش مشفول نیذ از رای ملک از جای کق زر رزر حل جهال زمردان این چین ای یک ان زان کورا زمدان هرس یست که با راه آمذ وایش روان شذ ی دانست صکس انذازه او دید از هبچ موی روی آن زن راذر گدته اسا وحرات فد گشته بوذ وماده رحای

‌س‌ ۳ زب 3 ۳ ۲۱ب) هر کرا خواهم کز م1 (1۱۷) از اطراف جهان ۳ (1۲۱) بر او ؛ نو

1 الاولی(۱۱) بّ

شب وروزش تم آن زن گرته از حق باذر جاش مبسوخت راذر حل زن برسیذ ازو با که کرد آن زن زا بابک سپای چو بشنید این سخن زان فوم فاضی زاری سنگ‌سارش کرد آ نگاه چو بشنذ ان خن آن مد مهجور جوم بگریست هم بر خویشن زذ راذر را حوی دذ آمجان زار بو گت که ای ی دست ول پا زل شهور حون آثابت بی کور از دعیش دیور شذ گر خوای رم آمحابگات دل آن مد خوش شذ گفت بشتاب نگ آن ص‌ِ مك النصّه حر داشت رسدید از فضا روزی دران راه حو وذ آن مد اعیانی جوان مد در امذ مد اعرانی گض ذو گنا شندم ‏ ماجرای که اینا بی وبتلا ۸

عذاب دوز دار گرنه کی از درد ی درمنش میموخت سخن بش راذر کرد آاز داذند ای مب نوی گواهی ح ۳ گت رافی

و باق مان که از بر حاست از راه

"4

اقب

شذ از مرگ وفادش سخت ر حور بکنعی رث وبام کرد ون زد نکردش هیچ عضو الا بان کار شنیدم من که این ساعت فلا حای

۳"

6 بش حق دمایش ستحابت بی مفلوج عاجز ره‌سیر شد ۱۳ ۳ ۳۳

مذر باز اورذ آن ز راهت

شدم از دست ا‌ حواهی در باب

حس ف

ران خر بست اورا راه ر داشت ۲ آن مد اعرانی شتان: دران شب هی دو تن را مهما کرد کز اما اک خواهذ رفن ۱ صه مکوذ زلی زاهد دای

ازو 4 شذ نود ود م

شم نس 0 تا ۱ براذر ۸ رسیذ و ا] (1-01-0 (0ب) گت ۲ کرد ۸ (1۸) بی بکربت ۴ | رس ۲ (۱۱ب) بش ۸1 زد ۴ (۱۲ب) ناوج واپناصر ۲۳ (۱ب) ران خر :

ر ما۲۱ (۱۷)-۲

3 الفانة الاولی۱ ۱)

میا یز یبن براذد گشت ار بر آن زن بم اورا 12 از ۳ نوگفت آ نک اعرانی که یکجند غلام مرن رذ اورا پزوری کنون اورا بسارم با شم نز + شدید آخر ی مزل رید ده مکردید ر دار آن جوارا واق لابق آن کاروان بوذ ٩‏ جوان بوذ ای تحب برحای مایده هم کنتد حال باهم انست جر هم ان د مارا حاصل امذ ۲ جوارا نز ماذر بوذ ر جای زر وستلای‌شان خبر خواست نی 6 بت آن ماذد که من نز ۰ یام اثا» رجت او م بم هي سه روان کته درا سح رکای فس زذ صح درلت ۸ بط از دور شوی خوبن را ی رف زن کتا کنون من چ مازم با چه وم شوی خوذرا (۱۳) ذو بکت ۴۱ (۷ب) بگرفند ۵۱ اب) کم : او شم ۲1

بکزیذه 81

عفاوجی وکوری شذ گرتار رونده گردذ وصاحب_بصر باز زل افاا اما بس خرذند ازان شوی شذ او مفاوج وکوری بگر ه گردذ او هم زان دما نز دران ده سوی آن مبزل رسذید را وذ برنتد آزا ک مك آن جفاشه جوان وذ ۰ سای ً دست وبای مایده که مارا ان ستاعست وم اشست سرذ کین حای مارا مئزل امذ چو دید القسّه دویی دست ول‌بای فرو گنتند حالی آن خبر راست پم دارم یی جون ان دو ن نز پر را بر ستوری بت نکم ارفند ش زف سر گاه رون آمذ زر زاهد زخلوت زشاذی سحده آبذ کار زرا زخحلت چون ام ُذ برون من که نواعم موذن روی خوذرا

(۱۱۱) هد ۸۱ درد ۲

القالة الار یی( ۱) 3

حراز پس ر نگ هکردآن سه تن دیذ بدل گفت ا که ام بس که شوهي

سه خمم خون جان, خواش دید گرا ۳ حویش آوردست مر

ذن هی مه که پس صاحیگناهند دو دست وبای ان هی سه گراهند. ۲ جو جلم هی سه می بیم جه خواهم چه ی گوم گواهم بس الم زن آمذ س نظر ر شوی ابداخت بان رفی ر روی ایداخت شوه گفت بر گر خوذجه خواهی ‏ جواش داذ آن مد ای ۱

که اما الم پر دعای زش گنتاکه ص‌دلست ان گنه کار خلامی باشذش زین رم اساز بپرسند از راذر مد حاجی ا حوذ 3 ارسته دا راذر گنت درد دم صد سال بی گنه | آخر شور من جرم تا ماه بر جای راذر چرت بر ادبشیذ نی بل گفنا چو زن شذ ایا عشیذ آخرش | ذن دما کرد

و کف ون ارتکد از

که دارم كورجشمي منلای اگر آرذ گاه خوذ بافرار وگر » کور ماذ بتلا از ک چون دراده ور احتبای وگ 4 جفت, نم وه کردی ما یز ازن ‏ کفترن, حال زسر ای کرد آن حل فرر کنون خوای بش خواهی عشای اکر جه آان رو اناذ سخق راذد را شوم باری خریذار سل ساعث زصذ رحش رها کرد

زسر دو چنم. او شده شد باز

ح

ی

۳ 2

۱۱ اش : در ۴۱ (۱۲) بدل مکفت ۴۱ (ب) خویتن آورد ۴۱ (1۳) بس :این ۳ شان ] ااب) گراهم بس اثهم :_ اليی بس کواهم 1 که من بس با کواهم 8 (19) خوذ : نان (۷ب | جثم و [] (1۸) که ان مد کنهکار ۲1 (1۱1) ازان حرم جنن انناذ رجای ۲ ۱ات آمذ حو سخی

4

ی

1 انا الاوی(۱)

پسآنگه زامن خواجهدرخواست غلامش گفت اگر قترکفی ساز پس امرابی پذو گفتا بر راست زامن عفر کردم حاوذاه گت مه ان راز اشکاره بوذ آن زن دران کشت گنه‌گار جو صدئش دید زن حالی دعا کرد پسررا بش برد آن پیر زن نبز نو کتا زان شذ چاره سازم خرینه زن تحام باز وانگا دما کرد آن زش از جوان نز ازان پس جمهرا ببرون فرستاذ ٩‏ او قاب از روی برداشت برفت از خویش چون با خویش آمذ ذو گت حه اشاذت که نا گاه ذوگفتا یی زن دام زو » او هه اعضا حسالست بمبه آن زی کی بگفتار گر او بستی رزیله در خاک

۲ نکن شارت باذت ای رد

که برگرذ گساه خویشان راست سارم گنت جر خویش باز که روز از من این خوفی و برخاست جه ی زبی حه ی آری باه که طفلت کم ابر کاهواره زفمل شوم خوذ گشنم گرفار مش ده هم حاجت روا کرد بگفت آن مرد حرم خویشتان نز صحه اگاش خرید از دار بازم منش فروخم شذ نسّه کوله نکم دیدمور کف وروان مز شرهی گفت ‏ آمحسا بایستاذ زف یی مره شوش ا خبر داشت زن بصودش در یش آمذ شذی نعرمزان افتاذه در راه را ان مظه او بهاشم من که وان گفت موی در میانست دیدار وسالا._ ورتار زن خوذ خواندبت این رد تجناک که آن زن 4 خطا وه زب کرد

(۲۱) - ۸ (1) آن "مارا ار آشکاره | (ب) که ام در ۴1 (1۷) حال زن ۲1

(۲۱۰) خرف آن زن ۴۱ (۱۲۰) باذث : باذ ۲1

اقا بان 3

منم آن زن ک در دین ره سپردم خذاوند از بسی رحم رمایذ کنون هی لظه صذ مت خذارا سجده اوشاذ آل مد در خاک جکوه تعکر وگو زب رفت وخواد هراهان خوذرا عل امه خروئی وفنای غلام وان راذر وان جوان نز ج ال آن زن ابشارا خج لکرد جو گردایذ شوی خوش‌را شاه ح سپاذ آن اساس / سعادت

نکم کسته از سک وه مردم ففل خوذبذن گنجم رسایذ که ان دذار روزی کرد مارا زان بگشاذ کلی دارم پاک مه نس آن در دل بح چام بگفت آن فته وآن یک وفرا ر آنذ ا نلک از هي زبای خعل گشتند اما شاذمان نز | خر مال شان داذ وگل کرد افران وزارت داذ آنگاه آمحاگت مشفول عادت

لاله اثامه

ب رگفتش گر ان شبوت ناش ذ بائذ خن مارا دای اگر این حکت و رکب بوذ یک یذ هزار ویک آن آراست کت کارفرمایان ار دراه زمن از کف فلک تاذ زدوذی او تا و شهوة ی راندازی زداس

مبان, شوی وزن خاوة ساشذ تاد در همه گنق نظای ساط ملکرا ریب بوذ ک با یگ لقمه بپی در دهان راست زمافی عحار مي راد با ماه که گر چزی بسن نبوذی ه و وذی دس در زماه درا سر این ساوم گردان

-"‌

قی

ح

ایا ۰

‌‌ 2

(با ان ۲۱ او ۸ ۲-۸۷۱ (ب) زیلی | روای ۸ (0)-1 (کب) مال خشبذ وغل ۲ ۰ بکردانذ ۴ (۱۷-۰۱۱)- (1۱۱)ن راست | (ب) کردد در دمن | ۱ من بوذی ون نو ۲ 4 من پوذی نو ار |

4

هی

۱۸

۱ ذرگننش ۴۱ نو کننا ۸ (11) ماذ زین صذ یا ۲

اقلا تابر ۱)

جواب پذر

پر گقش و مار ان مندیش ولی حون و زعام ان گزدی بذان مانست کز صذ عام اسرار نت زان ان سخن گفم وت

. جوباعسی وان راز بوذن

چرا باخر شریک ای بشهون چویکدم بش بست ان وف آخر چو دام ی کنذ بیست خلوت زئپوة یت خاوة هیچ مطلوب ولیکن جر رسذ شبوة بفابت ولل حون عش ی گردذ مخت بسار بت چون مد خوذ رسذ نز زشهوة درگذر چون بست مطلوب

کت سوی در راه او زار

> برگرم خبالم نبون از پش ان گنی وم ادا شنیذی 4 و جز زک شبوة خبردار 9 که خواهذ با خری اساز بوذن چو با عبی وان بوذن ماوت ازان ه حاوذلی خاوة اخر از کدی ای اروت کی کِن سر ندارذ هست معیوب ز شهوة عشی زاید بی باب بت از بان یذ دیذار شوذ جان و در مجوب اچبز که اصل, له حبوبست موب بی به زانکه در شهوة گرفشار

() حکات آن زن که بر شهزاده عاشن شذ

سصهیرا سیمبر شهرادء وذ دیذی هیچ دم روی آن شاه

ززلش مه دام افتاذه بوذ که رری دل نکردی سوی آز ان

(آب) که ان کنی وهم ان شنذی (1۸) بش بت آ] بت بش ۸ )٩(‏ -]

القالة اثاه(۱) 5

چان امجوب آفقن وذی دو اروش که هشکل کان بوذ چو چشی بر مژگانش بدیذی ک دذی اروی آن دلستارا دهاش سی گر بوند رده خطش فشویده عشاق بوذ زمداش ۳ م‌دان نکد ی در عشقی آن بت سرنگون شذ چو رش دست برد خویش هوذ زر خوش خاکتر فرو کرد مه شب وحه آن ماه کردی روزی صحرا رفی آن ماه

جوگوی بش اسش شم دویدی

که آاش هه عناق وذی دو حاجب بر در, سلطان جان بوذ داش فران شذی کیش گزینی که دل قربان نکردی آن کارا زدو لعل خوشاش بند رده ژبای جو ارو طاق وذه مردی گوی در میدان نگنده داش بسیار کرد اففان وخون شذ زان سرگشنه ودارش بوذ حو آنش وذ مأوا ازو کرد گیی خون ری آه حکردی دوان گشتی زن عاره در را د وگسو جول دو جو رگان مکنیذی

4

ال

حع

حٍ_ 4

ی کردی از پس روی آن‌ماه .. جوباران می فشاندی اشک رز راه زسد جارس بای جوب خوردی 6 4 فر یا وه امیونت» راز ۰

نظاره جهای خلق وذی که آن زنرا مردان می کوذی ۸ میدان ازو جرا باه زن عاره سر گردان ماه

باخر جون زحد گذشت ان کار

ر را گفت اّ زن کدی

ما از نگ ان زن ده رهای

ااب) هه : رو ۲۱ ۳-)۲(‏ (اپ) زان : ذان 71 | ودلریش : درویش (ب) ماواکاه (۱۱ب) ۰ )اب ۲ (۱۳۷۱۸ ۲۱) کرد ۱ (1۱۸) آن |

(ب) ان بار ۳۲ یکیار ۸

یی نامه - ؛

القالا لام( ۱(

جو. فرموذ آنگه شاه ما پای کزه در ندذ موش ۰ آن شوم گردذ باه ره کشذ جون سل مستش اسب‌در راه مدا رت شاء وضاهزاذه 1 هه از درد زن خونبار گشته جو لشکر خویش‌را ,رهم فکندد زن سر گلته ش شا اناد ۰ که چون بکنم وآنگ بزاری حهش کف زا بر عاعت ات دگر گری مکن گوکشام ۲ وگ گوی ابام ده زنای ور از شبزاذه خواهی هنشبی زنش گفتا که من جان ی موم ۰ ی گرم که ای شاه نکوکار ما گر شام عل می دهذ دست ما حاوذ آن حاحت تساست ۱۸ 4 ار زین چار حاجت سر شا

زش گفا اگر امموز اجار

که در میدان یذ آن که حای شازید ام نیز از چارسوش وزن کارش جهان گرد کناره ان ین بان نز شا ال خلق وذد ابستااه وزان خون خاک حون گلنارگشنه موش سای اسب شدند حاحت خواسر در راء انناذ ما یک حاجنست آخر راری که جان مج و خوذ فصدر حانست مجز در پای است خون رام زبایی ست مکر._ ی مان زبای نب روی او 4 سی زمنی نیز اما زان می واه سك در پای اسم سرنگونسار رون زن چار حاجت حاجی هست شهشس کنتا بر آخر گذاست جزین جبزی که می خواهی بای

زر ی اسیم ی کشی زار

(هب) ابستاذه : بوذ آنجا سناذه ۳۱ ((ب) کلزار 1 (1۷) خویش بر اونکندند ۲ خویثتل ره نکندند! (1۱۰) حاجت کر 1 (ب) تصد جانت : صدم آنست ۴1 (1۱۳) ور ؛ کر ۴۱ اب) نز اعان ی تخواهم ] نز امان هم یتخواهم 1 (۱۷ب) آخر :که نا 1 (1۱۸)کهگر: ار

القالاة اثامه(۲) ۱

ما انست حاحت ای خذاود که موی مر. بای اسب او ند

که / جون اس ازذ بهر آن کار ک چون مر _کنتةٌآن ما گردم بل گ کشت سشوق ثم زی ام مردی حداش دارم چنین وقی چومن زنرا > اهلست زسدق وسوز او ثه رم دل شذ عنیذ واواش فرساذ با ای مرد اگر باما رثن وگر ‏ از زننی سر فرو بوش

زر ای اسپم او کنذ زار هیشه زن ان راه گردم ۲ زور عشق بر عیوق باشم داز خون گثت گوی جان ندرم ر آور ان فدر حاحت که سهلست ٩‏ جه میگوم ز اشکش خاکگل شذ چو او جلن محاانش فرستاذ.- در آموز از زلی عشتق حفتی ٩‏

از یزی ن ان فه نوش

() حکّات علوی وا وت که در روم اسبر شید

بی عاوی یی عم یک حبز م

رد ان سه‌ن راکافران ره دان هسه جن گنت کنار ره هی‌سه ن را خون برزم ان کار گنتد آن سه اس تاذ که خواهیم امشي آندیشه کردن امان داذید یکلب آن انس را

بان بگشاذ علوی گفت ناجار

بسوی روم می ردید هي جبز ۱۲ مواری ۳ بت رد | گاه 6 بت‌را مجده یذ کرد اچار مان دهم بل کاکنون برزم ۱۰ ک بارا یک شی باب امان داذ که شابذ بت پرستی بشه کردن ا ده یک خوبر را ۱۸

4 بش بت سابذ بت زار

۳۳ (۱۲)ک‌جون او اص ازد جر ان کار 1 (14) بل آ۲ یک ۸ (۱0ب) کا کنون :که اکنون ۴ نون | (1۱۷) خواهم : بیذ 1 | اسب اي اندیثه ۲ (۱۸ب) بنند : باند ۲

الا افام(۳)

از جدم ماست استطاعت بان بگشاذ عٍ گفت من نب که گر ت‌را چم سر بر زمن من خن گفت مر گرا ام ثارا جون شفیعیست ومرا ست 1 جو شم گر ریدم سر چه‌پا کت بارم سر به بش بت فرو خاک جوحان آن هی دورا در خورد امذ ب تب کارا که وفت, آزمایش حو فاروان درون ره عور آند زحز ی گر کی در عشنی درا

کنذ در حق من فردا شفاعت از کت رک جان ون نز رازم شفیع از ع, دبن من > بل عون شفاعت خواه مادم زمن این مجده کردن پس روا دست بارم سجد؛ بت کان هلاکست ورم خوذ سر زن برد بی پاک ای ی ان زرزان راست در مردی ستايش هزران در نام مور اند

به آخر زموری ؟ درن راه

0 ۰ ۲ حکایت سلیان داود علپیا اللام بامور عاشق

سلمان با حنال کاری وباری هه موران حدمت ش رئند ۰ مار موری سامذ بش زوذس حو باذ ان مور یک بل ذرَءٌ خاک ساباش مواند وق ون

۸ گر و مر لوح ومبر آنوب

نی مور بگذشت از کناری یکساعت هزاران بش رفتند که تل خاک بش خله وزش رون می برد ا آن تل شوذ با چوی یم را بسانت وزور

بدست اری نگردذ کار نو خوب

(۱۱) که من از جد دارم استطاعت ۱ (ب) از حق‌هما 1 (1۳) که گر : اکر ۲ (10) شنم است ۲1 )1٩(‏ شیم کر بری سم نیم ال ۲۸ (ب) تبارم سر ه پش بت فرو خاك ۲۱ (۷) - ۲۱ (۱0ب) که بك تل خل ۳ )۱٩(‏ - ۲ (1) حوباذی مور |

القالة اثاسه(۱) ۲

ماژوی جو توکس ست ان کار زان بگشاذ مور وگفت ای شاه تونگر در نپاذ ولیت مس یی مورست کز من ابدیذست بن گفنست گر نو این تل خاک من ان خرس گران و از را کون ابن کار را بسته بام اگر ان خاک گردذ نا دیذار وگر از من رید حان درن باب عررا عشق از موری ساموز کلم مور اگرچه بس سياهنت نم خرد منگر سوی موری درن ره می یدام کین حه حالست

و ات ثل نگردذ ایدثار هنت ی وان رثن درن راه 5 کن در کل هت س‌ دام عشق, خویشم در کشیذست انا بمکنی ورهکق پاک ادازم نشیم بو آنگاه جز این خاک بردن ی دام وام گشت وصاش‌را خریدار بائم مدع باری وکذاب _ حن سای از کوری ساموز ولکن از کرداران رات که اورا نز در دل هست شوری

ک شبری را زموری ات

۱ حکابت امر لین عل کرم له دجهه با مور

علی ی‌رت روزی گرمگای م ال مور مبذ با ودسی ترسید وضات مضطرب شُذ بسی بگریست وحبلت کرد بسبار

شانگه مصطقی را دید در خوان

۱ شاوی هک ۱۳۱۰۱ ونت : 8 وشرکت | :یهت ویخ:۱

رسیذ اسب او بر مور رافی زتجزش درعلی آمذ مکی حنان شبری زموری منقلب شذ که ا آن مور باز آمذ رثار نو گنت ای علی در راه مشتاب

() کر وان تل خاش ۲ کر ان تنل بر خله ۸ (10) من آنکه سنك ۲

4

۳

حص

حی ت‌

ی 2

1 اقلا اثاب: ())

ّ دو روز از ۵ 1 مور دام باثی از سارک خویش ‏ گاه ۲ جان موری که معنی‌دار وذست عی را لرزه بر ادام افناذ مب گفت خوش باش ومکن شور ک پارپ قصد حیدر در میان بست جوآمردا مان کز درد دون بوذ حو حدر در مجاعت شیر زوری + خسک حانی که او از حق خبر داشت وگ ر جهل طلق دز ساوک نظر بابد مه قدم زذ 1 ۶ بو ی نظر در ره زنی گام جو بر ميا وی همجون خران او قدم بشمرده ه مد راهی ۰ اگرگای نی ی هیچ فرمان گر انجا کام بر گیری زىای ی هرک سکه انا یکزمان رفت ۸ اگرچه خرن اما یک دم ان اگر امروز گای هی اک

زو وذ آبلپا ر نام ک موری را ّ آزرده در راء هه ذکر خذایش کار وذست زموری شیر حق در دام اشاذ 6 بش حق شفیمت شذ ان مور ار خصی تن بوذانزمان ست.- که با موری جنان شبری حن وذ که دیذی بسته بر فتراک موری دم بر ام حق بباذ ور داشت گذای مطلی ور از ملوکی که توان ی نظر در ره قدم زذ نو نسارت ار ارذ سر احام 4 متازی بقل از دبگرات. و ؟ شمردست از مه | ماه ببی دردت رسذ ی هیچ درمان ساط رت در گورت ها مان انگار کانصا صذ جهان رفت ول آحایکه صذ عم اشذ مابذ رفت مذ فرسنگ در خاک

(اب) متام : کدا نی الاصول ۱هب) شفیم تو شذ آن مور ۴ 8-)٩(‏ (1۱۰) در: بر ۲1

(ب) ور : کر ۲1 (۱۳ب) که شه بازی بقل

القالة اثا مه (ه) ۰

درفا ی سی سوذ بسیار .که گریی دی شبن از کار

پر گای گر گری و اموز

حنن سوذی حور هردم ی نوان کرد

زحضرت ‏ مضه بای دلفروز حرا از کاهلی با زان کرد

(۰) حکات وشروان عادل با پیر بازبار

فرس میراند وشروان جو بری درختی چند ی بشاند آن پر حو روزی حندرا بای مان شاء آن پپر گنشا نت بس که ا اموز ازریا ره دارم وسم خوذ باذ رفت کای خوش امذ شاه را گفتار آن بر دو آن بر 38 ای شاه پیروز گر شذ مر من افزون ها داذ ان کشت ده سال اتظارم جو هرا خوشتر امذ ان جواش ر اموز باد کرد کاری دم در رام در بط جاذن ار دی محاسن همجو ردان دای شرم با ان زور بازو 1 باثی زسک نو سجن را

۷ جو : آو 1 | جد بای ی ای ۲ اب) وده : ده ۲ )۱۱٩(‏ بدارم | زور وازو ۲

ره در جون کی دبذ پیری شه گت ج وکردی موی چون شیر درخت اما جرا در ی نان چو کشتند از برای ما بی کس رای درف با هم بکارم که در هي گام م باید نفای کفی بر کرد زر گفا که ان گر درخت من سار امذ هم امروز ان کلم و دای / مناد حه م ام‌وز زر آورد بارم زین وده نو شید وآش- که ل کارت مواهذ بوذ باری رعونت بر زمرن باد سائن طهارت حای را حاروت گردان هاذن سنگ خوذرا در ترازو

اش دای خویشان را

-

"ِ[

ی

فِ

۱ اقلا اثاسه )۷-٩(‏

)۱( حکات خواجه جندی با سک

یی از خواجهٌ حندی بپرسپذ ۴ یداش دو یدید اچکاره یک زه منم کرد آن له را بر شذ معلوم ای حان بدر حال در از اوباش, راه مان رم من وگر ایا مخواهم رد از اواش چوررده ر بفتاذست از بش ٩‏ که کر سل را مبان خاک راهست

که و 4 با سگی وز کس تترسذ کّ نا آحا ۳۹ باره بازه و گتا ن آگه زشدر حوابت حون وان آورد در قال وام گتکز نگ هزم مر حوموی بوذ می‌از سک من ای کاش.- منه بر سک نوی مت از خریش

ول او از یک جبگاهت

۷ حکات موق طوبی ا سک ومرد سوار

مگر مشوق, طرنی گرنگای ۰ یک مگ بش او آمذ دران را سواری سبزحامه دید از دور زذ یک اه سخت بر وی 4 رای کر کب نان 4 از یک قلی با او چم و جو سل از قلب قدرة جذا ست

۳ سا در رده بپاند ای دوست

جو عویشی برون می شذ براهی زعویشی زذ سنگش اگاه در ایذ از بش روی هه ور ذوگنتاکه هان ای سخبر کی که با ار ستی در اسل هرگ چرا از خویش مبداریش 6 و فزولی کردنت بر سل روا بست

ب نگ اک مفزی بش ازین وست

(۱ب) وان کفنن که از سك جان رم من ۲ (۷اب) ودی من زين مك ای ۴ (۸) ۲ (ب) زمون آ | از - [ )1٩(‏ گر سگرا [] صطرحه سك ۸ (۱۵ب) ود؛ٌ در ۲ )1۱٩(‏ ه : جر ۴ (۱۷ب) کردت آ] منت ۸ (۱۸ب) من آ۸ من ۴ ابش : بس ا]

اقلة امه (۸) ۲

ک سل گرچه بمورن آپسندست لسی اسراز ااصس ات

ولیکن درمفت جاش بسدست ولنکن سه او سد ات

۸ مار شیخ ااو سمد باصوفی وسگ

یک صوفی گذر ی کرد اگاه جوزی سخت بردست سل افاذ 4 بش بو سعید آمذ خروشان چو دست خوذ بلو بو بر خاست بموفیگفت شیخ ای بی وف رد شا روت او | بت اشاذ زان بگشاذ صوفی گفت ای پبر جوکرد اوح مر مازی کاس ی گرفت آرام آحا سل گفت آنگه آن شبخ بگاه جان مر می‌کثم آنرا رامت رگر خواشی که من بدثم جواش مخواهم منک خثم آلوذ آردی سل آنگه گفت ای شخ بگانه شذم ام _کزو بوذ گزدم

1 ودی فابوئی درن را

(۲ب) سد ۸ ند ۲ ()بپ) عصای زد سکرا بر |] »عصارا : حصارا ۸ (٩ب)‏ از : بر ۲1

عصارا ر ِ زذ در سر راه سل امذ در خروش ودرنگ افتاذ محاک افناذ دل از کنه حوشان ازان صوفی فافل داذ ی خواست کی با ی زبای ان جفنا کرد جنان عاحز شذ وأز دست اناد نوذ از م که از سک نوذ تقصبر عصائی خورد از مر » سازی فان می کرد ومبزذ گا آی که و از هي حه کردی شاذمانه بکرن حکم وینکن با یات کم از هر و احاعفاش جنان خوام که نو خشنوذ گردی جو دنم جامهٌ او صوفباه چه دانسم که سوزذ ند بندم

۱۱ اب) عصان ۲۱ حصای ۸ (1۱۸) > نوذ زو ۴ )1۱٩(‏ نا داری ۴1

۳

ی

4

سس

7 الا افاسة (۱۰)

جو دم جابهٌ افل سلات عقوت گ رک ود اکنون کر ۲ حه ا از شر او این نوان بوذ یکش زو خر اهل سلات جو سگ‌را در ره او ان مقاست ٩‏ اگر نو خویش از مگ بش دای حو انگندید در حاکت جلن زار که | و ترا در سش داری ٩‏ ز هشتی خاک حندن حست لافت هی هک که اعا کار بوذ حو ردان خویشان‌را خاک کردند

۲ سم ارازان ان ره زان شدند

شلم ان دانسم مامت وزو ان حامه م‌دان برون ان که از ربدان بدیدم ان زیان بوذ عاست ان عقوت ا فامت.- وی جنت بر سل حراست ین داز کز سکی خویش دای سابد افشاذن سر نگون سار با شک سرنگولی بش داری که هر خاک ی رید أفت من بدان که آمحا باک‌تر بوذ مردی جات ون را پاک کرد

ک کی سرکثی از سر نگندند

(۱۰) حایت او الفضل حسن وکات او در وفت نزع

جو و الفضل حسن در زغ افتاذ ۰ جو برهذ بوسف. جان نو از چا زان بگشاذ شبخ وگفت زپار که بائذ هجو من صذ لی سر وپای ۸ ب وگفتند ای کرو دل باک زا بگشاذ بای هه شور

(ب) رندان آ۲ رندی ۱۸ وذ آ] سوذ ۸ (۱۰) وذ : شذ ۲ (۱۱۷) باگذ ۸۲ با

(ب) خواهذ 1 : خواهم ۲

که آن جای بزرگانست وابرار که خو ذراگور خواهذ درحنان حای کا خواه ی که آ ما باشذت خاک که بر بلای ار تل بنم گور

۴

القالة اه ۹

6 آمجا هم خی ببی هت

هم از دزدان ی حاصلکسی هست

کلم دفن هم در چا ابشان "یذ آنگه سرم بر بای ابشان ۲ که من درخورد ابشام هبشه . که درمعی چو دزدام هيشه باز ای گهگارانت کارم ک با آن کاماانی طافت ندارم چه گر ان نوم بس ریک باشند ‏ بنور رحتش آزدگ اند و چو ای شنک باشذ ناب کلذ در خوشان آی نات که ه جلی که بجزی یش آیذ ‏ نظر آحا زرحت بش آیذ الماله االة ۹ پر گفتشسکه زن زانت مقصود ‏ ک فرزیدی شوذ شابسته موجود ک جون کی راست فرزنه بکانه . باذ ذکر برش حاوذله ار فوزنه مر ۲ گاه باشذ ما فردا شفاعت خواه باشذ ۱۳ چو فرزد خلف آذ پدذار ‏ بصذ جاش تواز گشتن خریذار هه کیرا چنون فرزند بذ فرزمم چین برد شاذ جراب بدر 1

پثر گت شکه فرزندست مطلوب ول ونی ک بوذ مد موب کی کو دی باشذ درن کر گر آذ هیچ فرزدش ببنار سود معوب وس مفمول کردذ زس مرت معزول کردذ ۱۸ زاگ دی اراهم اد فربات سر تعلم امد اس ما ی رس تست (۱-)) -8] (اب) کن ۸ یس 1 (آب) ه آ (آب) ر ۸ در آ (اب) حو دزدام هبثه ۸ جر ابشام 4 پشه | (اب) ر خریش آب ی پات ۴ (۱۳) ۲ (۱۸ب) فرزندم ؛ مرذدی ۲1 | شایذ : بایز ۳1 (0۱۷ میندی : متلا | (1۱۸) مشفول ۲ (٩۱)باشذ‏ : بابذ ۴

(ب) نعلم ۸ نت تلم ۲

۱۰ الثال1 اثاله (۲-۱)

۱ سوال ارهيم دهم از ص د درواش

بر یک روز اراهيیم ادم که وذی با ذن وفرزند هگز بدو دروش گت ای مد ردان جح نگفت آ نگ راهم کای حد یکت در نشست اولی خور وخواب دل از فرزید حون در ندت اثاذ ار چه در ادب صاحب فران

* اگر چه زاهدی بائی گرای

بپرسیذ از یی دروش, پر نم حن گفت ا وک 4 , گنتا زهی ع جرا گوی » ما آگاه گردان هی آن درویش درانده که زن کرد وگر فرزدش آمذ گشت غرقلب.- که شبرن دشمی فرزیدت افناذ جو فرزدت بدیذ امد ۳

حو فرزید آبدت ریدی مای

۱ حکابت شیخ گرگای با کر به

۱۲ یک گره بدی در خأفاهش مکر در دست ود پی از ادیش که حون مبروز هي حظه از حای

,, زمای در کار شب دفق حو وذی ساعتی در داذی اواز بدست خوذ ببستی دستوالش

,, بخ بوذ مارگ گرشه

دی مج یز اه و

که فطب وت خوذ بوذ از معایی ک دی شبخ روزی جند راهش فلا کرده بوذدی مقیش 4 دست او شوذ آلوذه ب بای زمای بر سمر مجاده خفی که اخادم بر او آمذی باز وز آمحا آن زما کردی رواش بونی گوشق از وی نهشه

(۸ب) 4 آی ۴۱ مدای ۸ )۱٩(‏ وکر ۴ اب) آذت ۲ | رند1 (8-۱۱۷ (ب) آنکیی ]

(1۱۸) سل بوذ او مأوا ۲

الثالة الاله (۲)

اب خافاء وسفره وذی مگر پکروز در مخ شانگاه اخر خادم اورا چون طلب کرد بامذ گره بیش شبخ دیگر طلب کردش زخادم شیخ آنگاه ود آن گرهرا شیخ ود بکر آن گر بوذ آیستن آنگاه » بش شبخشان بپاذ ر خاک ز خن غادم ما رفت ورنشست جو شیخ آن دید از خادم بر آشفت ؟ گره نی شک سعذور بوذست ازو این کار 4 رک ادب بوذ کیرا دز مور گر نناست رای مجه ۲ از عنکونی زگره آ مه کرد اوه غیت اف حادم کت سیخ کاردنده ذجشم. و باستاذست بر شاخ می حادم زسر دستار بپاذ ۱ استففار او را هچ ار نو

ا خر شخ شذ حرفی رو خواند

(اب | سخت ۸1 رفت ۲ )1٩(‏ آما ند کشت ۴1 (۱۰ب) کرد ونوم خریش ۲

هیذی ک که چیزی در ریوزی یه کوشق بوذ اگه بی گوشش بایذ ودب کرد شت از خثم در کنجی اور بگنتش خادم آمْ ااذ در را د و گتا جرا کردی حنن کار شذ واورد سه مجه 4 سه راه درختی دذ ما سخت نناک نظر بگکاذ ولب از بانگ در بست نعجب کرد شخ وخویشرا گفت زخورد خویشان بس دور بوذست ی از احباجش این طلب بوذ ُوذ حلی با گر حراست ۲ ارذ از دعات شب ول که بود. مجه کاری تست 51 مه در حاطر نگردذ ۹ هت آن ی زبان ار دش گرد با و گستاخ

5 ره باستعقار استاد

باستففار

به در وی گرب را روی نظر وز شفاعت کرد واز شاخش فرو خواند

"4

الب

حع

یی 4

ی

۲

۹ القالة اثاله (۳)

فروذ آنذ زالا گره اگاه . »بای شبخ م غلطيذ در را خروشی از مان جمم بر خاست.. زهیدلآنشی چول شمع برخاست ۲ هه از گرب هررنگ گشتند . بهشکر آن شک هرس گگشنند.- اگر صذ لت بود باشذ ‏ ه جون بوند یک فرزند باشذ کی کر فر از فرزند آمذ. خذای پاک ی اند آمذ

۱ )۳( حکات رس مجه یی رسای ۳ ود سم که اورا خواحگی وذی در الم

یک زیا پر اورا چان بوذ ک آن رساجه شمم جهان بوذ نفثه زلف مکک‌افشان ازو اف گل, زک لب, خندان او بفت

حا

ماش جون زرخ باز اوشاذی شب در روز آغاز اوفشاذی حو مت زاف مشکن ار بستی هه عفاق را زار بسق زس کزی که زف او موزش ."سر یک راستی هرگز نبوزش جوکردی حربٍ بزگاش خر به فرو دای دو گرا دو ضربه

۳

جو اروش بزه کردی کارا زنرش بم جان بوذی جهارا شکر اشیذن از لب مذهیش بوذ ."که دار الک شیرری لش بوذ کار عاشمان از لمل خندانش

یی

حِ درای 9 از در دداش ۶ مار شذ ارت زد کانی رد له در روز حوان

۱ ۱ ۱ ۸ بر از درد او ی کشت خوذرا. بدرانگند هم جان هم خرذرا

اخر چون بت وکرد پاک . سلمان کشت ورد آن4 حاکن

(۲۱) فروذ فرو ۸ (۲۳) آن کرهرا ۲ (1۱۱) حلفه کشتی

القالة الاله (۱) ۱۳

حنن گفت ا وکه گت اصروز مارا ک النّه خذارا ست فرزند که گر اورا ری فرزند بوذی بدانسم که جز ی علنی ابست

زگ ان پسر دون آشکارا ماس از زن وأز خویش وید

دغ مس کا خرسند بونی ۲

کی کر مت مژمن دولی بدست

(!) حکات پر که پر صاحی جال داشت

یک پبری جو ماهی یک پسر داشت شر کورا جنات نداشته بوذ اخر مرد وجان آن بر سوخت ذر عوذ ۵ ابون ی شذ حو خاک افشاند بسار وفغان کرد جنبن گفت ا یکه بوندت سوذست فراغت داری از درد من نگ گر استتفر یپ یی پس را چاه وزندانست آمحا ۱ گ مجون 7 بودش بوذی پسمر را با در حل سال موست ار خلی بزذ آن جز خطا نیت

که با روی نکو خلق وهنر دام ٩‏ حساب از وی نی زر داشته بوذ چه یگوم جک رکوصذ جگر سوخت که هم حبران وم مهوت ی‌شذ ٩‏ دی از درد سر ارت کرد و ممذوری که فرزیدت سوذست که هستی از پس رده منزه .- ۱۲ حدیث کل احزا شنیذی در را بت الاحزانست انعا موی ش که مانندش وذی ۱۶ جرا سعی دو بدهذ دمی دست

وگر حرفی بوذ آن هم روا ست

(۷ب) مراست : مرا ۱ (اب) خلن وهنر ۴ خلن دکر ۸ (۱0ب) سی بذر ۲

1 الفل: اکن (ه)

() حکابت شوب و روسف علپما اسلام

جویمقوب وجویوسف آل دودلدار ۲ پذ رگفنش که ای جثم وجرام ص در کله احزایش شایدی جدن گا خوس دم در کیذی ۱ جراکردی جنون بداذی اخر در در درد رن ۲ از و حادم گنت وعب ای ناور شذ آن مد ورفتن کرد آهنگ وشته جله سم اله بر سر ذر را گفت ای شمم هنم ۲ ز شرح, حال واحوال, سلامت» محز ام خذا بلای نامه همه امه وت رف کشن ۵ رسدی هرن ای زحتار کگ امه فرستی سوی آ پیر کنون عذر من مشتاق ان بوذ ۸ گر چه خواسم من حنی نمی خواست 0

پر که جو وسف خوب باشد

بم دیکر رسذند آخر کار جو از گربه پالوفی دام حبای آنثم در اف فناندی توگوی هرگزم روزی ندفی ان گ امه فرستاذی آخر دأت میداذ »ی آ گاه از و رو آن ائها زد س‌ آور هزاران نامه بش آورد تال رل چون برف تباقر دیگر من ار له بسوی و وشم چو مرن بنوشتی جاه سامت مایدی خط ز سر ا بای نامه که ی خط ماندی ون حرف گشتی که فرستی پذو یک امه زپار شوذ خط جو یر مه چون شیر ک امه افرستاذن جنر بوذ ازان کاری بدست من نشذ راست.- چگر خوردن بی در دل کنو

(0آوب) نکندی ۲ 10۱) دم خرش 1 (۸ب) نزد : پیش [1۱۲(8) وا-وال : وز حل ۲۱ (۱۱ب) تصحیع ماست : شوذ خط هجرثیر واه ۸۱ شوذ آن خط جر نم ونامه ۲ (۱۷ب) حنن ؛ زد ]

القالة االية )٩(‏ سب

که خواهذ بافت فرزدی جو وسف

بی قوب خورد از وی تأمف

پذر هی گز ناشذ همجو یمقوب.. بسی خون خوردل‌آن وسف, خوب ار هی پر جات پذر سوخت . وگرهسق پذرچشمت پم دوخ ۲ را جت قری کا ولات_. عاست ای بسر ان بل حکابت (۱) حکات وسف ان یامین علپیا السلام جو بش وسف امذ ان یامن نشابدش هم فس راجت ززن ۱ شسته وذ وسف درقای صص توآی بان آنا چه ی‌داننت هم گز ان مین ک دارذ در بر خوذ جازم شیر کمن برد که ساطان نزست . چه ی دنس تکو جا زست ۱ اگر او در عزرزی جات نوی عزیز مر جاوذان نبوذی چهگر ونف نشابدش در بر خویش .. زحرمت ر ساورد او 5 حویش سقپاگفت پونف خوب آمحا ‏ خبر پرسیذ از یوب آحا ۱۲ یکی امه ذب برده دد دا زموز حا ببقویش خبر داذ جو بوسف امه بستذ ام زد شذ ز آعا ی وتان رز چه گوم نه شاوی اه بی بر جشم بپاذد اخر ۱۰ دران جمم اوفتاذ از شور جوشی . ررآمذ از بان بانگ وخروئی ببی خوابهٌ حمرت فشاندد . وزان حسرت بصذ حبرت ماندند اخر وف آی از اند عَ خوذ صذ عراز امذ ۱۸ زمای بوذ وخلنی در رسپنند ."مان مه خوای بر کشبذید چنبن فرمبوذ بوسف شاء مجوب .. ک چم اند فرزیدان, یمقوب ول هي بل ی را ر گزشد مک خوان دو راذر در نشند ۲۱

(۷) آل : او ۶۱ (۷ب) وان هن (۱۱ب) سر از یش 3 اب) پش : سوی ۲۱ - ۲ (1۲۱) ول : با ۳ | کزنذ ۴۱ (ب) تتبیذ یی نامه - ه

#ك-

الا افاله (۱)

چاانکوگفت بنشستد با ۸ جو ها مد آحا اب بمب بی بگریت از دوه وسف ازو رسد وسف شاه احراز

ح نگفت اوکه حون نپا مادم

شادد ان ین را عام زوسف لاس آمذ گشت من اسی حورد از فراق او ۳3

که ای کودک جرا ری حنن زار

ازن ایدوه خون با فشاندم

۱ که بوذست ای عمزم یک براذر کنون او گم نت از درگاش اگر او نز با ار خنته بوذی

بگفت ان ویکی خوان داشت در بش دی گریست از اش دیف

مر ولو ند بوذ ومار بسوی او کیرا بت رای جوان با مر میم بنشسته بونی هه پر آب کرد از دید خویش که هی گز دذه بوذ آن اک دیف چویونف آمجنان گرا فش چو جان خوذ دل بیان بدذش ۳ ذ و گنا که مکری ای حوان و

که ا هکاسه ام من عررزت

زبانی تاذ خوانسالار آنگاه ۰ بگرکن ان خونیل جون خوری و

جن گفت آنگیی بوسفکهخاموش

دا کوش ازین خون قو, جان ینت

ما چون بوسنی گر اي زمان نو ذ همکاسه بهتر حه حبزت 1 ان کاسه 1 اثکِ اوست ای‌ماه روا داری که نان با خون خوری لو کّ خون من ازن تم مبزید حوش

جنبن خولی حون خوردن وان بافت

۱ 2 ری شمت او وحان می رورم مره اار حون شم ی حودم ون جنر گفتد فرزدان بمقوب که خردست او ا گرحه همت یوب

(هب) خون باران عاندم ۲ (۱۱۱۳ هم کاس باشم عزرنزن همکاسه باشد | (٩۱ب)‏ نان با حون : بان وخون ۴1 (1۱۷) فوث : وی ] (۱۱۸) او : ان ۴

اغالا امالیه )٩(‏ بل

ازاان سم ما وهای آنت

حنن امذ حواب از وف خوب

؟ه حردی ش, ساو خرده‌دانت که شایسته بوذ فرزند یمقوب

ازو هم چیز کابذ خوب باشذ

کی کورا بذر یعقوب باشذ ۳ پس آنگ هگفت هان ای ان یمین جرا زردست روی نو بگو هن جدن گفت او که وسف در فراق ‏ بکشت وزرد کرد از ایام نوناک گر شذ زرد روت پشولیذه چرا شذ مشک مویت ٩‏ حان گت او که حون ماذر بدارم . شولذست موی وروزگارم پس آنگه گفت جون دیذی بذر را ک ی گوند گم کرد او پسررا جنن گفت او 4 ایشا غاست ‏ حو وف ست او نها ماندست ٩‏ جهن آتش زر حان اشته بان کل احزان. نشمته زس کز ده او خوپ راده .- زخون وآب در گرداب ماه جو از ومف فرا ادیش گرذ دران ساعت مرا در شگرذ ۱۲ جگُوم من که آن ساعت زاری ۳ او از سقراری ار حاضر بوذ آن روز سنگی ‏ شنوذ در حلل خوفی ی ددنگی چواز قوب بوسف را خر شذ .یکره برفش از اش آراشذ ها چان ی کرد آن اشک از تسف ک آمذ یک حضرت بش بوسف رخ بای چندش ره داری . که شیرین گوی وسرنحه داری جو از شک آن ناب او بر آمشن . زروی خوذ اب آخر فروهشت ۱۸

جو له بدذش ان من

جذا شذ زو وگفتی حازر شرس

۳۳۳۳۳ 9 چول بر (اب) جرا شد زرد ] (1۸) دیدی : داری ۳1 (۸ب) کوید که ] ۱۱ دنه خون وآب ] دیذه خون بر آپ 1 (۱۸) اشکش تفاب ر ] اشکش نقاب او |

(ب) ناب آخر زروی خوذ ۴

ِ الا ای( ۷)

جو دربی داش در جوش افساز بصذ حلة جو با هوش آمذ آ نگاه ۲ حه اتشاذت که سهوش اونتاذی چین گفت او نداع توچه چزی ای بوسفت بگزیفه‌ام مس ۱ بوسف مای از چر خذا و من بی کی ارم رن بر وبال کی کن نضه ام انساه خوایذ ۳۹ در برد اف اشناست گر بازش شنامی بیکدی نو وگر با او دی بگاه داری ۱۲ ل ۲ 8 دارذ ‏ آشنای کی کر آمنالی وی دارذ

چواو باح بوذ حق نز حاوید

زذ یک نعره ویهوش اناذ ازو رسیذ بوسف کای نکوخواه سفسردی ودر جوش اوت‌اذی کهگوی بوسنی گرجه غموزی و گوی بش ازفت دده ام مر اگر همق چ رای ما و یدام و سدای ۹ حال .- خرذ اورا زخوذ سگاه دانذ ک با او بش ازیت ماجراست سبق ردی زخلق عالی و زو مرا انت‌اه داری گر ذ هیچ کارت روشنای هو با فرب حضرت خوی دارذ

ازان ساه بدارذ دور خورشد

۱۰ حکات حوان گناه‌گار وملایک عذاب که رو موکنند

چبن خواندم که در محر جوالی ابت حرم او بسیار باشذ ,, ماک ی ند آا شنابش هی حایین خطاب ایذ توا

در ایذ وز خذا خواهذ انا وی قمی. فضش بر باشد ؟ بش ارید در دوزخ عذاش که از جه م کشیذ اورا درین را

۱ - 1 (1۸) ام : را ۴ (ب) خرذرا او زخوذ ۲۱ (۱۱ب) و مکاه سر افانه ۲۱ (۱۳ب! شو [] هه ۸ (۲۱۱) در اخارست که 1"

القالة اثاکه (۷) 1

جبن گوند ی زم اور خلاب آذ دکر اثا سم شارا این نی یذ شنوفی بل ان سخن نشنیده باشند زین هیت همه خابوش گردند خطاب ایذ جوارا کای ریشان جوان گوذ خدایا در جنان حای ی ارم شدت از رستخزی خطساب یذ که ای در عبر مستی ور ما یس 5 7 نضل خوذ در کار اری خذاوندش بوشذ از کرامت دولت حای اسرارش رساید ملایک جون بپوش آند آنگاه جوندش بی اما اند عق گرند خعم ما با شذ هشت ودوزخ این ساعت محستم ر یدای ای کو کا شذ خطاب ای که ان از حکنت وا

جر اورا هست بش ما فراری

که ا در دوزخ اسازم اورا ک هستم ای تجب با او بپم ما ؟ ما هی دو هم خواهبم بوذ 4 هرگ این کرامت دی باشند بارزند آنگیی بهوش گردند جه ی ی هلا بگربز ازیشان که » سر دارذ این وادی وه بای ک ست اعابگه رام گرزی بادر ماگرز از ماه رسی

که نقد. من مجز بیچارگی یست ما در رده اسرار ‏ اری

کنذ بنهاش از خلق, بات محاونگاه دذارش رسانذ 4 بشد آن جوارا ز سر راه ببر سوی بردی می شتانند مگر در عم بقی فا شذ می ینیم واز وی دست تیم اگر اما نگری جر ما شذ ؟ در ردسم‌ای عصمت مامت

ثارا ست با او هیچ کاری

4

ف

۳

‌‌ 4

ی 2

۲۲ چنن : هي ۲ 14۵ 1۲۱) اما : مارا ۲ (اب) بای آ باشی ۳۸ ۱۸۱) پم : دام ۳۱ ۱ یرگ : ارک ۷ (۱۷ب) واز وی ؛ ار وی ۲

۷۰ القالة اتاله(۸)

کنون او داد وا حاوذاه عنایت چون ز یشان يار اشذ ۳ ول اوّل یرا در هدات عنایت گر ترا با خاص گیرذ

کند دیدار خوشت آمکاره

شمارا رفت _باید از مب‌ابه.- کٌاادر بات اغبار اشذ ماد اتای در عنات هه قمان. و اخلاسکرذ 1 | کارت ساشذ جز نظاره

۹ (۸) حکات حوان صاحب معرفت ولهشت ولقای حق تعالی

حان لت در اخار کان روز جوانی در مان آیذ مین ۱ زهي سو راه ق تن ابا جازن پس خطاب آیذ زجبّار دران تصرش فروذ ارید دلشاذ ۳ در اشذ آت قصر نکور پهر درکن جوان ی گر راست هزارات در گشاید هي زمای 0 ولی در هي جهان از مرد وزن او دو عالرا ای وصالت 4 هی کس‌را رسذ وی از آحا ۸ دلی یذ زحقی رسان ورین

ک ر خبرذ ثیات وان هه سوز بگرد او هزاران مقرعه زب جهای می دهند از پر او راه ک اورا در فلان قصری فروذ آر همه حوران زشو او هریاد هزار ودو هزار از هي سو اورا خدذای خویش را سذ که آماست زهی دو ظاهرش گردذ جهانی ۵ بسذ جز خذای خویشان او .- ولک آن له سودای حالست » هرچوگان زذگونی از آحا

زان از رهش رسان ورسان

زاگ اوی آنست بشه ‏ > ی نی وی ری هشه ( ۱۲) عنانشان زحنی جون پار ۴ عنابت جون زمن شان ۱ (ب) انبربان : ۲ تجابکه ۲۱ (0) - ۸ (1) کنذ از خوبثت اورا ۴ )1٩(‏ ی خواهند ۴ (1۱۱) دو مارا : همه عام ۳۱ (ب! ولیکن آن شمه سودا ]

القالة اثالكه )٩۱‏

جاذت له ازن ندیشه گرذ که | یک لظه بوی آن نوان برد را مر حقیق آن. زمانت و جر و برون زن حسایست

مه شهر دلت ان بشه گررذ ولیکن از مشام جان وان برد ؟ حانت در حضور دلستانت هر دم در حسابت مد حجابت

51 سژال کردن آن درویش از مخون که سال مرو جندست

مار برسیذ درویشی زحنون حراش داذ آن شورنده احوال نوگنا چه ی گوتی و فافل پس او فا ی سر وفت بوذست جل مر منست وا زانست جو این جل سال من با خویش بوذم ولی آن یک زمان سالی هزارست هزاران سال یکلم هع چو درایز وجود ل بات من ای دوست با اين جه وجودست وجودست آ نکه ه بش وه ۲ شذ زی عالی وجودی کن وحودات جو مد آمی ابوذ گردذ 1 دست آورذ حلق حهال جو ه ان کس لذ 4 دامن او

ی امه ۲-۷ ()وان | (ب) ولیکی از هزاران مك زمانت 1 (1۱۳) آن : این ۴1

که چندست ای پسر سن و اکنون هس من هزارست وجهل سال مگر دور گشتقی و جامل ک بل یک هس روم نوذست ول مر هزاران آن زمانست فد مر خوذ درویش بوذم ک با للی مرا خوذ ان ثبارست.- جه ‏ یگو مکزن ‏ اشذ آحا دو عا|را عدم بانذ ولات که بل بل ذره آ را در سجودست درو حواهذ هه حبزی عدم شد درو سدوم خواهذ شذ بلذات زباش جمله آنحا سوذ گردذ پی بر داننش رسد زمای صه گردذ بکزمان پیرامن او

(۲۱۱) آن ۱ (۱۸ب) بات ۴ زلدات ۸ ۰ -]

[

قی

۳۳۰۵

خی ت

۳۱

۲ القالة اثالثه ۱۰) - القالة الرابمة (۱) حکات از نون که ف داشت

یک رسیذ ازان نون که نب داشت کب مگرفت تون مت داش + جوایش داذ آن شورینه مجنون ‏ که گر مبرم کر گیرذ نب اکنون

ال ارام

پر گنش دا حبران شاندست که ی شه‌زاذه ربان بادست ۱ جو ان دختر متا ورزست بگ باری بن ]) آن چه جزست مر ادیه اورا در فراش جو شمم جان بلب بر اشتبافش

بذ رگفت این حابة بش او باز ‏ مروسی جلوه داذ از برد راز

هدستان بکرا کوذکی بوذ که عقلش مش وتمرش اند بوذ زهی علبی بی حصیل بوذش .. ازان بر هرکی تفضیل بوذش + اگر حه بوذ در هي عار سرکش ز له عا نجم آماش خوش در آمحاومف شاه چنیان بوذ زحمن, دخترش آ ما نشان بوذ یک ره فتٌ آز دلستان شذ > آسان ر ری عاشق نوان شذ ۰ حکیی وذ در شهری دگر دور که در شجم ودر طب بوذ مشهور داذی در سرا کی را ره باز موذی هگزش در حابه دمساز زان نها نش | دگرکی ."تاذ عار او اودا وس ۸ بذر را گفت آ نکودگ که بکروز ما ر سل آن ۳ دلفروز

۱ غا ۴ نها ۸ ۱1۷۱ ک :جر ۲ (ب) بر ۸ ر 8 درا (۱اب) موذی ۲ موذش ۸

الق ااراذ(۱) ۲

که ی گوند ی آذ بر او دارا آرزوی دذف اوست که | گردم زه علمي خبردا بر گفت او 4 زن دارذ هفرزند > او ره باز ی سمذ کی‌را کی رسذ که گر پایذکی راه بر گنا که آ ما بر ام پر شد با در القصّه در راه ؟ پش آن حکیم هندوان و ۱ وگو ِ کر ولال رای آخرت بذیرش از مرن 6 !در حدت نو روزگاری یک اگ برون روی در بسته دار ضات زرکست انا کر ولال جنن کس گر کی برهان فابذ رز ۳7 حکم آمذ بی گفت حکیش اتعای کرد در حال بر داروی بهوئی بو داذ

۰ ۰ طبی را ردر برون سد اسناد

سس سس سس تست ۷۷())ک : و | (1۱0)روی : شوی ۴1 اب) سم : بر 1 (1۲۰)زدر : بر آ۳

ه پیت وآنگ دخر او کاها یم چهرژ دوسن تیم مجر دیادار مداز نو هستد حلق آرزوند جو و وذ آرزوی وی بیرا زعل رحکت وی گردذ آ گاه من خوذ جیلت اين کار دام پر کردش زمکر خویش آ گاه زدل که برون کن مهربان و دارم اسمتي هسم نل حل چن بر گرا ب ره از مس کنذ حوانک فرماش کاری شدازذ رت حانه خواب س صد خدمت بوسته دار مگردان ‏ انذم از هه حال وجوش ‏ عدم یککان شابذ که با اخر حکش در دیرفت که بشناس ذ که با هست او کر ولال ح وکوذک خورد حالی ن فرو داذ محست از حای آن کوذک باٍستاذ

_-‌

ز۳

۳4

نحص

س

۷4 لام الرام(۱)

دانت او که هست آن انتحاش بکرد خاه همجون بای گشت ۳ ازان ی گشت وزان بوذ آن شنایش جو امذ اوستاذ وکرد در باز مان خواب بانگ خنه م ی کرد

۱ ان " حواستاذ امد وشست ر حای

که مست خواب خواهذکرد حانش کار خوبشن استاذ یگنت کزان دارو نگرذ ب رکه خوایش هم آ ما خوا بکرد آ کوک آغاز 4 خوذرا مست وه آشنته ی کرد

فرو ردس درفشی سخت در بای

محست از جای کوذک پس یناف ,زاری هجو گنگان کرد فریا شان دای زگنگی زباش که ای کوذک نگوی نا جه اناد رفت از ۳ کاری صواش ینش شذکه هم کرّست وه لال دران حاه ذن دیر شست کنابش می گرفنی سر بسر یذ سی گفتی زهی عل او شنیذی وشق حون شذی در حاه ها که از استاذ خوذ آزاذ شذ او

حو برون آمذی انک از دهاش ٩‏ بان ان ازو رس استاا داذ لته ار کودک حواش جوکرد آن امنحان استاذ تال 3 جه گرم روز وش ده سال بوست رون ای از تاه نا وگر استاذ آندر خله وذی ۰ گرفی با کودک آن سخا مر علی حنان فد 3 یک صندوق وذی قفل کرده ۸ 4 نهرش برگرفی 4 گشاذی بدل م‌گفت آن کودک که بیذاست

که استازش نف زر برده ه جثم کس ر آحا اوشاذی ک آنجزیکه ی جوم من آ جاسث

کوذلد | (۱۳ب) يك مك ۲ (1۱۸) استاذ او در (ب) او : و ۳۱ (۱۸ب) رانجاا۲ بذاجا ۸ (٩۱ب)‏ میخواهم ۲

اقلا الر ایمخ(۱) *1

ول زهمه بوذ آن در گشاذن بت شازاز سپر رخور

که دان صر ی ابت داذن

0

که جزی در سر ان شاءزاذست ‏ کزان شهزاذه از ای اوتاذست ۴ چو جوان حبذ گه‌گاهی بسا آ کیرا یت رای اگر در پلزش اسناذ پیروز ‏ وگره زار خواهذ مرد امموز زان علت موف آن کوک آگاه حواستازش رواه گشت در راه ٩‏ روان ش ذکوذک وجاذر ر انگند ‏ که خوذرا ان منظر در انگند چو رف القعنه بش شاه اسنا . سالای بلند آن کودک استاذ دران رده که برون سر داشت... ورم وذ ودرو یک حور داشت ٩‏ هه موش یذ ورده بشگافت . جو خرجنگی درو جنند؛ ات فرو برده بدیگر رده چنگال ."کی آلت حکم آورد در حال صحه ا اورا ر ابدازة زرده : ار گردذ | هن دور کرد: ۱۲ جواهن یشتر بردی فرایش فرو ی برد او چنگل بر بش زرم چگل او شاءزانه ."فان یکرداز در چکاه زالا آن همه شاگرد می‌دیذ .بخ صبر او زاف کار برسذ و۱ زان بگاذ کای استاذ ما( باهنی کی ان ند کم دی گر رسذ پرپشت دافش .همه چنگل بر آرذ از داعش جو 1 شذ زسر کار امتاذ. زفقه چا بذان ما فرساذ ۱۸

جومرد آن مد کودک را محواندند

اعرازش ای او نشاندید

سک ی مس ی )٩(‏ چو :6 81 (۲۱۱) بدیگر برده 1 بکرد برده ۸ پندازد ۳ (1۱۳) جر آهن بر ۸ و بش رد آن ند آنریش کدی ب بش آهن بثر بش 1 (۱۸ب) از درد چکاذه ۴۱ بخوذ اتاذه ۸ اب) جر آخر ۱ رسد ۸ (۱۷ب) بر آرد از ۶ ابد از ! (۱۱۸) ز کارش مد اسناذ 8

: م ابدازذ ۲

۷۹ الق ار امه(۱)

داغ آن جاور را دور ابناخت جر هر گشت شاه از درد مندی ۳ بی زر دازش وخلعت فرستاد بابذ کوذک ویگشاذ صندوق کال کان لد در عمجم ۱ باخر زآرزوی آن دلفروز گشیذ آخر خطی ودر باش عر مت خواند با بعد از جهل روز ٩‏ ی کز ومف او گوبنده الست چو سرپانک زسر ا پی او دذ تمحب کرد ازان وگفت آنگاه ۲ حواش داز ال ماه دلفروز مم فس نو و جوشده خوذرا اگر ی هه عم و بائی ۰ حکییش گفت هست از مس سعاوم و زبای زب وآمبان ری گفتش اگر اناره باثم ۸ ول وتی صکه گردم نم ولی حون طثّه گثم آنگاه کنون مس توام من ای بگاه ۲ م اباره خواند ال اف

زاخلاطی که با مر‌همی ساخت جازش ام سربانگ هندی در ۳31 دید رصف روی ممشوق هه ر خواید وشذ تاذ الم موزش صبر یکساعت شب وروز نش وشد زهی سواخط رواش دیذ امذ ری زان دلفروز چه گوم زان وصف او حالست درون سب خوذ حای او دیذ جگره ج گرنی جع ای مه کب و بوذهام من زاین روز حرا شا نگردانی خرذرا زببرون ودرون همدم و باثی ات گنج و حول آن زج خول تنس کی نان تر از خوک وس مذ بره اش ساذا هحکی را ان فظه خطاب ازجم آذ زدرگه اگر کردم بی شبطان رواه گر شیطان من گردذ ملمان . -

(آب و 1۱۰) سر نك | سر نك ۸ سر پانك ۴ (۲۱۳) نفس ۴۱ فش ۸ (۲۱۹) کردم ۴

(1۲۰) ای ؛ ی

القللة ار ایمخ(۲) شش

اگر شیطان سلمان گردذ ایا جو جندان رم برد آن مد طالب

کی کو سر جان خواهذ زدأوا

هه کاری بسامان گرد ایا که نا شذ حان او بر شس الب بسا رمحاکه او نذ در را

۳ کنون او ای مر جزی که حسنی هه در لست رو در کار سستی اگر در کار حق مرداه بای و باشی جمله وم خله باشی نوی خویشان گم گسته | گاه که و حوند؛ حوبشی درن راء ٩‏ بوی معشوق خوذ با خویشتن آی . مشو برون زرا باوطر. _ ای ازان خب ااوفن اسان پاکنت . که مشوقی آدرون جان پا کت (۷) حکات وزر که لسر صاحت جال داش ۹ وزری را کی زساپسر بوذ که ماه از مپر او زر وزر ود ماش خم کرده دلبری‌را .. چثینه لب زلال,. گوزی را حوی محر ارو طای بوذ ۳ ره‌زن عشای وذه ۲

یک صوفی زعقش وان شذ سود اورا هیچ اواع برا جنان مواره عشفش زار ی سوخت جو م,دردی هم آوازی سوذش

درون دل بان می داشت آن راز

جا نکر دام توا شذ ک کردی سر عقش آشکارا که سر بای او هموار می‌سوخت دران دوه هم رازی سوذش ک نا از ی دلی هم ماند زان باز

2

دوی چسمس همحو باران کشت خومار که ا غذ هي دو انا مکار حِ اسای امد آتحارش ...مر دردی زیادت شذ هزارش

-<- سس سس مسب ۱۱ ار :وک ۳ (1۲) جر آ۲ ۵ ۸ (۷ب) ز مرا ۲۱ جرا ۸ (۸ب) مشرفت درون ۲ ۰۱ دود : داشت ۲ (۱۱ب) چشیده [ کلذه ۸ (۱۱) 8 (۱۷ب) ی دی آن ده هم از ۴ بن دل هم ماند آل بز ]

1 اقلا الراسه ())

)0( حکات شه‌زاذ هک هد سرهنگ روی عاشق شد

یی ثبزاده جوز مپار؛ بوذ ۲ اگر خورشیذ روی او دیذی جو بشاش لوح سم بوذی جو جم وس یچ وخ گرفی رو اجی کردی فررا

جو فه رش میدیذ شب‌رنگ

۳

هی شبر نک وصید آخ رک او یات بش هم انگین وم شکر بوذ چو زور انگیش‌را کر بت دو نسه داشت می‌محان رفنقش زاوج عار الا ستاره هي هکس که روی او بدیذی نک هل اقیقد ران باه

حی

۳

سین

۰ درد اثشاد حون درمان موذش نی زر وزر امد درا درد مجندان گشت در خون آن سک

۸ مگر آن شاه را از کنه خواهان

که سبر از رشک او آوار؛ بوذ جو مصروع از مه, بو ی طبیذی رو از مشک جم ومم وذی محيم ومم لك جم گرنق برگان سید گه دل گه جگرر بصید وشهموار یکردی آهنگ ور ودرا الق و بت کههر یک زین دوخوشتر زان دثر بوذ رای اف شکرلی در بت درخشنده جومی در از عشفش زهنم آمان کردی نظاره گرجن نت کنبن دشر رگشته گشت وعقل 3 که حالن درخور, حانان موزش کاهگ کی نگشت ۲ گاهازان رد که هگ گنت بش هچ مک

بدذ امذ ۹ دشمن زشاهان

(۴) مك رویش جر خورشذ ار ۳ "مك خرشبد روبش جول 1 (ب) صری ۲1 ((ب) گه دل گه : ی کردی 1 (1۷) شب آ مذ ۸۳ (ب) کرد ۳ (1۸) .صيد : وحرب [8 (ب) سرار صد را آخر که او پافت ۳ سواد صدرا النی 1 (۱۰ب) در : بر ۲1 (۲۱۱) نبه : بت ۸ بته ۳۱ (۲۱۲) زهت جان [حار 1] ترکس‌را زمانه 1۳1 (ب) باه ۴ (۱0) سوذی ] (ب) جانش 1 (۱۱ب) ی شد هي گزش بك درد در خورد ]+ مد : درد ۳

القالة الراسة (۱)

پسررا بش آن دشمن فرستاا پسر شذ بای لشکر رزکدار هو انس هک را ال ار کر جنان دلشاذ شذ زآواز؛ جنگ بدست آورد اسي وروا شُذ بان, لشکر آن شابزانه تاشای رخش دزدیده ی کرد زق لت خوشا آن زردیان رخ پاری که دزدینه وا دیذ جو القضه سبه درهم رسیذید زمین باریک مُذ از هر د و کشور عی اجه زجرخ کوژرنتار سبه بارحت آن شهزاه در ند کی نگرفت آن سرهنگرا هیچ ای او جاذید آن دون را ید برپای پر پرسیذ از سرهنگ آخر می دام را نو از چه خبلی زان بکتاذ آن سرهنگ کمراه جان بوذ ارزو از درگاهم جو شهرا ان سفر نا گاه ااذ

ااب) درو خاش جو دزدیذه ۲1 (۱۰) - ] (ب) درفند : لمله دویدند ؟ درم کشیدند ۴

۱ اب) خوبشي ۲۱

۱

جو ماه ماء در حون فرستاز مه تشنه ون دل فلک‌وار کی گم سای اه کر که از آو از شاذی مد دلنگ ول با جوشر ور گنوان مد بش ی شذ سوار وجان باذه ثارش هی زمان از دبذه ی‌کرد که روی بار خوذ ببی ای درون حاش ودر دیده وان دیذ یک له دو صف ار هم دریید ننک روشن ناد از گرد لشکر جان ثرا آمذ گرفار زجندان خلق سرهنگ وبسر ماد ول او خویش‌را افگند در یچ بیّرا وصل ودبثررا فراقی پم محوسشان کردند یک جای که نوک آمذی در جنگ آخر و / در سیاه, ی طنلی ؟ هسم شام عارا هواخواه که بذرذ محدت و که شام مرا هم نز عم راه افناذ

المي نامه - ٩‏

ك-

ف‌

ی

ی

۳

۱۲ الا ارام ۸)

کهگنم در سفر حربی کم سخت که ا بای ونای یام از و ۴ حو شند ان سخن شپزاذ از وی سی دل گرمش داذ آن سرافراز دل سرهنگ از شاذی چان بوذ 1 اگر چه بوذ آن سرگشه در بد شباروزش کار, آن پمر بوذ مه شب بای مالیذیش ۷ روز + چان گناغ شذ با آن سمن‌بوی دما ی کرد آن دسته هی روز ری کنر ی ۰ ما جون هست این زندان بهشنی حو ذ 1 گام ازان شپزاذه آن شاه جنان دلند حون در بند باشد ۰ جودر راه ان جان خرسگ انا حو عهدی رفت وصلعی شذ بدیدار فرار اشاذ کانی شاه خرذ مند ۸ رت آلت شاه عش شاهزاذه مخواند اورا وآن سرهنگ را نیز

دا کرد با هی دو نکوگی

گر یش شهم پری دهذ نت هه رم مفای ام از و زنم آزاذ گت وشاذ از وی را گم وا کهگوی ملک نقدش مذ جهان بوذ عردی خویشار را ی بشگند پر دم حدمت او بشتر بوذ

همه روزش سخن گفی دلفروز

که موذ وصف آن کار سخ نگوی

که با رب ان هه با کی وسوز وزن زدان مده مارا رهای بفروشم بصد بستاش خشق جهاش یره شذ ی روی آن ما پذررا صبر آخر چند باشذ بی آن هي دو شه‌را جنگ افتاذ شذ آن ان را وان | را خریذار دهذ دختر بدان شپزاذه در ند ذو آن دختر ون ماه داذه که کاری نست با ما جنگ را نز که من آن شرح گوم با نو گوتی

۳۱ پس آنگه کار آن دختر جنا کرد گ د گنج روان با او روان کرد

(۲ب) مره ا#ب) کفی ۲1 ۱ب شذ ان ۱۱ و آن ای را (وا ترا ان ۲) خر ذار |

الفالة الرامه ()) ۸۲۳

جو شپزاذه بشبر خویش شد باز مبان خبل خوذ آن عافروز گرفنه بوذ در بر دلستافی دل شرهتل اف ساعت حنان بوذ 4 صبرش بوذ بکدم ه فراری دران جل روز وجلشت درب وب زبس کز رک در خون م‌بفلطیذ کی خو کرده نها با جنان با پس از جل روز شپزاذ حواعت باستاذند حادارانی سرافراز غلامان همجو مزگان صف کنیذه دگر حل وزراش بیرسی دل آن شا زاذ ع( افروز هبش خویش خوابدش جون در امذ خاک ااذ وهوش از وی جذا شُذ

حو با هوش امذ آن افتاذه ر خاگ

زند وحس دستش داذه دساز رو سی 7 دوعشرن حل شاروز دران مدت بدذش 1 زمای که ب آن نیم جانش بیم حان بوذ حون ی گلت 1 خونش کناری جو شمی بوذ یمی یحور وحوآب پر ساعت دگرگون ی باردید نوزذ حاش افناذه جنان کار ای اج سر رفت بر نت کشیذه هی یی نی سراداز سهدل له وسرکش چو ده مه جون عرش زر آورده از ۲۳ بذان سمرهنگ شذ مشفول آن روز سلامش گفت وحلی در مر آمذ زحلش لمر؛ ی او رها شد ازو رسبذ آن ثبزاذة اک

-"

می

حصی

ی ب

که ای سرهنگ آخر ان جه حالست. ...که کارت له ورن هجو بالست چنان کی که باریت بوذست . مگر ی من جگر خواریت بوذست ۱۸

زبان بگشاذ آن سرهنگ کای شاه

دران زدان سوذم ارو از

صك سایت زکاری ۴ وه‌یکدم فراری 1 اب) درخونش ۲ ورخوش | ااب) بکای ۲۱ ۱۱۰۱) جایداران سر افراز 1 جادار سم افراز ۸۲ (۱۸ب) در ۱۴ زر ۸ ۱۱ بر : در ۲

۸ القالة الرایمهُ 4۱)

چو من جل روز گر او کشینم را دم مبان کار وباری جنان خوکرده بوذم ی فرافت درا جبه اگر آی بدذار درو جامه که هستی گر عنی ۱ ع اب اوزذ ان حان ار جوش بگفت این وستي شذ هلاکش گر نو هی مدا بای ۱ رگ ردامی نو هحر سرهنگ ۱ 1 نو ره روی ای دوست رین کر حامه نود شه هزارات ۲ غلط مشئو ین میدان جو مردان جهان گر بر سفید ور سیاهست دوز چون لباس یک یگانست ۰ بسی حامه‌ست شرا در خزاله که هي کو طاهری دارذ نشان او کانی کر خذا دل زده اشند ۸ حنن حشی اگ اشذ را ۳ ک جلم ظاهیت از هش آوباش وی شاشرا آنست سه ۱ حو رویش‌را ال ی حسابست

(۸ب) ارت راهت ال (۲۱۳) ور : وکر 1

پس از جل روز امموزت بدیدم زشرق ۷ عفرب گیروداری جنان وذم جنبم ست طافت وام شذ دگر بارت خرفار بان خروی وکامان ک با ان سلطنت گردذ هم آفوش بسذ زاری بر آمذ جان, پاکش - شه آفق‌را هم خاه بای زضفت زوذ آذ ای بر سنگ مه جبزی لاس, پاذته بفب نگردی « زحیل سفراراف که ثرا هست دام حامه گردان هی دان کان لاس ادساهست یک بن کاحولی شرک نفانت سان حامه و شهرا بان که ان باز ماید حاوذان او ثم آخرن ده بشند جم. آخرت نی هه جبز پودازن سر موی بنضاش که فش خذ موشایذ هبشه مارا فروغ او حابست

القالا اارایما ۵۱) ِ

۲ گرچه خول خورشید فاشت جهال گر وذ نی کین رابغ وردارد شکر هه جیزی که ی ی پس دوش ک ا چون فش بر خزْذ زشت

۱ حکابت پیر مد

مٌ شود ۷ بنجه سواری یک خمه دران ره در گشاند ره در شاه پیری وان دیذ زر او رفت .شود از رح کارا ار بء رویده زان بشاذ مد پیر کی مب یی همان که صذ دسار زر وذ ه آن بگاذ ویش پیر بنشست و گت ان دوجو زر باشد ای پبر رگفتا دو جو افزونبزذ اب لش یک هدن حوابش داذ کیر_ باشذ زیادث بق دگ داد وکنت حولست

ین ریب ی داش بیکا یک

»ربب ۱۱) دونده ۲۱ ۲۱۳۱ هیان ۲۱ مره ۸ اب) آل ۴۱ از ۸ (۱۸ب) زر : در |

ی ۳۲ نک کن کن ۲۱

ول هم ور روش دورباشت سلطان ره رید تیاب دیده حه کارست ؛ ۹ گذر یذ را زان جز وز خیش دذ ,ملق نرب خویشت

ره در باز ی گشت از شکاری شکاری را بر آش می باذید که بارش بشنه هبزم گران دید نو گنا مجند ان پشته هزم که مجودست آن هزم خرنده دوجو یفروشم بی دو جر گر دو جو آن هی فرانه بشتر بوذ ماذش یک فرافه ,رکف دست ۶ خواهی زمن بستان ورگ ترازو ست سخن چون لوذ ان بو گنا من با ان دو جو هت وا دانت با سخته مادت حن نگفت او که ان بکهم فزونست ول دانست کافزونست بی شک

4

ز۳۳

ی

حی ف

5 الفالا اارایمة (0)

حر امه هه همان بپرداخت که زر در صرهکن کین صر؛ٌ اوست ۳ رز وبای در زمان زوذ ۳۳ زر ی ند از شاه و ی ای خن ۶ج + جر شرا دید دل در دامش افتاذ قنش شد که شاه اه اوث چو شاهش دذ تا ره دهیذش نشست اه وشه گفت ای پبر چین گفت اوکه ای شام دلفروز شش فا جرا » گنا دران راه ۷ جو خویشم خواجه می بنداشتی و شهشس گنتا بو آن زر نگه‌دار

ی

زان کشا پیر وگفت ای شاه جرا دی می وانستی بداذی قوف کت حرِ می خوامدی را مر بدل در ارزو امذ حنام جو از ای مرس آ گاه گن زا پیر هزم کش درون دا

۸

‌‌‌

اش رت زان پا

بسوی شبر بر کامحا رازوست

4

بدست حاجب سلطان رسان زوذ ه از مشش فرس انگد در راه

۱۳۳

زهت ارزه م اماش افاذ ی ۰ ساه آشنای دنه اوست یی کرسی 4 بش مف پذش چه کردی » بش من کن له بر

گنه حفته ام من دوش ا روز

ی

نکردی هیچ یم ا من آ نگاه که دوشم گرسته بگذاشتی و

ی ۳

که خاس تست آن له بکار جوی‌داذی من آن زد گرا یک بل ر کف من ی مباذی دانستی ک سلطام مرن ای پیر که بشنامی که من شام جهام و

نوی وور حق آن حضرن شاه

یی ف

۱ هبان ۲۱ صره ۸ (۲۲) کن صره اوست 1 کن مره نیت | ورناف آهوست ۸ آب) کامجا ره نس ۱ بر زر سند خود از هت ) 7 نکر :| ۱آب) آشنای دینهٌ ۲۱ آشنا دیرنه ۸ ۸۰ ) مف : شه ۱ ۱٩ب)‏ حله کر پم بتقریر نا (۱۸ب) بر آ] در ۸ (۱۸) گلق : کردی ۴ باثی ]

الفالا احاسه بش

زحق یک بل فس در زندگانی . جو آن یک یل فرافه می‌ستای چو فردا مر جاوذاان بیان »بش نت نش بان باب هراران فرن ازان مررگرامی ‏ دی نوذ حنان دان گرنه ای ۳ حون آن دم را گذاشن روی مود هزاران فرن پس یک موی سوذ گر آما خته گردی یکزمان نو بای ذوقر محر حاوذات و رگد زان ربی گری . زمای ی ور حای مپری ٩‏ امه ا امه

دوم فرزند آمذ با بر گفت .که من در جاذوی خواهم گر سفت زمال حاذوی ی خواهذم دل ‏ مرا گر حذوی آذ محاصل ٩‏ عاسا بکم در ی دیباری. ‏ بشاذی ی زم ر هر کناری یی در صلح شم گاه در حرب ."بوذ جولانگه من شرق رب

۱

زمای خوشض را مع سازم بای کوه گبرم چون پانگاش مه صاحب هللارا به دم هر حزی که ببد راه بام درن ممب ال 1 نکر 7

زمای هحر مردم سر فرازم میحر شورم چون نینگاا درون, رده اه یل شیم زماهی حکم خوذ ۷ ماه بام ازن خوشتر کرا باشذ بو نو

خوان بدر

ذر گنتش که دوت عالب امذ که از دون گر ان حاسل موذی ۳ اه ارزو در دل موذی

یی ت‌

دات زان حاذوتی‌را طالب امذ

)۳۱ در : ر ۲ (۳ب) چناي ۲۱ | کر عای ۲۱ ۲8۱) آن زمان | (۱تا ویر : ودر ] 1۸۱ ) پسر آیذ درم بك ۱ ۱۱۱ب) وذ : شرذ ۴۱ (1۱0) » یم : وب |

۸۸ القالة اماسة ۱۱۱

اکر زین دو بگذشی برستی داری از خذا آخر خبر هیچ ۴ خدارا کرد هي درویش

سعلی بای ریرا وهوارا

که کار دو ی حواهی دگر هیچ

دلکنشی دوزخی بائی خذارا

۱ حکات سل با رد وا

1 ۴ ودست حای ابوای بی شنذه وذ اواز؛ او ببی در ُوق, او بشته بوذی

٩‏ موذ او عاسقش از روی دیدن 5 یک روز بل گرمگای ز آن انوا شذ ا خر داشت

۲ کشپذ از دست او آن نوا بآن دازش ان وش زو گذر کرد کاو شلست , کر نو سازگاری

۵ دود آن باوا ره با بااللن بصد زاری سای او در افتاذ بی عذرش موذ وکرد اعزاز

۸ چودر ره یذ شل گفتش آنگا رو ردا ودعوت سار مارا رفت ار ارا امه حال

که شند او زشل ماحرای ده وذ روی _ ازه او صحه اورا ای موسته وذی ولیکن عائقش بوذ از شنیذن در امذ 18 رو از دور رای وزاند کاز او یک کرده ر دامن ک دهم مس را ای نوا اف کی آن الوا را زو خبر کرد جرا 2 زو باز داری ازان نشور بشث دست حایان بپر ساعت بدستی در اتاذ ک | ۲زا ندارک جون کنذ باز که گر خوا ی که آن رخزذ از را یکره ی کن اشکارا

فرو اراست قصری مخت عالی

۱۱) زی : از از ۱ اس رو : روز (۱۱۲) او آن : شبل |

اقالا ااف ۱۲۱ ۹

یک دعوت بزب‌ای جنان کرد جندان کرد هر چزی تکلب زهي وم بسي کس را خبر کرد اخر جون هه بر خوان نشستند خریزی وذ بس شورنده حلی که » خولی شناسم من » زشتی حوانی داف شلی اب امی‌را نکن سوی صاحب دعوت ما داذ ار گرد بهسر خذارا داهن رف عرانت کگر یک گرده داذی بی ددشی کنون گر دوزخی خواهی نگه کن اگر خواهی که بائی دوزشی و خذارا گر رستی و باخلاس رای سل توالی بوذ هاجر

ک صذ دار زر در خر آن کرد کاکررا برسیذ آما نعرّق که شلی سوی ما خواهذ گذر کرد دعا جون گفت شبلی با زگشتند ال زو ان ساعت. بغال پگ دوز کیست ومشتی ک 3 خراهی که سي دوزهی را که دعوت ساخت بر شپرت, ما ولکر._ داذ صذ دنر مارا حقی یک گرده ندهذ ‏ قبات موذی دوزنی وذی بپشتی همه اش هه اش هک چان کن نا شوی مرد, سنی لو بکن جهد یک گردی از ریا خاص رای حق 4 بائی امْت کافر

۱ حکات رد تازی وسجد وسگ

ی در سحدی شذ سک مردی عزریت کرد آن شب مر دلسوز

؟ در دن داست ابدک مابه دردی سوذ جز مازش کار ا روز

کی گفتی بان سبجد در آمذ

۱ بس : جون (۱ب) شذ ی نی ۴ ۸۱ت) شرت : شبوت ۰۱1 بر شبوة رما ۲ ۳۱اب کن : شو ۳۱ () اب)اک صردی کر ترستی از 1 (۱۵) هاجر : حاجر 1 وله : ف مهار

"4

۳۳

ی

۰ القالا احاسة (۲)

جنان نداشت آن مرد. کازی بل گفنا جین جانی چبن کس ۲ ما ار مرد کر هوش دارذ مه شب ا پروزش بوذ ااعت دما وزاری بسبار کرد او ۱ ای آورد آداب وس را جو صبح صادق از مر بر آمذ گداذ آن مد جثم آ ما هه ٩‏ ازان نشور خون در حانش انتاذ دش بر اش لت جنان سوخت زان شاف گفت ای بی دپ سرد ۲ شب سل در کار وذی دنم یک بت هرگز پاخلاس بی سک بر از و ای ممای ۰ زی شری شذی ری را 7 چو برد بر شذ از بش آخر کنون چون پیگاه خوذ بدیم ۸ زمن کاری ساد در جهان نز جرا خوافی حریف دیو وذن بت اشیان, ار بگرز

۱ چه می‌خواهی ازین تال بان

که هست آن کاملی در کارسازی رای طاعت, حق آند وس شاز رطاعم را و۳ دارذ باسوذ از عسادت هیچ ساعت گیی نویه که استنفار کرد او کی بوذ ان خوبشر دا وزان توری بذان مسحد در ایذ یی سل بوذ در سسجد نه حو باران اشک بر مژگانش اقاذ از ام دش کام وزبان سوخت ترا مشب بذن سل حق ادب کرد شي حق را چنین بذار بونی که طاعت کردی از بپر خذا خاس بو ال کاوو عای داری شرم آخر از خذا و جه گوی با خذای خویش آخر ایذ از کار خوذ کلی ,رم وکر آذ سکارا شابذ آن نز.- زفش واز صفت کالیو بوذن وزن زندانر بر کالبو بگرز

حه می حوی ازن مهدی شابن

(۷اب) وزان : وزو ۲1 ۱۲۱۱) بان ۲۱ بان ۸ اب) جوی : خراهي

القاذ احاسه ۳۱) ۱

۳ حون دشمی از دوستانت

خسک در راء و از وسانت

۳۳ دحال مهدی روی همند که حون دحال از مداز فد

ی دجل جذو چند گیری ار آخر زمان زر نمسای جنر هلت از داد راز شابم گردذ اورا در همه حال کی کو هفت گای کان ه دشست کی هفتاذ سال از مکر ونلمس جو ابلسست دحالی که او راست چر دجالت یی دبوست نکر کی با ان هه دجال سرکش بسامهدی دل اکره رفتار با وک ان دجال کردش

فك دحال کرد هنت گای که تاد 4 زو ریز دی باز

کزن دجال دبا ق ار

-

۳

ماد حاوذان در <بل دحال

۵ د حال رگرذ جح است

بذ گام ای تجب بر گام, لیس بدا جون ود حالی 6 او راست ی دبا یی مس ستمگار

جگوه زو بر یذ بل تفس خوش

حب

ری 4

به روزی ده هراران سال کردش

۰۱ ماظر؛ عبی عله السلام با دنا

سبح اک گز دسا علو داشت م می‌رفت روزی غرفه لور سبباش گت موی وشت او م در حشمش ازرق وحون فر روش

نیز دز حامه در ون وذس

ی ف

نی دیذار دبا ار زو داضت ره در پر زالی دید از دور شاه له" دداش از هم ات م دمید از جار سویش ۱۸

دی هک مبان, جنک بوذش

۱اب) از | آن ۸ جون ۳ (14) زمان زن : زماترا ۲ دی آل | +هب؛ کردذ زو ۲۲ ۷۱ کو ۴ کز ۸ کر | 1۱۱۱) با :را ۱۳۱) کردست 1 :1۱۵) دنا ] عنی ۸۱

۷۱ او : در ۴۱ ۱٩۱ب)‏ مان : اعله مانی

۱۲ القالز ااسة (۴)

بصذ رنگی نگارینکرده یک دست بر موش مار عنال ۳ حو عسی دیذ اوراگفت ای زال جنان گفت اوکه جون بس راستی او سبح و دبای دولی ۹ سحش گنت حون در رده و

دگ دستش حون اوه بوست فرو هشته روی او فان بر | کیستی ای زشت ال سم آ ارزو که خواستی و نم گا چوض باری و جوی

چرا نج رگن کرد نو

که | هرگز 4 نذ کی عبام عا یک لظه یش من نشبند که وه الی زر کرد ام من اک سر من گزند حرا یک دست خون ‏ لوذه داری

زبس شوه رکه کم در زماه

جنر _گفت او که در برده از که کر روم بذین زشتی »ند زا له رن کرد من ما حون حابه زنگار تال ت مسبحش گفت ای زندان خواری ۱ حواش داذ کای صدر گنه

مسیعشی گفت پس ای زا سعرمست نگار از مپر جهکردی لو بر دست جن گفت او که چون شوه فريم ‏ بی بای نگار از ببرر زیم ۰ سیحش گفت چون کت جهانی .بایان رت اامذ زمای چان گفت اوکه من رت چه دام .من ان دام که خون اه رام

ک باری دک فلت 1 اسان وی بر ممجکس مشفق ونم

سبحش گنت چندان ای پریشان ۸ چنن گفت او که من شفقت شنوذم مم در "رد عال هي زنان هه کی را گاوگی_ آمذم من مر خویش‌را پیز آمذم و

(۲۱) زصد رك رنکارش ۳1 (14) گفت او : کنتش ۳۱ (ب) منم کین آرزو ی خواسی ۳1 (۱۱ب) آلوذ ۴ (1۱۳) پسک | کای قو ۴ (۱۱ب) آن ۳۱ (1۱۷)جندن ۴۱ (ب) که نفرسی کی شففت |

القالة امحامسة ()) ۳

زو عیسی مجب مد وچنن گفت من ان احفنان سخر را می گرند عبرت زین بلاه دریغا خلق اب معنی بدیدید چو حرفی جند گت آن پاک سصوم جو م‌دار پست ان دمای غدار حو در سل 7 وم‌دار بای ان سای درو سیر دار ۱ دش کی زونه بای

که من ببزار گشم اجان جفت ک ی خواهند دبا بکدگر را می سازد از تسلم باه ۲ ک دن از دست شُذ دیا بشید بگردلیذ روی از دی شوم .- او چون سل گنه مشفول مردار ٩‏ پس از هی دو بر صد بار بائی و زن سگ ی نگردی سیر یکار

وگره روز وش زو خسته اشی ٩‏

حکایت رهبال با ثبخ ابو الماسم مدای

یک زان مگر دزی نک کرد در آجا بدلی شنت در کار والقانم, مدای از را زهی سوی بی مبدازش آواز علی ماه زبس فریاز و کرد بذ وگلا که ای مد نضولی چه میخوای زمن بامنبگو راست که عاوم کی از دوستداری بان بگشاد رهبان گفت ای پر

درش در بست ویل روزن فروکرد راضما ای آورد بسیار ۱۲ در آمذ گرد آن می گشت نا گاه بامذ هیچ رها بش او باز زبالا رد رهان سر فرو کرد ۱۰ سِ س رگشتهرا جندن جه شوی رهبان گفت شبخ آنست در خواست ک تو اجابگه آندر جه کاری با

کذامن کار 99 11 سخ نکر

(٩ب)‏ روز وشب : تا مجان ۲۱ (۱۱۱) زرهبانی یی ۲۱ (۱۳ب) نا گاه : بك ماه ۲۱

۹ اقا اماسة (4)

سگی من دیف ام دز خوذ گزنده درین دش چنبن محبوس کردم ۳ که در خلق جهان بسیار افتاذ رک زن ورزد کرده نو نپزش بند کن ا هی زمان + سک را ند کن تاک زمودا چین گفنت پنابر بسابل دلت قربان هس زشت کیشمت

بگرد شهر ‏ بهوده دونده درس در سم وبدروس 1 دم در درم کنون ان کار تاذ زدای سکی در ند کرده نگردذ گرد هی شوریده حان .- که | مات بدا زد سم ات من هست در دل را زین یش بس تراک پیشست

را آفراسیاب ‏ اس گاه ول اکوات دیو آمذ محشکت جان سگی صه رجا ۱۲ زاس رستی بابذ در راه را زین اه طلمان بر ارذ زرکتان ار نکر طیعت ۰ رح کضر و روحت دهد راه ک زان ام یک یل فزه حلویذ راپس رسم این اه پرست ۸ س دواه را حون دم حنالست

جو بیژن کرد زندالی درین چاه پاذ او ر سر ان گت ناشذ زور حبابات ۲ را که ان سنگ گران‌ر گرذ از جاه ماوتگاه روحالی در ارذ گنذ روت ابان, شریمت جذ جام حت. و دست: آنگا رأی العبن می یی جو خورشپذ قّ رخش دولت اورا رت ک در مردم ار از وی عبانست زدگی را که مرد. کار پاش که هر کو دوسندار پير گردذ

(۱۳ب) در ارذ : سار ۲ )۱۱٩(‏ مد کار ۰ اوي وار ۲

رش شین کار سار باشد همه قصبر او بوفر گرد

۱۱) زان : آن | حاوذ : گرد ۴

القالً امامسة ۱۷ ۹۰

رلک و ه پیری » میدی و ای ارج ذو جدن باثی

به مد خرله ب مد زار زجلی از سلمالن ‏ یه

که یم بازدی گه ,زیدی بان کفر ودن ما بین باثی اکن قری بک

۰۱ حکات مرد ترس که مسلمان شذ یی دسا مسلمان گنت وبیروز ی خوردن شذ آن جاهل دگر روز

حو ماذر مست دید اورا زدردی که شذ آزرده عسی زوذ از و محثث وار دض ز نکر ست عردی رو دران دی که هستی

و گنت آی رفن اخر حه کردی ند باشنه خشنوذ از و .- ک هی رعنا ای رد او بیست

1 ۱ ‌دست در دن رسی

۱ حکات امير الومنان مر رضی له عه

مر یگ جزو از وزیت بگرفت که ا وت مکی بست بازی جهوه صرف ببد بوذ اکام به ای وه آن انت حرامست

و به در کفر وه در دن عای

۳

حچص

سمبر چون جنان دیش جنن گفت ۱۲

دگر خوذرا جهوم صرف سازی.- ک پر آن جهود از مردم. خا ی گر آخر که نو در حه شای

)۱۲ حکات گر که بل ساخت

یی گری که ودی بر اش ؟ جدی و 9 ماش ۱۸

۱ حجوحلن خلن | از مان جان ۴1 (1۷) دذ اورا مست دروی ۴ (۱۸) - | (۱۱۸) حوه‌ای| وه ای ات :ای ۲۱

یی ب

۹ القالة احاسه (۷)

یک پل او زمال, خویش کرد ط سلطا دن ود یکروز ۴ یک شایسته پل از سوی ره دبذ کی راگفت کن خر بلندست نر گنشد گري پر بای ۱ جواندش گفت بری و ولکن 9 هی ز رکه کردی خرج پل او که جو نگیری نو جانت ی دروذست " و نتالی این زر بگذری و زان بگثا رن گر آشکاره فروئم » زر بتام یبن را ۲ تهش عبوس کرد ودر عسذاش ا خر جون عذاب از حد برون شذ شه بیضام داذ وگفت ر خبز ۰ کی اسناذ ار باخوذ گرای ازن دلشاذ شذ شاه زاه چو شاه آحارسذ وخلق بیار ۸ زان بگاذ وآنگه گفت ای شاه

هلا ک, خوذ درن سر پل کم ساز

مسافر را حب" از حان ون کرد دا بل در رسد از راه پروز ک هم کر وم بر جبگه دبذ که بان جان بل اونگندست زغرن کرد شاه آحا مقای گام آن که هستی خعم, مومن ای آن زمن بستان بکل و را حون بل زان سوی روذست کابامن 4 پل بیرون بری لو که گر شخمم کنذ شه باره باره ؟ ان نب کردم بپر دون را تن داذ در زدانی 4 اش دلی گبرش ماک افتاذ وخون شذ در اور پای ان ساعت بشدز | بل را کنذ ثمت ای سوی را 9 | حلقق رواه بان پل استاذ آ گر هثیار و اکنون قیمت این پل زمن خوا

جواب, لو دران سربل دم باز

ساسا یال بت از راب اشاذرشل (۱)خوی شیکرده | اب | محي خویشتکرد ۴ (1۳) در ره گذر ۴ دراه خود | (14) کیراگفت کن " ی کنن شک ان ۸۱ (۸ب) ترا با ان پل وی دین جنوذست ۱۳(۴ب) دل آل کر خلك ۴ دل کر غالك 1 ,۱۵ب) تا :ان ۴۱ (۱۱۹) ری ۴ (ب) ذان ۲ (۲۰ب) ودر آب ۲۱

االة احاسه (۸) ۷

جو در آب اونگند او خویش را ن وان باخت ودل از دن پبرداخت در آب انگند خوش آتش رس وی بو در مسلمالی جنای ج وگیری بش دارف از و ان سوز که خواهذ دائت در آذی زهم, نات را نوی شدی ساب دران ساعت که از جسم نو جان شذ داز اي همه بت با نو در بوست گر ی کی را خن آذ جو وان شذ تنبر پای خنته ا کدم کی سذار اد مه مرت لفات آرمیدی کرا خوابی چین بی برک باشذ تم خویشت جو است ای مرد آخر

بکی نی سرکثی باری که دار

رودس آب وحان در باخت ون را حوآن‌بوزش غرض بایننپرداخت.- که با در در او ابذ شکسنی که روذست آبت جاوذان سلمان پس از گری ساموز بش حی برذ شد. بهره > آن سار اندرا شا دی پر بت بر, حتی چون وان شذ ؟ با تخاه وان شذ بر دوست ازو ک سوی مر رن اب محق رسد دل بر حای خفته چه گر بکدم بوذ بیار باشذ زمای روی بذاری بددی حون بذار کردذ مرک باشذ ۳ و پس ک خواهذ خورد آخر بدست, خویش کن کاری که دار

4

ف-

ص فك

مین ۵

ک هکس نم خواری کار و نکذ دی مال ار ور تحکد ۸۱ سوال رد درویش از جعفر صادق ۸

۳ ب‌ ۱ ۳

باز رسد ان دروش حالی .. بصدی از جمثر سادی سوای و ۰ ۰ تس ۵ ۰ ۰ تک ۳۹ ۰

۵ از جدست ان مه کارن شب وروز .. حواش داذ آن شمه دلفروز ۱(۰ب) ول ۸ ان 1۳۱۵۲۱ خاک انکند وخوذ آنش رستي 3 8-۱0۷۱ (۱۱ب) مرسذ 8 (۱۲بااکر بکدم 8 ۱۵۱اب) اه بذار کردی مک ] باشذ که کردذ مرک ۷۱) کار 0۲1 بار ۸ (ب) اه #خواری بار ( کارظ) ۵ ۲۲۰۱) کارت ۸ زهدت |"

۳ ۷ ۹ ۳

۸ اثناة امامسة )٩(‏

که جون کاره یی دبار 1 جو کار ۳۳ ما یت کردن

کی روزی من حون نی خورد نگده کامل کرد زگردن

۳ به جر ای مابد وه 1

حٍِ مگ سْ ما اشاد اکاء

[

4 م ص رای مرگ جرد ز داستم ام

حو در دم وی ۳ بدیذم جات ودل ووی و گر

۱ جزین چزی که ی نداشمم من جو ی بندانتم بگذاشمم

رنه ک واپس آی

نو می خواهی که ؟ رز حار ماو

می دام که نو با خوذ بس آئی . زچلدینی

سه بپلوست ارزوهای مر ور

ج و که یک جهت شو کر زهای

آفردد زر

یب

و تب

بان مر اخر حرای سرفرازی ...اقفر ندید جوز ار مر خوذ زین ش زمار

ترا در خواب جیب, مر بشکافت

۳ به 1 بازی جر خویش زبار

۷ می دانی که هر شب صبح بشتافت

۳۳ از دس

ی هیچ اد وخوار کردی

شارت آا از ی ماد

۰ مازی کان لفات کرده نو بای آن بای گرده و ۱ کفتار ال نون در از ی که یک بان مررد

ی موف

ف ۸ کی بائذ که ده ساله تاز او یک گرده ازو رذکی آرن )1۳(‏ آعاز ۸ آغاز 8۴۱ اب) ونه 8۳۱ ه ۸ 19۱) جزین 8 جوزن ۸۲1 (۲۷) بس ۸۵1 بر ۲ ابا ک وا پس ظ۸ با با سر ۴ با پس 1 (1۱۰) ۸81 از بیر زاری ‏ (ب) زر ۸ هب2۳ (۱۱۱) مده ۸ بده 01 ۱۱۱۲۱ ۰۸ ندانی صح هر دم از حه 8 نمی دا مک

ازان » ترس که حون سذار کردی کار و بازی ی شایذ

۹ ری در ملامت بدو گنت ردای فامت

منادی می کند شب وفراز ار

ف

گویذ 2 9 ی لسی ۹

عردم صبه آ یدام شب هی مب | | بشکافت ۱۳۱۵ب) نقدو ۸8 قدی ۴1 ۱۷۱8-۱۱۵۱ رنی ۸۳۱ وذی 8

اثقالژ اخاتة (۱۰)

زد

حواش داد محنون ن کا کِ جریذی آ | را خلق, وادی اگ سد کار بامد در مجازت

مازت حرن حنن باشد حازی (۱۱۰ حکات د واه

یک دواه بوذ از اهل _ زازی

۰" ۷ 0

مازش ان آن هه یک اس برزذ موذی حاحت, حندان مادی .- بابد باذ ازان جر دز عازن وُذ آدر حشفت امازی

مار جمه

نکردی هیچ جز نها نمازی

اف

۳9 آورد بسباری 2 سفاعت مام القمّه حون مر داشت واز کی بمد از ماز از وی بپرسیذ

که بانگ گاو کودی ر سر هم

.و2 او کمائم وا بوذ

که ا ابذ جممه دز ماعت هی آن میدن کرد آفاز که حانت در ماز از حق نترسذ ٩‏ سرت ببد ریدن چون سر شمم بو جوز اقتدای مرس روا بوذ

زمن هم بانگ گاوی ی شنذ او

حو در امد کاوی ی خرید او

۹ چو اوزا پیش‌رو کردم پپر چیز "هم آ او مینذ من ی کم نز کی بش خطب امذ حیل ‏ موالش کرد ازاز حالت بتفصیل خطیش گنت چون تکير بسم دفی پلکت ای دور دست ۱۰

حاطر در آمذ گاو ده از ک از پس بانگ گاوی می نید م

۱ آت) برزذ 8 ۸۱۱۱۲۰ که خرذ آن نانی 8 که حریدی هابرا ۳ (۳) در ۸ از 8۳1 (ب,ازان ۸ آن ۱۲۱۱۵۲ نازی 8 (وب ا جز نها : نها جز ۸8۴۲ ۷۱ آب) بپارش تبازی ۰.. نازی ۴ ۸۱ب؛ هی آن غرنبیذن : هی آن اغنای ۴ هی دوه غبان |۸۵" مان دوانه بانگ کاو آغاز 8 1۱۱۱ کننا 8 | کمام ۸ امام 0۳۱ | بثرا۸ مقندا 9۴۱ اب) اقندا ر ۲ (۱۲۱۴ پشرا کردم کل ۴ (1۱۵؛ امامش 1 (۱9)- 8٩‏ (1۱۷) کوی وکاوی 91 (ب) ازان بي لا

جو دز اد خوایدن کردم ااز دارم گار گاوی می خریدم

۳ الفالة اندادسه

الفاله السادسه

ون ۰ ۰ دم آنتش که هی خانی که هستند ۳ دم حوذ از هوا رس کرد جر هت ا ن دوز دور شب سس اور ۳ از ۳ هوای <وش س‌ ج

+ چو در اخر بوذ وه ازام

هه دل در هوای خویش سید که گای بی ربا بر می نگیند ی دی ۲ ی ِ کم جر حاصل دی جز

نا رد ای بدز حندر 1

جواب پدر

بر ۲ ۳۹ 1 ای معر ور #"

کر امروز ضایر زدگای

سایل مروی ای مد فربوت

۵اران سال شد کان دو فرشته

۲

ی

وزیشان آنگیی ‏ آب آن جه حو تواند خوذرا اب دااف جر اساذ ان جنن بائد بریشان و را اهروز کته

س‌ِ ۳ مر م اب

سم دی ک مگ و در ال ۳

زاسرار حثات دور مایده حٍِ بدالی که و فردا مان که سچر آموزی از هارون ومارون رن در حه نسنه گنه ناف یک وحی ت ای تج زام کا ذر ی ونلدت گثاضی 3 خواهذ کرد شا گردی ابشان محوای گت در ودا فوشته

که ان وغانل ی دواد

۱ ۸ ۱ آرزو در دل سوذی

۰ب ری لاهی بر ۲۱ (چب اچندن ۸8 چندان [۱۲ ابا حو ۸81 جه ۲ | عانی ۸8۵۱ نانی ۲ (۱۱۰) مد |۵۲ بر ۸ (۱۱ب) دز حه ۸8 ۳ ۲ ای [ (۲آاب) وت بت ۸ پدسنت ۵۳۱ ۳۱ ابا در ۲ ۵۱ غواهی کشت فر دا و 8 ک ف دا من واه شذ ‏ وال گت در زدا | ۱۱۱ب)ای دواد ۸۵ ی تاذ ۲

اباب اامادسه (۱۱) ۱۰

۱۱۱ حکات رال رسلمال علهما ااسلام 3 مد

نذم من که عزرایل. حنسوز

۲ 0 ‌ِ .۰۰ ده سش, او لسسته

جوان حو اورا دید از مشش بدر سد ۳ حدن گفت آن حوان زوذ از حا ِ رد دور

ان گنت |

یک روزی امد از ل ب راژ

هس ت

سلمان کش ای ش‌ مه غ حول رز حواش داذ عررانل آ نا که اورا | سه روز از راء ۳ جو ابنجا دش مادم دزین سوز جو مغ آورد ا هندوستاش مدامت اي حکات چتتٍ تقالت حه مر حیرذ زندییری که کردید نو ایدر قطه شدر ال جو کار او به حون کار بو ایذ جو ه* ک بوذ هر کو در دوی وذ

جر رحبرد دو ودن از مبان راست

در اوان سلماش رات بکروز

حوان از دم او زر وزر شصد که فرمان دهکه نام اي زمان زوذ سگذ ی ببرد از بارس با هندوستاش ب ‏ ویر ۱ نشر سوی حوان نم 1 فرمام خن 1 رد مندسناش حان ۳ گر کز انجا جون روذ آ ما به سه روز فآ ادف جاش . - که از عکم از شون عا که ا کاست 1 میک مشو درکار احول گل ِ شکند حار و ایذ لای بر میی بوذ وبوی بوذ یردان خواست وان خواست

4

فِ

حف

نت

۱۸

۱ خنودم 8 (۲۳) ار ۸8 وی بش او دمش ۱ (ب) بر رویش ۸ بش وي 9

1 ش او | ۰۰۱ ۰ ) دید از پاش پدر آ دید بش او بدر ۸ دذ واز بش در 9 بش او ده بدر ۲ ماگ این ۸ب نی 3 (اب ‏ ماندم ۵ ۲۷۱) نیز ۸8 بذ ۴ اپ : سرد ۸ رذ 8۳۱ ٩۱‏ 111 + کف کای لا کنت اي ۴ (۱۲۱۴ مه ۸8 با 1 ابا لینی ندد ۸8 ۱۱ ۸ رده ری ۱۱۱۱ و ابر ۸ ۸ ار 8۲1 ۸۱ب) سس ۸۵۳ ما ۲

(٩۱ب)‏ «واست 0 جح است : جاسث ‌. خاست / ! وان ۸۳۱ آن 8

۱۰ اف المادسه (۲)

زهی مه اگر صذ خون گشایی حو دسئت بته اید ای خته آخر ۳ کراته درد دن اهل حرذرا همه احرای عال اهل در دید 7 بکدم درد دن داری؟ بداری

٩‏ 1 یگ ذره درد دش دای

در ج اخوزده سلی

فرو نستد جشمت » حون "شای! حه بکا نات لته اخر ! مان حاذوی خوای نو خوذرا سرافشاان میدان نبردید مجز سودای بکاری بداری زدگانی

غبری زارزوی

#3

هی‌گز درد دای ه دزی

(0) حکات ال جوا زک سره

ب جوای داشت دنه رفیلی بیان خاک وخون آغشه ی کشت دی دو مانده بوذ از زیدکاش

۱ نوگتا 9 ۱ حولی آخر اّ تِ رسد از نت وی باخوزده 1 بدانی!

۱۰ 7 نشناسی که ردان در حه دزدید ال درد ما دالی دوای لصیب, من چو ماهم زر ميشت

۸ مراسذ گره اموصت انعا

رسدسش رم میگ سح رسیذه جان باب س رکشته ی کشت رثیق ابر بان اواش داد بو نوی اخر

دای بو که چونست ان رفیقت

حواس

گت ان و برست از زندگای - ولی داند درد اما صّه مدید بکن ور 4 رو شیر ای دریهست ودریعست ودریست

که هي یک مه زصذ کوهت اننجا دزیا وش ره کوم

(۴ب) مان : در امنعا 1 (1۸) اهل ۸ عن 8۳۱ (ب) مدا | م‌دان ۸ م‌دانرا ]: سر انشان زانک یک تن جان 8 (۷ب) دانی ۸۵۱ دا (1۱۱) وذش زمکانی 8 اب؛ رنی در ۸ رنتش در ۲۱۱ نوی 8 (۱۱۳) رسد ۸۴۱ زند 8 ۰ ۸0 حه دای او 1 ۲۱۷۱ ندب ۸۲۱ کب 8

الا الادسه (۴-)) ۱۰۴

شود حون تلم اسیجا ز ایدوه حنان شل درست امذ زا<سار بان جاز رک وهفت دار ۱ ۷ سر ۴

- ۰ . ال دل لو رحی ایدوه دارد ولی هي دل که از حتی باشذش صبر زمر وان دریای دردست جو گره مر حار جر ۸ فرو رم بدریای من ای دوست حو جندن حان فرو شذ هی زمای

جب مود که کم کردم کار

جو درا اشک کردذ حله کوه.- که هر روزی که صبح یذ بیدا

-

شوذ هفتاذ مسغ از غیب ضاهي

زشت وه رو دوه بارذ

هه شاذی رو بارذ سک ار .-

فف

باردذ غرقه هی کو هد م‌دست ز موم بم باشذ جاوذاه که حان صذ هزاران مره اوست

کا بادذ آیز ام جای

>

4 خی مه ۰

۳۱( حکات دواره لسمپر مصر

سیر معمر دز سورد ود جن گت او که هر شوریده راه نجب نیست آن »تیب اضست کین سوز ۱ 1 عاشق ناد زده روزی 1 کار عاسقی